نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

"دوباره به اون نقطه نگاه کنید. اون اینجاست، اون خونه‌ست، اون ماییم!"

 * اولین پست از سری چارلیفیکیشن، برای معرفی فیلم، کتاب، سریال، و به طور کلی امور قابل تجربه کردن!

حتما حداقل یبارم که شده اسم شبکه نشنال جئوگرافیک رو به واسطه مستندها، مجلات و عکس‌های طبیعت معروفش شنیدین. پارسال همین روزا بود که NG (اسمش خیلی طولانیه انصافا :/) اولین سریال داستانی خودشو معرفی کرد. Genius (نابغه). این سریال یه مجموعه آنتولوژیه یعنی هر فصل به یک شخصیت و داستان میپردازه. هربار میره سراغ زندگی یکی از مشاهیر.


فصل اول سریال که پارسال منتشر شد زندگینامه اینشتین (بخوانید آینشتاین!) هست. با بازی جفری راش (کاپیتان باربوسای سابق :دی) در نقش عمو آلبرت سالخورده. سریال به طور مساوی به زندگی شخصی و کارهای علمی اینشتین میپردازه و این اعتدال رو تا آخر حفظ میکنه.
از نظر هنری هم از نظر من با یه سریال خیلی خوب طرفیم، فضاسازی و طراحی دکور خیلی فوق العادن و قشنگ حس قرن 19 و 20 رو به آدم میده. فیلمبرداری خوب و گریم های خیلی خوب‌تر هم به زیبایی بصری سکانسا اضافه کرده.
سریال حدودا 10 قسمته و هر قسمت حدود 40 تا 50 دقیقست. و به هیچ پیش‌نیازی هم نیاز ندارید، صرف اینکه بدونید اینشتین یک فیزیکدان آلمانی بوده کفایت میکنه D: روند غیر خطی داستانم باعث میشه که خسته نشین. (داستان بین جوونی های اینشتین و دوران سالخوردگیش سوییچ میشه تا اینکه این دو نقطه رو بهم میرسونه.)


فصل دوم که سه روز پیش پخشش شروع شد و تا الان دو قسمتش اومده، داستان زندگی پابلو پیکاسو هست. تا الان فقط قسمت اولشو دیدم. روند داستان مثل فصل قبله. به طور موازی زندگی پیکاسوی مسن و پیکاسوی جوان رو پیش میبره. تعداد قسمت های این فصلم احتمالا همون 10 تا باشه. قسمت اول که خیلی خوب بود. هم از نظر بصری و فضاسازی هم از نظر روایت. هرچند از اونجا که پیکاسو آدمی بسیار بی بند و بار تر از اینشتین بوده تو همون قسمت اولم موارد منشوری زیادی (البته به طور غیر مستقیم!) وجود داشت :| امید است که در قسمت های بعد بیشتر تقوا به خرج بده! هرچند بعید میدونم :/
  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍

امشب نایب الزیاره همه بودم و پیش خانوم برای همه دعا کردم. به مناسبت اعیاد شعبانیه حرم رو چراغونی کردن. دوست داشتم بایستم گوشه صحن و فقط به اون همه نور رنگارنگ که دارن جلوی گنبد طلایی می‌درخشن نگاه کنم. 

من توی موضوعات گرافیکی خیلی حساسم کلا! و مسلما در شرایط عادی هیچوقت همچین عکسی رو با دوربین داغون گوشی خودم نمیگرفتم (واسه همینم گوشی مادر جان پره از عکسایی که من گرفتم :دی)، اما نمیشد از این منظره گذشت! بنابراین این یه عکس دلیه، نه یه عکس هنری. هرچند وقتی پای حرم به عکسا باز میشه، عکسای دلی هم هنری حساب میشن :)


  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍

بسیاری از شما عزیزان با روابط عمومی شبکه تماس گرفتین و خواستار پخش تصویر روتختیِ گل منگلیِ چین دارِ شدین D:

از بغل عکس گرفتم که چین هاش بیفته و عمق فاجعه مشخص باشه :|


Ro Takhty


پ.ن1: مشخصا مزاح کردم. کلا دو نفر عکسشو خواستن :-"

پ.ن2: من که میدونم الان با خیل کامنت های «چه نازه *_*» ، «به این خوبی مگه چشه؟» ، «دلتم بخواد از سرتم زیاده» مواجه میشم :))



  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍

+ فاجعه ینی اینکه از بیرون بیاید تو اتاقتون ببینید مادر گرامی روتختی قدیمیتون رو برداشته یه رو تختی گل منگلی و چین چینی که خودش تازه دوخته رو براتون گذاشته :| تختم مثل تخت تازه عروس و دومادا شده :| آخه انصافا گل منگلی؟ واسه پسر 18 ساله؟ :/

+ یکی از لذت بخش ترین کارها اینه که وقتی یکی در کمال بیشعوری تو خیابون آشغال میریزه رو زمین - درحالی که با سطل فقط 2 متر فاصله داره :| - بری جلوی خودش آشغالو برداری بندازی تو سطل! ینی اصلا لذتش با لذت پاکسازی کامل تالاب انزلی برابری میکنه حتی!

چند وقته تصمیم گرفتم وقتی تو خیابونی جایی راه میرم اگه رو زمین زباله افتاده بود برش دارم و تا نزدیک ترین سطل زباله حملش کنم. اولش حس خوبی نداشتم حس خودنمایی و اینا بهم دست میداد، ولی بعدش فکر کردم حتی اگه خودنمایی هم باشه در هر صورت خروجی کار چیز خوبیه، حالا با هر نیتی که میخواد باشه. از معدود جاهاییه که نیت اصلا مهم نیست و نتیجه کار مهمه فقط.

* البته زباله های خشکی که بشه برشون داشت! که مسلما شامل پوست موز له شده و دستمال دماغی نمیشه :|

  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍

** صحنه‌ای از فیلم The Perks of Being a Wallflower (توضیح بیشتر در پایین!)


وقتی بارون میاد همه جا پر میشه از نوشته های احساسی و عکسای پنجره هایی که قطرات بارون روشون نشسته. همه درباره دلتنگی و معشوق گمشدشون مینویسن. ولی من فکر میکنم زیبایی باد بیشتره حتی! ولی کسی چیزی درباره باد نمینویسه.

امشب اونطوری که باد شدید توی صورتم میخورد و موهامو بهم میریخت و از آستینای تیشرتم میرفت داخل، یاد اون سکانس فیلم The Perks of Being a Wallflower افتادم (تصویر بالا) و برای یه لحظه دستامو از هم باز کردم تا باد منو کامل در بر بگیره. تو اون حالت برای چند ثانیه هم که شده بود حس کردم که هرکاری بخوام میتونم بکنم و هیچی نمیتونه جلومو بگیره! 

وقتی که کنار یه فواره، باد قطرات ریز آب رو توی صورتم میپاشه، یا وقتی توی خیابون پرچم های سه رنگ کشورم، که بیشتر روز‌ ها افتاده و بی حرکتن به اهتزاز در میان و کلمه «الله» وسط پرچم رو به کل دنیا نشون میدن و حتی وقتی درخت ها تکون های شدیدی میخورن، ولی ریشه های عمیق و مستحکم‌شون نگهشون میداره، اینا لحظاتی هستن که بارون برای خلق اونا زیادی لطیفه. خلق این لحظه های پرشکوه فقط از پس باد بر میاد.


پ.ن1: عنوان پست، اسم فیلمیه از عباس کیا رستمی. 

پ.ن2: ایشون که تو عکس بالا دیدین چارلی واقعیه! اسمی که من بعد از دیدن فیلم بالا و خوندن کتابش که به همین اسمه (ترجمه شده بنام «مزایای منزوی بودن» - نشر میلکان) تصمیم گرفتم روی خودم بذارم. دیالوگی که توی عکس دیدین یکی از دیالوگای معروف این کتابه. وقتی که چارلی -به تقلید از سم- موقع ورود به تونل میره پشت ماشین و دستاشو از هم باز میکنه و در وصف اون لحظه میگه :«و در اون لحظه، قسم میخورم که ما بینهایت بودیم»

اگر فیلم wonder رو دیدین و دوست داشتین، باید بدونید که نویسنده کتاب The Perks of Being a Wallflower که از قضا خودش کارگردان فیلمش هم هست، فیلم wonder رو کارگردانی کرده.


پ.ن3: تشکر از همه کسانی که توی پست قبلی بهم دلداری دادن! الان خودم حالم از چارلی پست قبلی بهم میخوره :|

  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍