نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

"دوباره به اون نقطه نگاه کنید. اون اینجاست، اون خونه‌ست، اون ماییم!"

آخرین گفته‌ها

عزیزترین؛

وقتی که نزدیک اون جدول‌های کنار خیابون ایستادم، کمی نفس‌نفس می‌زدم؛ چون تو زودتر از انتظارم رسیده بودی و برای همین از گل‌فروشی تا اون‌جا رو دویدم. از همون لحظه متوجه شدم که همه‌چیز قراره با خیال‌بافی‌های توی اوقات تنهایی‌م فرق بکنه؛ چون همیشه توی تصور دیدار اول‌مون، من اونی بودم که از ده دقیقه زودتر منتظر رسیدن توئه. تو پشت به من داشتی روی جدول‌ راه می‌رفتی و زیر لب چیزی رو زمزمه می‌کردی که بعدا فهمیدم یکی از آهنگ‌هایی بوده که من برات فرستاده بودم. چندتا نفس عمیق کشیدم تا از نفس‌نفس‌زدن‌هام کم بشه، و بعد من هم اومدم روی جدول. راستش رو بخوای اون لحظه تقریبا بهش فکر نکردم، انگار که همیشه قراره بوده اولین‌بار روی یه جدول‌ ببینمت. انگار همه اولین بار کسی که دوستش دارن رو روی جدول‌ها ملاقات می‌کنن. انگار معمولی‌ترین اتفاق دنیائه.

تو هنوز پشت به من داشتی روی جدول قدم می‌زدی و من فقط نمی‌دونستم که باید چی‌کار کنم. طبق برنامه‌های خیال‌بافانه‌م، قرار بود که اولین بار تو از دور من رو ببینی و برات دست تکون بدم تا بیای سمتم. حالا، در واقعیت، تو توی سه‌قدمیِ من داشتی راه می‌رفتی و حتی نمی‌دونستی که من اون‌جام، با یه شاخه‌ی گل توی دستم. اول فکر کردم که صبر کنم تا خودت برگردی و من رو ببینی، ولی این کار رو نکردم. شاید به‌خاطر اینکه دیگه برای دیدنت صبر نداشتم و حتی چند ثانیه انتظارِ بیشتر برای برگشتنت به سمتِ من، خیلی برای قلبِ بی‌تابم زمان زیادی بود. شاید هم برای اینکه دلم می‌خواست اسمت رو صدا کنم. چون هیچ‌وقت تاحالا اسمت رو صدا نکرده بودم؛ نه از نزدیک، نه بدون واسطه‌ی قطعات الکترونیکی بین تارهای صوتیِ من و پرده‌ی گوشِ تو. دلم می‌خواست اسمت رو صدا کنم و ببینم که با شنیدن اسمت به سمت من برمی‌گردی و نگاهم می‌کنی. پس آخرین نفسِ عمیقم رو کشیدم، و صدات کردم. تمام این پاراگراف فقط چند ثانیه طول کشید.

راستش رو بخوای، از بعد از اینکه گل رو ازم گرفتی چیز زیادی یادم نیست؛ تا لحظه‌ای که روی پل، آفتابِ میونه‌ی صبح به صورتت می‌تابید و من برای چند لحظه کلافه بودم از اینکه مجبور بودم کنارت راه برم. دلم می‌خواست جلوی تو، عقب‌عقب راه برم تا بتونم بیشتر بهت نگاهت کنم. روی همون پل، بهم گفتی طوری مسلط هستم که انگار دهمین قرارمه؛ اما من واقعا نمی‌دونستم که دارم چی‌کار می‌کنم. تا اون لحظه، تنها قسمتی از واقعیتِ دیدارت که با خیال‌بافی‌هام مطابقت داشت، این بود که نمی‌تونستم از نگاه کردنت دست بکشم. ولی تمام سعیم رو کردم تا خیره شدن‌هام ترسناک و عجیب‌وغریب به‌نظر نرسه و احساس نکنی که با نگاه‌هام به حریمت وارد شدم. خیره نشدن بهت آسون نبود، ولی سعیم رو کردم، باور کن.

از اولین لحظه‌ای که اسمت رو صدا کردم و به سمتم برگشتی، فقط داشتم سعی می‌کردم تا همه‌ی لحظه‌ها و همه‌ی جزئیاتی که با حواس پنج‌گانه‌م احساس می‌کردم رو به‌خاطر بسپارم. انگار تمام حس‌های دنیا آمپلیفای شده بودن و شدیدتر احساس‌شون می‌کردم و حتی تلاش برای نگه داشتن‌شون بی‌فایده بود. نسیم روی پوستم و گرمای دست‌هات و بوی عطرت و زردیِ خورشید و همه‌چیز، خیلی بیشتر از اندازه‌ای بود که بتونم ثبت‌شون کنم. مثل یه دوربینِ لارج‌‌ فرمت بودم که یه کارت حافظه با سرعتِ نوشتنِ پایین داخلش گذاشتن و نمی‌تونه تمام نور و اطلاعاتی که به سنسورش می‌رسه رو ذخیره و پردازش کنه و برای همین فقط فریم‌های تکه‌تکه و ناقصی رو ثبت می‌کنه. یکی از فریم‌های من، وقتیه که توی پیاده‌رو، نزدیکِ ظهر، آفتاب طلایی تابستون به تارهای موی بیرون از روسریت که توی نسیم تکون می‌خوردن می‌تابید و من با دیدن تمام زیبایی و گرمای اون لحظه، یاد عنوان یکی از غزل‌واره‌های شکسپیر افتادم که فقط دو خط اولش رو بلد بودم. «می‌توانم با روزی تابستانی قیاست کنم؟ تو دوست‌داشتنی‌تر و ملایم‌تری.»

Shall I compare thee to a summer’s day?
Thou art more lovely and more temperate.

عکس‌نوشت: به‌خاطر جدول‌هایی که من رو به تو می‌رسونن.

 

پی‌نوشت: بشنویم. این آهنگ تقریبا برای پنجاه سال پیشه. اولین‌ باری که شنیدمش و متنش رو خوندم، با خودم فکر کردم که واقعا شبیه اسمشه. شبیه سرخوشی وسبکی و احساسِ بودن کنار کسیه که دوستش داری. شبیه یه‌جور نشئگیِ عاشقانه‌ست که همه‌جا رو رنگی و روشن می‌بینه و انگار تمام پرنده‌های دنیا فقط دارن برای اون آواز می‌خونن و خورشید فقط داره برای اون می‌تابه. اون موقع، توی تنهایی‌هام، فکر کردم که اگه یه روزی من هم تونستم چنین چیزی رو احساس کنم، میام و این آهنگ رو می‌ذارم توی وبلاگم.

  • چارلی ‌‌‌

عزیزترین؛

ساعت یازده و نیم صبح با استادم قرار دارم و هنوز جلسه‌ی سوم کورس نسبیت عام ساسکیند رو تموم نکردم، و مقاله‌ای که بهم داده بود رو دوباره مرور نکردم و مهم‌تر از همه، هنوز نخوابیدم. یک‌کم پیش توی پینترست، نامه‌ای که فاینمن دو سال بعد از مرگ همسرش، آرلین، بهش نوشته بود رو پیدا کردم. با خوندنش چشم‌هام خیس شد، و باز یک بار دیگه خوندمش. نامه رو این‌طوری شروع می‌کنه: D'Arline. چندبار فقط به همین ترکیب نگاه کردم، و فکر کردم که چه‌قدر زیباست. انگار هم کوتاه‌شده‌ی Dear Arline هست و هم مثل 'Darlin تلفظ می‌شه و چه‌قدر قشنگه که یه عبارت مخصوص بسازی برای صدا کردن کسی که دوستش داری. تا به حال خلاقیت فاینمن رو خارج از دنیای علم ندیده بودم. نامه‌ی غمگینیه، می‌تونی تصور کنی که یه فیزیکدان واقع‌گرا و خداناباور چه‌قدر باید دل‌تنگ و غمگین باشه که به همسر از دست‌داده‌ش نامه بنویسه و باهاش حرف بزنه. انگار فقط برای مدتی، دلش می‌خواد باور کنه که آرلین می‌تونه نامه‌ش رو بخونه، ولی نامه رو با صراحت و واقع‌نگری همیشگی خودش تموم می‌کنه، با یادآوری اینکه آرلین مرده. حتی این جمله‌ش طوریه که انگار خطاب به آرلین نیست، خطاب به یک نفر سومه. انگار آرلین دیگه رفته، و خودش این رو می‌دونه.

آرلین نوع نادری از سِل رو داشت، وقتی که باهم ازدواج کردن، توی یه دفتر شهری، و بدون حضور هیچ‌کسی به‌جز چندتا غریبه به عنوان شاهد، فاینمن فقط گونه‌ی آرلین رو بوسید، چون بیماریش می‌تونست از راه بزاق منتقل بشه. فاینمن می‌دونست که احتمالا زمان زیادی نمی‌تونه آرلین رو داشته باشه، می‌دونست که شاید هیچ‌وقت نتونه لب‌هاش رو ببوسه، اما هنوز می‌خواست که روزهای باقی‌مونده‌ش رو با اون شریک بشه، می‌خواست که کنار D'Arlineش باشه، با وجود همه‌ی منطق و واقع‌نگریش که این غم و فقدان قریب‌الوقوع رو بهش یادآوری می‌کرد.

 

  • چارلی ‌‌‌

عزیزترین؛

احساس می‌کنم بعد از این همه مدت ننوشتن، نیاز دارم که دوباره‌نوشتنم رو با خطاب کردنِ تو شروع کنم، انگار فقط یه‌جور عجیبیه که همین‌طوری شروع به نوشتن کنم، انگار تو یک نقطه‌ی آشنا هستی برای من، بین کلماتی که کمی برام بیگانه شدن. اما به هرحال، قراره که بنویسم، چون یکی از ما همیشه باید بنویسه، چون کلمات برای ما خیلی مهمن، حتی اگر برامون غریبه شده باشن.

 

I.

آخرهای بهار 1925، وقتی هایزنبرگ به تب یونجه‌ی شدیدی مبتلا می‌شه، به هلی‌گولند پناه می‌بره. یه جزیره‌ی خیلی کوچیک از آلمان توی دریای شمال، جایی که دور از گرده‌‌افشانی گل‌ها و درخت‌ها بتونه بهبود پیدا کنه، و البته روی مشکل گیج‌کننده‌ی خطوط طیفی اتم هیدروژن کار کنه. این ماجرا همیشه برای من یکی از قصه‌های پریانِ علمه. چون با اینکه عملا داستان خاصی نداره، ولی این‌قدر پر از عناصر زیبا و شعرگونه‌ست که هربار یادآوریش احساس خیلی خوبی بهم می‌ده.

اول از همه خود هلی‌گولنده، دشت سبز مرتفعی که از همه‌طرف موج‌‌های دریا به ساحل‌ صخره‌ایش کوبیده می‌شه. راستش موقع گفتن از موج‌های دریا، دوست داشتم چیزهای بیشتر بدونم تا توصیفات این ماجرا رو شکوه‌مندتر تعریف کنم، مثلا بدونم که آب دریای شمال چه‌قدر گرم یا سرده، یا توی بهار چه‌قدر موج‌هاش خروشان هستن؟ دلم می‌خواست مثل یه ملوانِ یک‌چشمِ نیمه‌مستِ قرن هجدهمی با آب‌وتاب تعریفش کنم، توی یه شب بارونی، توی یه مِی‌کده ارزون و شلوغ نزدیک بندرگاه هاوانا که توش بوی عرق نیشکر میاد و نور زرد فانوس‌های آویزون از سقفش به سختی راه‌شون رو از بین اون همه دود چپق و تنباکو باز می‌کنن تا به میزهای چوبی کثیفش برسن؛ ولی خب حالا دیگه خیلی وقته که قرن هجدهم نیست و من هم یه ملوان نیستم و تازه هردوتا چشمم هم سالمه، پس فعلا به همین‌قدر از جزئیات اکتفا می‌کنم.

قسمت زیبای دوم این ماجرا، اینه که هایزنبرگ اون‌جا وقتش رو بین چندتا کار تقسیم می‌کنه؛ پیاده‌روی و بالا رفتن از صخره‌ها، کار کردن روی مسئله‌ی فیزیک، و حفظ کردن شعرهای «دیوان شرقی‌-غربی» گوته. یک شب بالاخره مسئله‌ رو با استفاده از جدول‌های ابداعی خودش حل می‌کنه که بعدا متوجه می‌شه موجودات نسبتا شناخته‌شده‌ای به اسم ماتریس هستن. این به‌نظر من یک قسمت هیجان‌انگیز دیگه از این ماجراست، پیدا کردن و ساختن یک سری چهارچوب‌ و موجود ریاضی، بدون اینکه بدونه از قبل وجود داشتن. وقتی نهایتا اولین طیف‌های هیدروژن رو با روش خودش درست محاسبه می‌کنه - و اون‌قدر هیجان‌زده می‌شه که توی محاسبات بعدیش چندین بار خطا می‌کنه - نزدیک صبح بوده و دیگه از هیجان خوابش نمی‌برده، برای همین راه می‌افته به سمت ساحل، از یه صخره بالا می‌ره، و رو به دریا، منتظر طلوع خورشید می‌مونه. می‌بینی؟ حتی پایانش هم شبیه یه قصه‌ی پریانه. خود همین رسیدن به اون لحظه‌ی «آهان!» و دیدن پدیده‌های دنیا از پشت پرده‌ی ریاضیاتی که خودت بهش رسیدی، به‌قدر کافی باشکوه هست، چه برسه به ترکیبش با یه صخره‌ی سنگی و دریا و طلوع خورشید و احتمالا اشعاری که از گوته اون لحظه توی سرش پیچ‌وتاب می‌خورده.

 

II.

توی این تابستون باید درس‌هام رو برای ارشد بخونم، درس‌هایی که خیلی‌هاشون رو قبلا درست نخوندم، یا حتی اصلا نخوندم. دلم می‌خواد جبرخطی بخونم، چون خیلی قراره به دردم بخوره و چون ازش خوشم میاد و واقعا دوست دارم که بدون دغدغه‌ی دانشگاهی بخونمش. شاید تصمیم بگیرم که من هم بخشی از وقتم رو صرف حفظ کردن شعرها بکنم. راستش دلم نمی‌خواد غزل‌های حافظ یا سعدی رو به قصد حفظ کردن بخونم، ولی تازگی‌ها متوجه شدم که حفظ کردن شعرهای انگلیسی برام راحت‌تره، و نمی‌دونم چرا. فکر می‌کردم هرقدر بیشتر معنی یک شعر رو بدونم حفظ کردنش راحت‌تر می‌شه، ولی انگار برعکسه و این فاصله‌ی بیشترم با یه زبان دیگه باعث می‌شه راحت‌تر جملات و شعرهاش یادم بمونه، شاید به‌خاطر اینه که کلماتش و آواهاش، کم‌تر برام بدیهیه. مثلا تا الان بدون اینکه تلاش خاصی بکنم، صرفا با زمزمه کردنش موقع پیاده‌روی‌هام، 14 خط اول «ترانه‌ی عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» رو حفظ شدم و حالا دلم می‌خواد تا آخرش رو حفظ کنم. الان رسیدم به این قسمتش:

The yellow fog that rubs its back upon the window-panes,

The yellow smoke that rubs its muzzle on the window-panes,

Licked its tongue into the corners of the evening,

که توصیفش من رو یاد لندن آلوده‌ و پر از دودِ انقلاب صنعتی می‌اندازه، و یه اتمسفر نیمه‌تاریک، شبیه سریال North and South بی‌بی‌سی وان. چندوقت پیش یکی از کتاب‌های درسی خاله‌م رو توی خونه‌ی مادربزرگم پیدا کردم که اسمش The elements of poetry بود و درباره‌ی ساختار شعرها و تحلیل و درک‌شون بود و کلی شعر توی خودش داشت، از شاعرهای آشنا و اکثرا ناآشنا. وقتی دیدم که توی فصل یکی مونده به آخرش که از شعرهای عالی‌تر و غنی‌تر مثال میاره شعر پروفراک رو آورده، (و البته گفته که به‌خاطر جریان سیال ذهنش این احتمالا دشوارترین شعر توی کتاب باشه) کتاب رو از خاله‌م قرض گرفتم تا بیشتر بخونمش. از بچگی و حتی موقعی که یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دونستم، دیدن کتاب‌های انگلیسی خاله‌م برام هیجان‌انگیز بود. یک کتاب قطور تاریخ ادبیات انگلیسی داشت که توش پر از نویسنده‌ها و تکه‌هایی از متن‌ها و شعرهاشون بود و من روی مبل می‌نشستم و ورقش می‌زدم و سعی می‌کردم چیزی ازشون متوجه بشم، که بیشتر اوقات بی‌فایده بود.

فکر کنم تمام این‌ها رو تعریف کردم که فقط بگم احساس می‌کنم این روزها خیلی سرگردونم و من هم به آرامشِ پری‌وارِ یه هلی‌گولند نیاز دارم برای رسیدن به کارهام دور از همه‌ی چیزهای دیگه (البته نه دور از تو، تو برای من مثل شعرهای گوته هستی)، و دیدن صحنه‌‌های باشکوهی مثل دریا و طلوع خورشید. حالا که نمی‌تونم وسایلم رو جمع کنم و برم آشوراده یا ابوموسی، امیدوارم بتونم توی این تابستون اتاقم رو تبدیل به یه هلی‌گولند کوچیک بکنم، با کتاب‌ها و با آهنگ‌ها، و با عطر بهارنارنج.

  • چارلی ‌‌‌