به شارلوت :: نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

"دوباره به اون نقطه نگاه کنید. اون اینجاست، اون خونه‌ست، اون ماییم!"

آخرین گفته‌ها

به شارلوت

شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۲۸ ق.ظ


شارلوتِ عزیز‌تر از فیزیکم!

تازگی‌ها با خودم فکر می‌کنم که ممکنه تو اصلا وجود نداشته باشی. من هیچ‌وقت - به عنوان یک‌ دانشجوی فیزیک - به قضایای وجودیِ ریاضیات اهمیت نمی‌دادم؛ اما این روزها متوجه می‌شم که چه‌قدر مهم هستن. چه‌قدر مهمه که اول از وجود چیزی مطمئن بشی. چه‌قدر مهمه که بدونی به ازای یک‌سری x و yها چه‌چیزهایی وجود دارن. اما هیچ قضیه‌ای وجود نداره که بگه به ازای هر چارلی یک شارلوت وجود داره. می‌دونی؟ تو ممکنه هیچ‌وقت حتی به دنیا نیومده باشی. هیچ‌کس به من هیچ‌ تضمینی نداده که تو حتما وجود داری؛ و فکر کردن به این ترسناکه. اما با این وجود دلم می‌خواد برات حرف بزنم، چون خیلی احساس تنهایی می‌کنم.


مدت‌ها بود که دانشکده من رو سرخورده کرده بود. دیگه اون‌جا رو خونه‌ی خودم نمی‌دونستم؛ بقیه‌ی وقت‌هایی که کلاس نداشتم رو توی خوابگاه می‌گذروندم. ولی چندوقت پیش، توی یک روز برفی، وقتی که داشتم با یک بافتنیِ قهوه‌ایِ کمی‌گشاد توی راهرو راه می‌رفتم و یک کتاب ترمودینامیکِ بزرگ زیر بغلم بود و یک لیوانِ کاغذیِ پر از چای توی یکی از دست‌هام بود، فکر کردم که دوباره می‌تونم بهش بگم خونه. با وجود تمام روزهایی که من رو ناامید کرده بود. با وجود تمام روزهایی که خالی از فیزیک و شورِ آکادمیک بود. متوجه شدم که من واقعا عاشقِ اینم که با یک بافتنیِ کمی‌گشاد و با یک کتابِ درسی زیر بغلم اون‌جا راه برم. اون بافتنیِ قهوه‌ایِ کمی‌گشاد برای یکی از برادرهام بود. مادرم تمام تلاشش رو کرده بود که اون رو اندازه‌م کنه، ولی هنوز برام یک‌ذره بزرگ بود. مادرم همیشه وقتی می‌خواد راضیم کنه که یک چیزِ کمی‌گشاد رو بپوشم، بهم می‌گه: «تازه این‌طوری بهتره! کوچولو نشونت نمی‌ده.».

یک بافتنیِ کمی‌گشادِ دیگه هم دارم که مشکیه و روش مربع‌های رنگی داره و مال اون‌یکی برادرمه. این یکی کمی بیشتر برام بزرگه. یک‌بار که توی خوابگاه پوشیده بودمش و آستین‌های بلندش رو تا کرده بودم، دوستم بهم گفت که قشنگه. فکر کردم که داره مسخره‌م می‌کنه، ولی واقعا می‌گفت. اون همیشه تنها کسیه که وقتی لباس قشنگی می‌پوشم بهم می‌گه. می‌دونی؟ توی خوابگاه پسرونه واقعا چندان مرسوم نیست که یکی بهت بگه چه لباس قشنگی پوشیدی. اون واقعا اهمیت می‌داد. به شوخی بهش گفتم که این یک بافتنیِ فیزیک‌دانیه. ویژگیش اینه که کمی گشاده و مثل فیزیک‌دان‌های توی فیلم‌ها باید یک پیرهنِ یقه‌دار زیرش بپوشی و بعد با یک لیوان قهوه تا نیمه شب جلوی تخته‌سیاه بایستی و با گچ لاگرانژی‌های ترسناک روی تخته بنویسی.

من واقعا این دوتا بافتنیِ کمی‌گشادم رو دوست دارم. وقتی که دل‌تنگ برادرهام می‌شم می‌پوشم‌شون؛ و یک‌جورهایی برام مایه‌ی تسلّیه که یک روزی این لباس‌ها وقتی توی راهروهای دانشگاه‌هاشون قدم می‌زدن تنشون بوده. دانشگاه‌های خیلی بهتر و سطح‌بالاتر از جایی که من الان هستم. اون دوتا بافتنی یک‌جورهایی تمام خانواده‌ی من رو توی خودشون دارن. بابام که روزی هزینه‌ی خریدشون رو فراهم کرده، برادرهام که روزی اون‌ها رو پوشیدن، و نهایتا مادرم که نهایت تلاشش رو کرده تا اون‌ها رو اندازه‌ی من کنه و گرچه کاملا موفق نبوده، ولی من از تهِ دلم دوستشون دارم و می‌پوشم‌شون.


کتاب ترمودینامیکی که الان دارم می‌خونم رو واقعا دوست دارم. بیانِ روان و صمیمی‌ای داره و فصل‌هاش کوتاه و جمع‌وجورن؛ و هیجان‌انگیزتر اینه که یک زوج نوشتنش. یک زوجِ فیزیک‌دان که هردو استاد دانشگاه آکسفورد هستن. استیفن فیزیک ماده‌چگال کار می‌کنه و کاترین هم اخترفیزیک. معرکه نیست؟ حتما سر میزِ شام کلی شوخیِ فیزیکی می‌کنن که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌فهمه.

اما لازم نیست که بترسی یا دست‌پاچه بشی. منظورم این نبود که دلم می‌خواد تو هم یک اخترفیزیکدان باشی یا هرچیزِ دیگه‌ای. تو شارلوت هستی و این برای من کافیه. اگر راستش رو بخوای حتی تهِ دلم ترجیح می‌دم که چیزِ زیادی از فیزیک ندونی. دوست دارم خودم برات از فیزیک تعریف کنم و برقِ شگفتی رو توی چشم‌هات ببینم. دوست دارم وقتی که با تعجب بهم می‌گی «این غیرممکنه!» به پشتیِ صندلی تکیه بدم و دست‌به‌سینه و با یک نیشخند جواب بدم که «خب، ریاضیات داره می‌گه که ممکنه.».


دیروز سومین و آخرین قسمتِ سریال زنان کوچک رو دیدم و گریه کردم. هم وسط‌هاش، هم آخرش، و به این فکر کردم که چه‌قدر صدای ویولون خالصه. پیانو باشکوهه، نجیبه و از احساسات نهفته می‌گه. آکاردئون صمیمی و سیّاله؛ ولی این ویولونه که خالصه. می‌تونه خالص‌ترین غم‌ها رو بنوازه و خالص‌ترین شادی‌ها رو. شاید یک روزی من هم بتونم نواختن ویولون رو یاد بگیرم.

و اینکه خوش‌حالم از اینکه احتمالا به زودی دیگه تنها پسری نخواهم بود که فیلم و سریالی از زنان کوچک رو دیده. چندوقتِ دیگه که نسخه‌ی با کیفیتی از اقتباسِ جدیدش منتشر بشه، خیلی از پسرهای دیگه هم می‌بیننش. نه بخاطر مگ و جو و ایمی و بتی، نه بخاطر احساساتِ شگفت‌انگیزِ مارچ‌‎ها که قلب آدم رو رقیق می‌کنه، نه بخاطر اینکه هیچ‌وقت خواهر نداشتن و از دیدنِ خواهرانه‌ها لذت می‌برن، بخاطر اما واتسون.


و به عنوان آخرین چیز، دلم می‌خواد این رو بهت بگم که من واقعا بخاریِ برقیِ توی اتاقم رو دوست دارم. موقع خواب بهم آرامش عجیبی می‌ده. المنت‌های ملتهبش که توی تاریکی نورِ قرمزرنگ گسیل می‌کنن بهم احساسِ امنیت و گرما می‌دن. اون‌قدر که گاهی حتی با وجود اینکه سردم نیست بازهم قبل از خواب روشنش می‌کنم و صبح خیسِ عرق از خواب بلند می‌شم. اما فکر می‌کنم دیگه باید از این کارم دست بردارم، چون خرجِ زیادی روی دست خانواده‌م می‌ذاره. چون سه‌تا المنت داره که هرکدوم هفت‌صد وات توان دارن؛ و گرچه من فقط یکی‌ش رو روشن می‌کنم، ولی مثل اینه که هفتادتا لامپ ال‌ای‌دیِ ده وات روشن کردم. میشه کل سرسرای هاگوارتز رو باهاش روشن کرد.


اگر که واقعا وجود داری، لطفا مراقب خودت باش.


دوست‌دارِ تو

چارلی.


نوشته‌ی پشت عکس: من احتمالا هیچ‌وقت صاحب چنین ریش‌های پرپشتی نمی‌شم، ولی دوست دارم این تصویر آینده‌ی من باشه. احتمالا یک ساعت تا اذان صبح مونده و تو خوابی، ولی من زودتر بیدار شدم و دیگه خوابم نبرده و برای همین رفتم توی اتاقِ کارم. نورِی که از پنجره میاد اتاق رو روشن کرده. کاغذها و کتاب‌ها رو از روی صندلی برداشتم و گذاشتم روی میزم، و خودم روی صندلی کنار پنجره نشستم و تا اذان صبح به کهکشان نگاه می‌کنم.


پی‌نوشت: یک چیزِ دیگه هم برات دارم. یک چیزِ خیلی بامزه و قشنگ که شاید دوستش داشته باشی. این آهنگ رو گوش کن. اسمش «چارلی و شارلوت» هست. باورت می‌شه؟ یک آهنگ برای بچه‌هاست؛ ولی من واقعا عاشقش شدم، چون واقعا قشنگه، و به اسم ماست. ما هم هنوز بچه هستیم. نیستیم؟


پی‌نوشت دو: تصمیم گرفتم که بیشتر به قضایای وجودی اهمیت بدم. باور کن. به اویلر قسم! دوست ندارم که ریاضیات رو بخاطر کاربردش توی فیزیک بخونم. این همون کاریه که مهندس‌ها با فیزیک می‌کنن؛ مگه نه؟ می‌خوام ریاضیات رو بخاطر خودش بخونم. وگرنه هیچ‌وقت نمی‌تونم زیباییش رو متوجه بشم. می‌خوام یک‌بار بشینم و حسابانِ استوارت رو از اول بخونم و به همه‌ی قضایا و اثبات‌ها بها بدم. حتی اون اثبات‌های اپسیلون‌دلتایی که هیچ‌وقت درکشون نکردم. 


پی‌نوشت سه: اگر وجود داشتی، و یک موقعی احساس تنهایی کردی و فکر کردی که دیگه زمان این رسیده که من پیدات کنم، با چوب‌دستیت جرقه‌های قرمز به آسمون بفرست.



  • چارلی ‌‌‌

نظرات  (۶۹)

  • دیانا موسوی
  • عالی بود موفق باشید

    پاسخ:
    می‌دونم که این یک کامنتِ واقعی نیست، ولی خب ممنونم :)

    وجود داره فقط کافی منتظرش باشین و یه روزی از جایی که اصلا فکرش رو نمیکنین سر و کله ش پیدا میشه :)

    پاسخ:
    حتما جادوگرِ قبیله‌ی موهاتاک یک‌چیزی می‌دونه که می‌گه :)
  • هلن پراسپرو
  • با اشک توی چشم میگم:

    Charlie please...be brave

    آهنگ شگفت انگیز بود :)

    اگه چارلی فیزیکدان رو نمیشناختم، این آهنگ نصف معنی الانشم نمی داشت. ^_^ 

     

    پ.ن: من هروقت پستای شما رو درباره دانشگاه و میخونم حسودیم میشه به دانشجوها :(

    مخصوصا شما که اینجوری توصیف میکنید، در شرایط خاص یه چیزیه تو مایه های هاگوارتز!

      پ.ن:چه قدر اولای پست ناامید! انگار نه انگار شما خودتون اولا که اومده بودم وبلاگستان قانعم کردید که هم شارلوت وجود داره هم هرکول =_=

    پاسخ:
    [دستمال کاغذی تعارف می‌کند.]
    خیلی ممنونم بانوی شکوفه‌های گیلاس :)
    بین خودمون بمونه، فقط شگفت‌انگیزها می‌تونستن شگفت‌انگیزیِ اون آهنگ رو متوجه بشن :)

    پ.ن: حسودی نداره که، خودتون میاین و می‌بینید حالا :) 
    این بخاطر اینه که من این‌طوری می‌بینمش و توصیفش می‌کنم. برای خیلی‌ها فقط چندتا راهروئه. اما نباید نگران باشین، چون شما هم تخیل زیادی دارید، می‌تونید همه‌جا رو به هاگوارتز تبدیل کنید. هرجایی که برید :)

    پ.ن: چارلی هم گاهی این‌طوری می‌شه بالاخره :) گاهی دیوانه‌سازها میان سراغش.

    +یکی از ارزوهام بوده که ویولن یاد بگیرم :)))

     

    ++و درد بی خواهری،واقعا سخته-_-

    پاسخ:
    + حالا دیر نشده که :) نمی‌خوام بگم که «هنوز کلی فرصت دارین.»، چون این جمله‌ی خطرناکیه و باعث غفلت می‌شه. ولی این اطمینان رو بهتون می‌دم که فرصت کافی رو دارید برای تمام چیزهایی که می‌خواین :)

    ++ خوش‌حالم که بالاخره یکی هم‌دردی کرد :) وقتی از بی‌خواهری غر می‌زنم، اغلب میان و تعریف می‌کنن که چه‌قدر خواهرشون روی اعصاب‌شونه و باهم دعوا می‌کنن و این‌ها :/

    حتما سر میزِ شام کلی شوخیِ فیزیکی می‌کنن که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌فهمه.

    عااالی بود :))

    و اونجایی که گفتین به خاطر اما واتسون :)) ای خدا، از دست (بیشترِ) شما پسرا :))

    خیلی پست خوبی بود. یه جاهای اون نامه، حس کردم دارم یه بخش از ناتور دشتو می‌خونم.😢

     

    پ.ن. خیلی دلم می‌خواد منم برم ویولون یاد بگیرم.

    پاسخ:
    من که آخر نفهمیدم شما چطوری این نقل‌قول‌ها رو می‌ذارین :)) هم توی وبلاگ، هم توی نظرات :-"

    بالاخره اما واتسونه، شوخی که نیست D: اما جدی من همیشه بیشتر اما واتسون رو برای این دوست داشتم که روزی هرمیون بوده :)

    خیلی ممنونم :) هولدن بودن هم خوبه :) ولی من بیشتر ترجیح می‌دم چارلی باشم، توی مزایای منزوی بودن.


    پ.ن. من همیشه فکر می‌کردم توی ارشد سرم خلوت‌تره و می‌تونم بهش برسم. یعنی اشتباه می‌کردم؟ :-"
  • مائده ‌‌‌‌‌‌‌
  • شارلوت هرجای این جهان بزرگ که باشه، مطمئنم بعد اینکه این متن رو براش نوشتی، چشم هاش برق زده و توی قلبش یک عالمه جرقه های قرمزرنگ تشکیل شده، بدون اینکه بدونه منشاش از کجاست.

    پاسخ:
    حتی تصورش هم قشنگ بود برام :)
    حرف‌هاتون توی قلبِ من هم جرقه‌های قرمزرنگ روشن کرد. ممنونم خیلی :)

    یاد کامنت قبلی هری افتادم. اقا دیگه نمیشه محض رضای خدا یک بار زشت بنویسین تا ما هی چقددد قشنگگگ بود کامنت نکنیم؟(الکی البته؛)

    آهنگ خیلی قشنگه. عکس هم. و البته نوشته. من فکر میکنم اگر یکبار احساسات شما رو بخوان به مایع تبدیل کنن، ۹۰ درصدش خالص ترین مایع آبی فیروزه ای‌ییه که میتونه تو سن شما وجود داشته باشه. این احساسات قشنگ و پاک فقط تو بچه ها وجود دارن. پس با توجه به اون سوالی که پرسیدین، باید بگم هستین:) (وچقدر خوبه،خوشبحالتون)

    زنان کوچک سریال داره؟ من تا حالا فقط کتاباشو چندبار خونده بودم که فیلمش اومد و نه به خاطر اما واتسون، بلکه به خاطر تیمو....(شوخی میکنم D: فقط و فقط به خاطر خود مگ و جو و ایمی و بت مخصوصا جو و بت) دیدم:)

    پاسخ:
    هری - مثل شما -  لطف داشت، واقعا که نگفت :))

    ممنونم :) من واقعا آبیِ فیروزه‌ای رو دوست دارم. و خیلی خوش‌حالم که این اطمینان رو بهم دادین که هنوز بچه‌م. واقعا خوش‌حال شدم :)

    یک سریالِ واقعی که نه، یک مینی‌سریال داره که سه قسمته :) سال 2017 پخش شده و مال بی‌بی‌سیه. اگر خواستین ببینیدش و لینک‌هاش رو پیدا نکردین می‌تونید به چارلی بگید تا کمک کنه :)
    عمیقا خوش‌حالم که بخاطر اون پسره ندیدینش D:
    فیلمش رو چطوری دیدین ولی؟ هنوز با کیفیتِ پرده‌ای فقط هست که :-"
  • صـــالــحـــه ⠀
  • یادم باشه به مادرت بگم کم کم باید براش بریم برات خواستگاری بلکه شارلوت‌خانم رو پیدا کنیم :)

    پاسخ:
    ولی شارلوت که این‌طوری پیدا نمی‌شه :) من خودم باید پیداش کنم اول.
    و می‌دونید؟ من احتمالا خیلی غر زدم از تنهایی و چیزهای دیگه، ولی با وجود این‌ها فکر می‌کنم هنوز موقعش نشده که شارلوت رو پیدا کنم. هنوز باید خیلی از ویژگی‌ها رو کسب کنم و قوی‌تر بشم و چیزهای بیشتری بخونم و ببینم و بشنوم تا بتونم هم‌سفرِ خوبی برای شارلوت باشم. اگر الان سروکله‌ش پیدا بشه نهایتا می‌تونم براش یک دوستِ خوب باشم، نه چیزی بیشتر :)

    تو حتی بیشتر از چارلیِ کتاب مزایای منزوی بودن دوست‌داشتنی هستی. خوندن نوشته‌هات به همون اندازه و حتی بیشتر، لذت‌بخشه. از ما دریغ‌شون نکن. خواهش می‌کنم بیشتر بنویس.

    پاسخ:
    واقعا؟ :) 
    خیلی ممنونم که این رو بهم گفتین، ولی راستش من بیشتر وقت‌ها به چارلیِ توی کتاب حسودیم می‌شه :)
    چشم، سعیم رو می‌کنم :)
  • شاهزاده شب
  • چه حس خوبی داشت :)

    پاسخ:
    این کامنت هم حس خوبی داشت :)
  • کنت ویلیام
  • دست کمش من امیدوارم یه ویلیام نامی وجود داره.تا اونجایی که وجودشو غصب کردم!:دی

    پاسخ:
    شاید یک ویلیام‌نامی اومده و وجود تو رو غصب کرده؛ از کجا می‌دونی؟ D:
  • دُردانه ‌‌
  • پیرو اون چالشمون اومدم اعتراف کنم نه تا حالا پست به این قشنگی نوشته‌ام و نه بلدم بنویسم...

    پاسخ:
    قشنگ می‌بینید شباهنگ‌بانو :)
    ولی برنده‌ی اون چالش شما هستین، همیشه :)

    سلام

    چقدر دلم میخواد کلاسی وجود داشت مثل نقاشی و زبان و ... که ریاضیات یاد میداد

    الان خیلی احساس میکنم باید ریاضی کار بکنم

    حیف

    پاسخ:
    سلام :)
    ولی من مطمئنم که همچین چیزهایی هستن واقعا اگر بگردین. حالا شاید کلاس‌ نه، ولی مطمئنم که کتاب‌های خوبی هستن :) اگر چیزی پیدا کردم حتما میام و می‌گم بهتون.

    اون «حیف» آخر کامنت‌تون رو هم نادیده می‌گیرم :) یکی بیاد توی وبلاگِ چارلی و بگه «حیف»؟ نچ نچ نچ :))

    چارلی عزیز

    خیلی وقت بود که اینجوری تو دلم ستاره های چشمک زن سرو کلشون پیدا نشده بود .. خیلی وقت بود که متنی به این زیبایی و سراسر از احساسات خالص و صد البته شگفت انگیز، اونم از طرف یکی که نویسنده ش یه پسر (مرد) باشه نخونده بودم. شیوه بیان احساساتت شگفت انگیز بود . .

    :)))

    پاسخ:
    راحنای عزیز،
    خوش‌حالم که اون ستاره‌های چشمک‌زن دوباره سروکله‌شون پیدا شده توی دل‌تون :) و خیلی ممنونم :)

    + ولی من مرد نیستم. هنوز فقط یه پسرکوچولوام :)
  • سُولْوِیْگ .🌈
  • خب، فکر کنم اگه بخوایم دسته‌بندی کنیم، من تو رده آدمای خوش‌بین قرار می‌گیرم. اما درمورد این قضیه‌ اگر واقع‌بینانه هم بخوایم نگاه کنیم... من فکر می‌کنم بحث وجود یا عدم وجود شارلوت مطرح نیست. چون من حس می‌کنم که واقعا  اون بیرون هست. و فکر می‌کنم با توجه به این‌که بالاخره شارلوته، ارزش تک‌تک این کلماتی که براش نوشته شده‌ن رو می‌دونه. چیزی که ما هیچ‌کدوممون درک نمی‌کنیم، چون با این‌که خیلی قشنگ نوشتید و همه خیلی دوستش داشتن، فکر می‌کنم فقط خود شارلوت می‌تونه همه‌ش رو درک کنه.

    +به قول پرنیان، یه عده از دوستان من هم فیلم رو دیدن به خاطر تیموتی شلمه. از این آدما پیدا می‌شه گویا کماکان. 

    پاسخ:
    امیدوارم که همین‌طوری باشه واقعا :) 
    ممنونم برای خوش‌بین بودن ... نه، اشتباه گفتم. ممنونم برای واقع‌بین بودن :))

    + دیگه بالاخره هستن دیگه :) حالا این‌قدر هم بد نیست :-"

    کاملا مشخصه که شارلوت پیانو رو به ویالون ترجیح می‌ده. من نمی‌فهمم این‌همه اصرارت برای چیه؟ :دی

    پاسخ:
    برو بابا :))
    به هرحال فرقی نمی‌کنه، من احتمالا هیچ‌وقت اون‌قدر پولدار نمی‌شم که بتونم یک پیانو بخرم. لااقل نه یک‌دونه از این آکوستیک‌ها. شارلوت مجبوره با ویولون کنار بیاد D:

    چارلی، ظهر از سر بدخوابی دیشبم اعصابم خورد بود و هر چی تلاش می‌کردم نمی‌تونستم درست و باحوصله درس بخونم، و گوشی‌م خراب شده بود و غمگین بودم.

    خوندن این، باعث شد که با تصور کردن المنت‌هایی که گفتی، ته قلبم احساس خوشحالی کنم و توی سرمای طبقه‌ی بالای خونه‌مون، احساس گرما کنم.

    پاسخ:
    سارا :) واقعا خوش‌حال شدم با شنیدنش.
    تو ذهن واقعا معرکه‌ای داری، می‌دونستی؟ :) اون المنت‌ها خیلی انرژی می‌برن. باید خیلی قوی باشی که بتونی تصورشون کنی و حتی گرماشون رو احساس کنی :) 

    به آسمون نگاه کن چارلی

    پاسخ:
    نگاه می‌کنم. جدیدا همیشه نگاه می‌کنم، منتظرم جرقه‌های قرمز ببینم :)

    فکر کنم اینی که من دیدم هم پرده بود. دوستم بهم داد. هرچند پرده ی خیلی تمیز با کیفیتی بود و می ارزید به زود زود دیدنشD:

    +خیلی اون کلمه ی "پسره" رو قشنگ گفتین D: جدی میگم. پر از بد و بیراه باحال بود تو لحن پسرهD:خوشمان آمدD=

    +لطف میکنین اگه لینکاش رو بهم بدین. فقط به به شرطی که دوبله و سانسور نباشه:))

    پاسخ:
    من تاحالا هیچ‌وقت فیلم پرده‌ای ندیدم :) همیشه صبر می‌کنم تا با بهترین کیفیت ببینم، انتظارِ شیرینیه :)

    + خلاصه که ما اینیم D: من به کول اسپروز هم می‌گفتم «پسره». حتی اون خیلی بیشتر «پسره» بود D:

    + دستِ شما درد نکنه دیگه :/ من کی لینک دوبله و سانسور شده دادم که بار دومم باشه؟ :)
    از این‌جا می‌تونید بگیریدش :) فقط دست‌تون خیلی باز نیست، یک کیفیت 720 بیشتر نداره. جاهای دیگه رو هم خیلی گشتم، پیدا نکردم لینک دیگه‌ای :) حالا امیدوارم که مشکلی نداشته باشین :)

    سلام :)

    نگران نباشید ، خانومِ شارلوت زمانی که وقتش برسه ، میان ان شاء الله :))

    اگه دوست داشته باشید میتونید هروقت احساس تنهایی کردید بازم براشون نامه بنویسید و ما هم همیشه با دیدن احساسات زیباتون خوشحال می‌شیم :) ( می‌دونم از دست بالا گرفته شدن اذیت می‌شید ولی این واقعیته، ببخشید :) 

    من کارتون زنان کوچک رو دوست دارم‌ ،  دلم خواست دوباره ببینمش :))

    پاسخ:
    سلام :)
    من نگران نیستم، فقط می‌ترسم D: ولی خیلی ممنونم بابت تسلی‌تون :)
    شما خیلی لطف دارید :) ولی راستش فکر نکنم فعلا تا مدتی براش چیزی بنویسم. نمی‌خوام هردفعه یک‌نامه براش بنویسم و غر بزنم :-" شاید باید سعی کنم کمی قوی باشم :)

    کارتونش خیلی قشنگ بود واقعا :) من چیزهای مبهمی ازش یادم مونده، ولی یادمه که چه‌قدر دوستش داشتم :)
  • صـــالــحـــه ⠀
  • می‌دونم چی میگی. احسنت. درستش هم همینه :)

    پاسخ:
    ممنونم که متوجه‌ می‌شین :) واقعا ارزشمنده برام :)

    با توجه به چهارمین کامنت قبل(ناشناس) پریروز که به آسمون نگاه کردم دیدم ابراصورتین . خواستم اشاره کنم آسمون خدا رو چه دیدی؟ پس حتما جرقه‌های قرمزم می‌شه دید. :)

    پاسخ:
    من عاشق ابرهای صورتی‌ام.
    جدی می‌گم. هروقت که دوربین همراهمه و ابرها اینطوری می‌شن امکان نداره که عکس نگیرم ازشون D: هرچند اغلب خوب در نمیاد، ولی خب من ناامید نمی‌شم هیچ‌‌وقت :)
    حق با شماست. شاید یک روز جرقه‌های قرمز هم بتونم ببینم :)

    یه علامت quotation هست تو ادیتور، با اون می‌ذارم :)

     

    وااای خدا، پس من کی می‌خوام مزایای منزوی بودنو بخونم؟ :( کلی وقته خریدمش :(

     

    ارشد یه کم سر آدم خلوت‌تر میشه، چرا. من البته نمی‌دونم حجم کارای شما و همچنین حجم کاری که کلاس موسیقی از آدم می‌خواد چقدره، ولی در مورد خودم به طور کلی می‌تونم بگم هر چی یه کارو عقب بندازم که سرم خلوت‌تر بشه فقط انگیزه‌م کمتر میشه براش :(

    پاسخ:
    آهان :) من ساده‌ترین ادیتور رو انتخاب کردم آخه، برای همین نداشتمش :) اعصابم خرد می‌شد از اون همه آپشن D: خیلی ممنونم که گفتین :)

    ولی متاسفانه در این زمینه نمی‌تونم ابراز هم‌دردی کنم. واقعا چطور تونستین نخونیدش؟ :/

    جلسات کلاس‌های ویولون خیلی کوتاهن انگار. فقط مربی تمرین می‌ده و اشکالات رو می‌گیره. اصلِ کار تمریناتِ شخصیه و خب به طرف بستگی داره که چه‌قدر وقت بذاره و تمرین کنه :) حالا نگران نباشید، یک روز یک ارکستر راه می‌ندازیم اصلا D:

    چقد خوب بود پسر!

    میشه اسم کتاب ترمودینامیکت رو بگی؟

    پاسخ:
    خیلی ممنونم :)

    بله که می‌شه :)
    Concepts in thermal physics از Stephen Blundell :)
    ترجمه نشده ولی انگار، خیلی عجیبه. چون خیلی وقته که توی خیلی از جاها تدریس می‌شه و جالبه که انتشاراتی‌هایی که این‌قدر دنبال سود از کتاب‌های دانشگاهی هستن تاحالا سراغش نرفتن :/ فکر می‌کنم برای ما از منابع کنکور ارشد هم باشه برای درس ترمودینامیک و مکانیک آماری.

    شاید من ذهن معرکه‌ای داشته باشم ولی قطعا نه با این استدلال :))

    ضمن این که تیموتی شالومه واقعا زیباست :)) و خب، من تا حالا فیلم بد ازش ندیدم، در نتیجه حق می‌دم به کسی که بخواد به خاطرش فیلمی رو ببینه

    پاسخ:
    ذهنِ معرکه‌ای داری و دقیقا با همین استدلال :)

    استثنائا در زمینه‌ی تیموتی باهات موافقم و خب قیافه‌ش خیلی هم بد نیست D: ولی می‌دونی که ما از نظر زیبایی‌شناسی خیلی باهم اختلاف داریم؛ لازمه که به رامی مالک اشاره کنم؟ :))

    دارم تصورت می کنم:) خیلی کیوت میشه [از چشمانش مارشملو به بیرون پرتاب می شود]‌ این تصویر فقط یه عینک بزرگ رو نوک بینی کم داره:(

    اون نور گرم المنتا یه چیزیو یادم انداخت. بعضی شبا پتومو با موی سرم باردار می کنم و انگشتمو روش میکشم. خیلی حال میده انگار که دارم جادو می کنم:)) گربه ی بزرگ جادوگر یوهاهاهاها.--.

    راستش فکر می کردم خیلیا نباشن که دلشون برای کسی که هنوز نیست تنگ شده باشه:) 

    امروز چقدر دلم تنگش شده بود. 

    ممنون که به اشتراکش گذاشتی الان حس نمی کنم که خیالپردازم و هیچوقت همچین چیزیو بدست نمیارم. هرچقدر آدمای بیشتر به شارلوتاشون اعتقاد داشته باشن واقعی تر میشه. مگه نه؟ 

    شاید بارها از کنارشون بگذریم. روی مسیری راه رفته باشیم که اونا هم اونجا بودن. شاید حتی روزی و یه جایی کنارشون نشسته باشیم و بعد همو ترک کرده باشم. ولی اونروزم میرسه که به جای گذشتن از کنارشون، دستشونو می گیریم و با هم قدم میزنیم:)

    پاسخ:
    آه، متاسفانه من عینکی نیستم؛ یا لااقل هنوز نیستم D: شاید تصویر ذهنیت یک روزی محقق بشه ولی :))

    اگر اتاقت رو خیلی تاریک کنی می‌تونی حتی جرقه‌های الکتریسته‌ی ساکن رو ببینی؛ می‌دونستی؟ :) مخصوصا اگر از این پتوهای گل‌بافت داشته باشی که پرزهای نرم و بلندی داره :)

    آره، هرچه‌قدر بیشتر باشیم واقعی‌تر می‌شه :) شاید درست نباشه که به عنوان یک دانشجوی فیزیک این رو بگم، ولی گاهی فکر می‌کنم که واقعیت رو ما شکل می‌دیم :) امیدوارم یک‌ روزی پیداش کنی.

    و خط آخرت چه‌قدر قشنگ بود :) دعا می‌کنم که برسی به اون روز.
  • کنت ویلیام
  • اوایل همین فکرو کردم.برای تغییر روحیه م هم که شده درجهت مساعد تغییر دادم این فکرو.

    تو خودت میتونی تصور کنی یه دختر توی بدنت باشه؟

    پاسخ:
    وایسا ببینم، فکر کنم کنم یک اشتباهی پیش اومده این وسط :)) 
    منظور من این نبود D: مگه تو خودت ویلیام نیستی؟

    سلام علیکم؛

    «شارلوتِ عزیز‌تر از فیزیکم!» به نظرم همین جمله‌ی اول نامه کافیه تا شارلوت بدونه چقدر زیاد توسط چارلی‌اش دوست داشته میشه. بیشتر از فیزیک، یعنی بیشتر از هزار هزار هزار هزار کهکشان، که خودشون از هزار هزار هزارتا سیاره‌ی جورواجور تشکیل شدند. خیلی زیاده مگه نه؟ :)

     

    پی‌نوشت دو: آقا من عاشق اون اپسیلون‌دلتاهام! اینکه چطوری با دو سه تا سور و یه گزاره‌نما می‌تونیم چیزهایی به پیچیدگیِ مشتق و انتگرال رو توصیف کنیم حس جادویی داره.

    حالا که صحبت از ریاضیات شد، توی پست آخرم یه رمّان ریاضی‌طور معرفی کردم و فکر کنم برات جالب باشه. یه نگاه بنداز شاید پسندیدیش :)

    پاسخ:
    علیکِ سلام علی‌آقا :)

    واقعا خیلی زیاده :) خوش‌حالم که متوجه اون عبارت شدی. راستش من خیلی خیلی فکر کردم که چطوری نامه‌م رو شروع کنم. نمی‌خواستم چیزهای مرسوم و متداول بنویسم؛ می‌خواستم جوری خطابش کنم که بدونه چه‌قدر مهمه برای من.


    پی‌نوشت دو: واقعا جادویی هستن :) ولی می‌دونی؟ تقصیر خودمه. من هیچ‌وقت سورهای ریاضی رو درست یاد نگرفتم و از اون قسمت‌ها هم سرسری عبور کردم. وگرنه مثلِ تو الان می‌تونستم از سحرآمیز بودن‌شون کیف کنم :)
    اسم پختستان رو خیلی شنیده بودم :) ولی راستش هیچ‌وقت کتابش رو پیدا نکردم :/ انگار تیراژ خیلی پایینی داره همیشه. ولی خب بالاخره پیداش می‌کنم، خیلی مفاهیم بنیادی و مهمی رو می‌گه چون. خیلی‌خیلی خوش‌حالم که توی وبلاگت معرفیش کردی و ازش حرف زدی :) دمت گرم!

    + مراقب خودت باش این روزها :)
    و می‌دونی؟ همیشه خوش‌حالم می‌کنی با کامنت‌هات :)

    اره خب. به خاطر جرقه هاست که فک می کنم باحاله. مثل اینه که آسمون شبو با ستاره هاش بیاری رو تختت.

    پاسخ:
    آره :)
    یک ویدویی بود که از فضا از شبِ زمین فیلم گرفته بودن و ابرهایی که این‌جا و اون‌جا رعدوبرق درست می‌کردن هم معلوم بود از بالا. مثل جرقه‌های پتو بود.
  • کنت ویلیام
  • تو شارلوتی؟

    فکر کن چارلی نام کاربریشو بزاره چارلی تا نبودشو پر کنه:)

    پاسخ:
    من الان متوجه قضیه شدم :)
    این رو نمی‌دونستم. خیلی خنگم که تاالان نفهمیده بودم. چارلی رو ببخش :)

    یک روزی خودش میاد و جاش رو پر می‌کنه؛ مطمئن باش. 

    شارلوت وجود داره و بالاخره پیدا می‌کنید هم رو

    وقتایی که نیاز به حرف زدن داری چرا نمیای حرف بزنیم؟!

    خصوصا الان که قرنطینه هستیم :/ یقینا کار خاصی ندارم من :|

    پاسخ:
    می‌دونم که همیشه می‌تونم روی آبجیِ بیولوژیستم حساب باز کنم و قدردانش هستم :) ولی خب اینطور وقت‌ها معمولا فقط احساس تنهایی می‌کنم، حوصله‌ی حرف زدن ندارم و فکر کنم حتی اگر حرف بزنم خیلی همراهِ غرغرو و بی‌حوصله‌ی روی اعصابی بشم D: 
    این حرف‌تون خیلی برام ارزش‌منده ولی :)

    من فکر کردم دور و برتون پر از جزوه‌های بیولوژی و بیوشیمی و این‌جور چیزهاست این روزها :)) از فرصت استفاده کنید خب :)

    اصلنم کول اسپروز از تیموتی پسره تر نیست. حالا شاید پسره باشه، ولی قعطا تیموتی پسره تره:/ D:

    +مرسی بابت لینک:) البته رو لینک سایت نوشته دوبله ها. توش که دوبله نیست؟(وی به شدت حساس و ضربدیده است)

    پاسخ:
    بسیارخب، هرچی شما بگین اصلا :)) 

    + نه نیست، نگران نباشین :) فکر کنم اون رو الکی نوشتن که کسی بهشون گیر نده D: 

    سلام چارلی :)

    واقعا لذت بردم از خوندن پستت، مثل همیشه :)

    باید مزایای منزوی بودن رو بذارم توی اولای لیستم :) ولی یه سوال فعلا دارم، اسمت از شخصیت همین کتاب میاد؟ D:

    و اون چیزی که به گربه‌ی بزرگ گفتی که اصلا چشام گرد شد. جدی میشه دید جرقه رو؟ :))) امشب امتحان میکنم! :)))

     

    پاسخ:
    سلام هری :)
    من هم مثل همیشه از نظرت خوشحال شدم :)

    آره، اسمم رو از چارلیِ اون کتاب برداشتم :) می‌دونی، چارلی انگار یک‌جورهایی خودِ من بود. خیلی شبیه بودیم.

    معلومه که می‌شه :)) فقط گفتم که، اتاق باید تاریک باشه و یک پتوی خزدارِ مناسب داشته باشی :) اگر با دست نشد یک چیز پلاستیکی رو امتحان کن. مواظب باش برق نگیردت D:

    من نق نقوتم دوست دارم داداش کوچولو 

    والااااا من هیچ وقت خیلی خرخون نبودم روزی 3 ساعت ماکسیمم حد درس خوندن منه :))

    پاسخ:
    بخاطر لطف و مهربونی‌تونه :)

    لااقل برای فیزیک و بیوفیزیک و این‌ها بیشتر وقت بذارید D:
  • کنت ویلیام
  • شکست نفسی میفرمایی!:))

    البته منم نباید اینجوری خودمو درمعرض سوتفاهم ها قرار بدم:)

    پاسخ:
    نه، واقعا گفتم :) نمی‌دونی چارلی چه‌قدر می‌تونه خنگ باشه گاهی.

    حالا بیا بیخیالش بشیم، بذار یک چیز بامزه بگم. یک‌بار اشتباهی آدرس وبلاگت رو خوندم فرفرموی :))

    چقدر این پست مزه‌ی خوبی داشت؛ ینی یه چیز خالص و متفاوت خوندم، از اون‌ها که دلم برا پیدا کردن و خوندنش تنگ شده بود. مرسی :))

    پاسخ:
    خدا رو کلی شکر که این‌طوری بوده :) 
    ممنونم که این رو بهم گفتین :)
  • ...:: بخاری ::...
  • کلی کامنت الان دارم که بزنم پشت بند این پست تون. اما اینو از همه بیشتر دلم میخواد بنویسم که: بخاطر تمام ارجاعات این شکلیتون تو کل وبلاگ تون به مسائل هری پاتری ممنونم!

    پاسخ:
    من با هری بزرگ شدم :) حتی اگر خودم نخوام هم یک‌جاهایی بهش ارجاع می‌دم، دست خودم نیست :)
  • ...:: بخاری ::...
  • آهنگ چی میگه بابا کم حالمون متحول بود

    (کف دست بر پیشانی می کوبد و دوباره پلی می کند)

    پاسخ:
    ای‌بابا، نمی‌خواستم حال‌تون رو منقلب کنم خب :) 
    اگر که حال‌تون رو خوب می‌کنه فقط بهش گوش کنید :-"
  • زری الیزابت
  • چارلی پس سَم چی می‌شه؟ 

    پاسخ:
    سم :)
    می‌دونید؟ سم برای اون چارلی‌ای بود که یک خواهر داشت، و برادر بزرگش بازیکن فوتبال بود، و معلم ادبیاتش آقای اندرسون بود.
    این‌چارلی توی یک دنیای دیگه زندگی می‌کنه و شارلوت داره :)

    همه چیز عادی بود تا زمانی که یهو‌ چارلی از یه موزیک حرف زد که اسمش شارلوت و چارلیه. اون لحظه انگار یه نفر با تفنگش سمت قلبم شلیک کرد و از پا در آورد منو. :)

     

    *منم زنان کوچک رو دیدم. البته سینماییش رو. منم گریه کردم. 

    پاسخ:
    وایسید ببینم، الکی موضوع رو جنایی نکنید :-"
    اگر هم کسی چنین کاری کرده، مطمئنم که از لوله‌ی تفنگ فقط چندتا شاخه‌گل بیرون اومده :)

    * قبول باشه D:
    بگین که شما از اون پسره خوشتون نیومده، لطفا :))

    یهو یاد هری پاتر افتادم و چنین تصویری اومد توی ذهنم:

    یه پسر عینکی و لاغر با یه بافتنی گشاد و صورت رنگ پریده و چشمایی که تو نور کم شومینه برق میزنن عکسشو پشت نویسی میکنه و توی پاکت میزاره،یه مهر مخصوص به در پاکت میزنه و میده به جغد سفیدش و جغد تو بارش آروم برف توی افق محو میشه.

    خدااااای من خیلی عالی مینویسی،خیلی دوست دارم قلمت رو و این دید قشنگت به زندگی رو *_* ازونجایی که طرفدار هری پاتری هر وقت متناتو میخونم حس میکنم چقد دانشگاهت مثل هاگوارتزه و اصلا یه سری همکلاسی اعصاب خورد کن و درسای مسخره تئوری و سخت مشنگی نداری که حوصله‌ات سر بره.

    پاسخ:
    چه تصور قشنگی داشتین :) خوش‌حالم کرد واقعا :) شاید هم واقعا این‌طوری بوده، کی‌ می‌دونه؟ :-"

    خیلی ممنونم، لطف دارین خیلی :)
    پس من چیزهای بیشتری نمی‌گم، تا این تصور قشنگ‌تون از دانشگاه چارلی خراب نشه D: همین‌طوری نگهش دارید لطفا :)

    یادم نمیاد قبل از این، اینجا نظری ثبت کردم یا نه. می‌دونم که یک بار نوشتم ولی انقدر مردد بودم بفرستم یا نه که الآنم یادم نیست آخرش چه کردم.

    ولی الآن تصمیم گرفتم یک بار برای همیشه بگم که چقدر نوشته‌های چارلی رو دوست دارم و قشنگ و معصومانه و ... یه کمم جادویی‌ان برام. :)

     

    پاسخ:
    سلام :)
    من هم فکر می‌کنم که این اولین‌باری باشه که به چارلی افتخار می‌دین :)
    خیلی خوش‌حالم که این‌طوره :) از بین تمام اون صفت‌های شگفت‌انگیز، بیش‌تر از همه «جادویی» من رو خوش‌حال کرد :)

    ممنونم که تصمیم گرفتین بالاخره برای چارلی بنویسید :) ولی امیدوارم «یک بار و برای همیشه» نباشه :)
  • کنت ویلیام
  • 😂😂😂خدانکشتت

    پاسخ:
    :)))

    تیموتی رو می‌گین؟ از چه لحاظ؟ خیلی سوال پُر ابهامیه O_o

    ولی خب اگر به صورت کلی بخوایم بگیم، باید چند تا فیلم از تیموتی ببینم، تا بتونم بگم ازش خوشم میاد یا نه. فعلا توی دوتا فیلمی که ازش دیدم به دل نشست. :)

    چطور مگه چارلی؟ *_*

    پاسخ:
    که این‌طور :))
    هیچچی، همین‌طوری برای شوخی گفتم :) رجوع شود به کامنت‌های پرنیان‌خانوم و جواب من D:

    عه! مثکه نباید اون‌ پسره به دلم می‌نشست O_o

    پاسخ:
    دیگه دیر شده. مهر تاییدِ جدیدی بر داغان بودن خودتون زدین :))

    سلام. اقا من بیشتر پستاتونو خوندم ولی جایی ندیدم از سریال the bigbang theory چیزی بگین!!!

    عاشق فیزیکی و بیگ بنگو ندیدی!!! 

     

    پاسخ:
    سلام :)
    می‌دونم! لکّه‌ی ننگ خیلی بزرگیه، مگه نه؟ 
    ولی قصد دارم شروع کنم به دیدنش :) حتما وقتی از کارهای شلدون ذوق کردم میام و تعریف می‌کنم :)
  • کلمنتاین ‌‌
  • ۱. اون شهر رو دوست نداری؟ واسه این میپرسم که وقتی از دانشکده دلسرد شدی توی خوابگاه موندی.

    ۲. این ایده ای که درباره قصه پشت لباس ها داشتی خیلی خوب بود. 

    ۳. قبلا یادمه از اینکه حس کردی شباهتت رو با پسرها از دست میدی اظهار ناراحتی کرده بودی. اینی که درباره ی زنان کوچک گفتی هم از همون جنس بود. یادته گفتی نظرت درباره فمنیسم معتدل تر شده یا همچین چیزی؟ گفتم از فرصت استفاده کنم تبلیغ بیشتری کنم. فمنیسم خیلی درباره آدم هایی که توی کلیشه های جنسیتی نمیگنجن دغدغه منده.  نمیدونم. به نظرم تو به عنوان کسی که چندان توی کلیشه ها جا نمیگیری (و خب چقدر این چیز معرکه ایه) نظرت میتونه معتدل تر شه بازم با توجه به این. امیدوارم نون رو چسبونده باشم تا تنور داغه :دی

    پاسخ:
    1. چرا اتفاقا اون‌جا رو خیلی دوست دارم. شهر قشنگیه :) منظورم این بود که زمان‌هایی که مثلا توی کتاب‌خونه یا سالن مطالعه‌ی دانشکده بودم یا توی راهروها چرخ می‌زدم رو دیگه توی خوابگاه می‌گذروندم. وگرنه زمان‌ زیادی هم توی شهر سپری می‌کردم :) ولی کلا توی زمستون هم اغلب اون‌قدر سرد بود که خیلی نمی‌شد رفت بیرون. صرف‌نظر از اینکه چندتا بافتنی روی‌ هم‌دیگه بپوشید D:

    2. ممنونم :)

    3. اعتراف می‌کنم که اولش که این رو خوندم، متوجه نشدم که دقیقا فمنیسم چطور درباره‌ی کلیشه‌های جنستینی دغدغه‌منده. برای همین رفتم از یک دوستِ عزیز پرسیدمش و اون برام توضیح داد و متوجهم کرد. موضوع این بود که من فکر می‌کردم دامنه‌ی دغدغه‌مندیِ فمنیسم کم‌تره و فقط به برابریِ حقوق و فرصت‌های زن و مرد محدود می‌شه و فکر نمی‌کردم این‌قدر سیال باشه که به حوزه‌های مخلتفی وارد بشه. با این‌ حساب، فکر می‌کنم چسبوندن نون موفقیت‌آمیز بوده. تبریک می‌گم بهتون :)

    من که دیگه دارم بعد سه ماه تو خونه موندن عقلمو کاملاً از دست میدم..

    پیشنهاد دیگه ای به جز "عکاس باشی شدن" نیست برای گذرندان این ایام در قرنطینه؟! :)))

    پاسخ:
    ای‌بابا، شما چرا؟ شما مگه A 10,000 Ways Finder نبودین؟ :)) تمام اون ده‌هزارتا تموم شدن یعنی؟ :))

    خب اگر چیزی بجز کتاب و فیلم و بازی کامپیوتری منظورتونه، راستش من هم ایده‌ی خاصی ندارم دیگه :-" اما اگر راهی پیدا کردین به ما هم بگین :))
  • کیمیای کوچَکْ
  • به نظرم اگه 1000000 راهم بود، تو این سه ماه تموم میشد =)

    اهل بازی کامپیوتری که نیستم ولی فکر کنم با این وضعیت باید دست به دامن گلدوزی و خیاطی بشم :|

    پاسخ:
    :)))
    حالا من خیلی از صدای چرخ خیاطی خوشم نمیاد، ولی بین خودمون بمونه، گلدوزی رو دوست دارم D: بلدین شما؟ :)
  • کیمیای کوچَکْ
  • نه، ولی چون دارم کم کم کپک میزنم تو خونه، حتمن دوره هاشو پیش مامانبزرگم میرم ^^

    پاسخ:
    خوش‌به‌حالتون پس. ما معلم خصوصی نداریم :))

    نمیدونم چرا با توصیفات هری پاتر اومد تو ذهنم.شاید فامیل دورشی.

    پاسخ:
    چه تعریف خوشایندی :)) ممنونم واقعا :)

    ای کاش اون شارلوت من بودم.

    پاسخ:
    حتما یه چارلی یک‌جای این‌ دنیا هست که پیداتون کنه :) شاید هنوز فقط موقعش نشده.

    برای چارلی عزیزم، کسی که بسیار به یادشم و با وجود اینکه هیچوقت ندیدمش اما تصویر لاغرش توی ذهنم نشسته.

    اگر لاغر نیستی بهم خرده نگیر(: فرض مسئله رو اولش نوشتم.

    چارلی.الان که دارم این رو مینویسم،ناخوداگاه احساس میکنم اون شدت گلوله ای طوری که سابقا داشتم و باهاش کیف میکردی رو دیگه ندارم.

    ترم 3 فیزیکم و پستی بلندی زیاد داشتم.اما هنوز برای دانشجویی فیزیک مسیرا رو گم میکنم.چارلی عزیزم باید بهت بگم بسیار صبور تر شدم.و ریاضی دو رو با نمره خوبی پاس کردم.سر کلاس، همه سوالاتمو میپرسم و از اینکه بقیه فکر کنند احمقم،فرار نمیکنم.چون فیزیک بهم یاد داده همه چیز اینقدر پیچیده و صفحه داره، که به اندازه هر انسان راه است برای نگاه به مسئله.هیچوقت هیچ مفهومی برام اسون نمیشه.هیچوقت برام تکراری نیست.هیچوقت هیچ چیز احمقانه به نظر نمیاد.

    ترکیب فیزیک و جامعه شناسی.مکانیک تحلیلی و جغرافیای سیاسی.ریاضی و مفاهیم دینی.روی اینا کار میکنم.ازشون لذت میبرم.از تلفیق علوم انسانی با حرف های فیزیکی.

    امروز یکی از دوستام که عاشق فیزیکه با تعجب ویس گرفت و توی گروه گفت ینی واقعا من باید برام مهم باشه دوتا مج که به هم میخورند چی میشند؟

    احساس کردم کفر میگه.ولی باهاش کلی حرف زدم.

    چارلی عزیز منم خیلی احساس کردم دانشکدمون بهم حس خوبی نمیده و غریبست.تا اینکه ی روز تو بارون شدید پشت پنجره کلاس فیزیک یک مشغول شدم به چایی خوردن و دیدم مزه خونه میده.حتی روز اخر ترم اول تو یکی از کلاس خالیا رو تخته نوشتم نکنه اشتباه کردم که فیزیک اومدم؟

    نکرده بودم.

    حس غریبی دارم.

     

    پاسخ:
    سلام میس‌ ریحانه‌ی عزیز :)
    نگران نباشین، من واقعا هم لاغرم :))
    نه، دیگه گلوله‌ای طور نیستین، ولی معنیش این نیست که دیگه دوست ندارم کامنت‌هاتون رو :) الان مثل یک تیر پردارِ تیرکمون هست که توی جریان هوا پیچ‌وتاب می‌خوره. تازه شاید این قشنگ‌تر هم باشه :)

    با خوندن این کامنت دلم برای دانشکده‌م تنگ شد :) و خب فکر کنم این نشون بده که چه‌قدر چیزهایی که تعریف کردین رو دوست داشتم و نمی‌‌دونم در جواب‌شون چی بگم که تکراری به‌نظر نرسه. پس بذارین فقط بگم ممنونم :) و ازتون بخوام که همین‌طوری ادامه بدین.
    ولی برای اینکه کمی هیجان‌زده بشین، بذارید بهتون بگم که من این ‌‌ترم کوانتوم ۱ دارم :))

    خوبه!(:

    تیر پردار تیرکمون!این موجود پیچیده که تحلیل کردنش خیلی سخته(((((((((((((((((: از هزارتا نیرو صرف نظر میکنیم ^_^

    اره قشنگه.ممنون.احساس میکنم به این تعریف، تیر پردار،نزدیکم.پرم رنگش ابی باشه با حاله های ارغوانی.اره.

    همیشه حالت خوب باشه.و، همینطوری ادامه میدم(:

    ای وای((((((((((((: بسیار بسیاااااار نیشم باز شد واقعا با اسم کوانتوم((((: 

    تازه کلاس مکانیک تحلیلیم تموم شده. میخاستم برم بخوابم یکم ولی الان که اسم کوانتوم و چارلی و اینها اومد، تصمیم گرفتم برم درس بخونم(:

    چارلی عزیزم.مشتاق دیدارتم.

    شارلوت عزیزم که نمیدونم کجایی! اگر یه روزی اومدی و تداخلت با امواج چارلی سازنده بود، یادت نره ما کلی چشم به راهت بودیم (: 

    پاسخ:
    دقیقا برای همین موجود بهتریه به‌نظرم :) چیزهای پیچیده به حقیقت نزدیک‌ترن به‌نظر من. چیزهای خیلی کمی هستن که می‌تونیم با مدل‌های ریاضی ساده و گوگولیم‌مون توصیف‌شون کنیم :))
    پر آبی و هاله‌ی ارغوانی. تصویب شد. قشنگه :))

    اون مکانیک تحلیلی رو خوب بخونین که موقع کوانتوم خیلی نیاز می‌شه :) ریاضی‌فیزیک1 رو هم!

    امیدوارم یه روز بتونیم هم‌دیگه رو ببینیم و من از نزدیک شاهد باشم که چطوری مثل همیشه فیزیک و علوم انسانی و کل دنیا رو به‌هم وصل می‌کنید :))

    خب، شارلوت درواقع کسیه که تداخلش سازنده بشه دیگه، اگر سازنده نباشه که دیگه اون نیست :))

    الآن توی یک کانالی (@Open_Sesamee) این عکس پایین رو دیدم و یاد این پست بسیار دلنشینت افتادم. گفتم برای خودتم بفرستم :)

    https://b2n.ir/261485

     

    + راستی، راجع به پست آخرت، من خیلی دوست داشتم اون تصویر رو رمزگشایی کنم :)) تنها چیزی هم که به ذهنم می‌رسید کد مورس بود که نتونستم باهاش به نتیجه‌ای برسم. آیا رمزی پشتش هست که حالا بعد بشه گشودش؟

    پاسخ:
    خیلی تصویر قشنگی بود و حس خوبی داشت :) ممنونم که بهم نشونش دادین :))
    کمی هم برام عجیب بود، چون خب نقاشی بود ولی انگار بعضی از عناصرش واقعی بودن و بافت نقاشی نداشتن :-"

    + نه، اون‌ها رمز نبودن :)
    درواقع لکنت رو نشون می‌دادن، دو نوع مختلفش رو :) یکیش اولِ کلمات رو تکرار می‌کنه و یکی دیگه بین کلمات وقفه داره.

    یاد اپیزود سگ‌های بسکرویل شرلوک افتادم :)) اون‌جا واتسون تا آخر اون قسمت سعی می‌کنه روشن‌خاموش شدن چراغ یه ماشین در دوردست رو با کد مورس رمزگشایی کنه، ولی خب کاملا رندوم بودن، خبر خاصی نبود D:

    سلام ، از اون جایی که همیشه مطالب عالی می نویسی ، می شه یه مطلب هم راجع به نیکولا تسلا بنویسی که کیف کنیم ؟

    من مه عاشق فاینمن هستم ، ایشون لایق خیلی بیشتر از این بودند که از دو نوع  سرطان رنج ببرن و هسرشون رو از دست بدن .

    پاسخ:
    سلام :)
    خیلی لطف دارید :)
    راستش خب، تسلا همین‌طوری هم بیش از حد مشهور شده و بهش توجه کردن، با اون دوتا فیلم جدیدی هم که ازش اومده نیازی به نوشتن نداره دیگه :) و اینکه تسلا درواقع نمیشه گفت که فیزیکدان بوده، بیشتر یه مهندس و مخترع بوده. با اون نوعی از آدم‌های علم که من ازشون می‌نویسم فرق داره کمی :)

    می‌دونید، فاینمن توی آخرین روزهای عمرش - بخاطر دوتا سرطانش - می‌گه از اینکه دوبار بمیرم متنفرم، خیلی کسل‌کننده‌ست :))

    سلام ، از اون جایی که همیشه مطالب عالی می نویسی ، می شه یه مطلب هم راجع به نیکولا تسلا بنویسی که کیف کنیم ؟

    من هم عاشق فاینمن هستم ، ایشون لایق خیلی بیشتر از این بودند که از دو نوع  سرطان رنج ببرن و همسرشون رو پاز دست بدن .

    راستی من تازه به وبلاگتون سر زدم . شارلوت کیه ؟

    پاسخ:
    نیمه‌ی بهترِ چارلیه :)

    بله متوجهم ، یه دو سالی هست که فاینمن رو می شناسم .

    درسته که عمده ی فعالیت های تسلا در مورد الکترونیک و مهندسی هست ، اما اختراع های زیاد دیگه ای هم داره و اگه توی ویکی پدیا سرچ کنید می بینید که در رشته های فیزیک هم فعالیت داشته و دانشمند نظری هم بوده .

    در ضمن حالا مگه بده کسی که در حقش یه عمر بی عدالتی شده بعدش مشهور بشه .

    آیزاک نیوتن هم خیلی مشهور هست .

    راستی فیلم هایی که ساختن هیچ به درد نمی خوردن ، اگه دیده باشید ..

    پاسخ:
    بله اینکه مسلمه که اختراع‌های زیادی داشته، من هم دستاوردهاش رو تحسین می‌کنم خب، حتی تلاشش رو و تمام سختی‌هایی که کشیده برای اجرای ایده‌هاش رو. ولی درباره‌ی فعالیتش توی فیزیک نظری راستش من چیزی پیدا نکردم. حتی یک‌جایی بود که نوشته بود اون اول‌ها از نسبیت اینشتین هم خیلی خوشش نیومده و بهش گیر داده :-" 
    و خب شهرت هم من نگفتم که بده، هرچند به‌نظرم تسلا رو واقعا نمی‌شه مقایسه کرد با نیوتون.

    بله فیلم‌های سطح بالایی نبودن، من هم قبول دارم :)

    دوباره سلام . 

    در مورد نظرانی که قبلا گذاشتم جدا شرمنده ام . 

    البته که اصلا رو نمی شه مقایسه کرد با نیوتن ، صد درصد موافقم . 

    جدیدا من هم یه سری مطالب پیدا کردم در مورد مخالفت اصلا با نسبیت . متن زیر رو از توی ویکی پدیا آوردم .: 

    تسلا با این نظریه که اتم‌ها از ذرات کوچکتری (ذرات زیر اتمی) تشکیل می‌شوند مخالف بود و بیان می‌کرد چیزی به نام الکترون که تشکیل دهندهٔ بار الکتریکی است وجود ندارد .. تسلا معتقد بود که اتم‌ها جدایی ناپذیرند و تصور می‌کرد اتم‌ها در هیچ شرایطی تغییر حالت نمی‌دهند. او به مفهوم قرن نوزدهمی اتر که در آن زمان رایج بود اعتقاد داشت. تسلا دشمن شمارهٔ یک نظریه‌هایی بود که بیان می‌کردند تبدیل ماده به انرژی امکان‌پذیر است. و همین‌طور منتقد نظریه نسبیت اینشتین بود.

    تسلا ادعا می‌کرد اصول فیزیکی خود در ارتباط با ماده و انرژی دارد اصولی که در سال ۱۸۹۲ کار روی آن را شروع کرده بود.و در سال ۱۹۳۷ در سن هشتاد سالگی بیان کرد که در نامه ای تئوری دینامیک جاذبه "dynamic theory of gravity" را کامل کرده‌است؛ که به مفاهیم غلط و گمانه زنی‌های باطل مثل فضای خمیده پایان می‌دهد. البته بعدها هیچ توضیحی از این نظریه در نوشته‌هایش پیدا نشد. " 

     

     

    . چقدر که خود شیفته و تک بعدی و ..... هست این آدم . 

    جالب این هست که در منبع دیگه ای ذکر کرده ، من فیزیکدان نیستم ، اما با این نظر مخالفم . 

    از متن بالا هم که می شه فهمید تحقیق نکرده . 

    خب من نمی دونم چطوری می شه که یک دانشمند ، در مورد چیزی سر رشته نداشته باشه و در موردش تحقیق نکرده باشه ، بعد بیاد بگه مخالفم . 

     

    من هم کفری شده بودم و ویکی پدیا رو ادیت کردم . 

    رشته های فعالیت : مخترع  ، فیزیکدان و مهندس 

    ادیت جدید : 

    رشته های فعالیت: مخترع و مهندس . 

     

    اصلا فکر نکنم کسی بتونه تحمل کنه این جوری نظر دادن رو ، انگار نسبیت خیلی موضوع واقعا ببخشید کشکی ای هست که دیگران همین طوری راجع بهش نظر بدن بدون منطق . 

    من هم فکر کردم که کسی که اصلا برای فیزیک ارزش قائل نیست که اصلا فیزیکدان نیست . 

    ( دلیل عصبانیت من فقط همین نیست ، اون یه بار گفت که از نظرش انیشتین داره با فرمول های ریاضی پیچیده ، مردم رو نسبت به دنیای اطرافشون گیج می کنه و کار خیلی تحسین بر انگیزی انجام نمی ده ؛ به علاوه ی اون اعتقاد مسخره اش به اتر ، که نیوتن با دلیلی خیلی منطقی ثابت کرد که وجود نداره .) 

     

    اون حتی همکار و هم رشته انیشتین نیست . 

    تازه انیشتین مدام تولد تسلا رو تبریک می گفته ( دلم سوخت برای این همه محبت بی دریغ آقای انیشتین ) 

    اگه آقای انیشتین به من گفته بود باهوش تر از خودش هستم در جا سکته می کردم . ( چیزی که به تسلا نسبت داده بود ) 

     

    تازه ، تسلا خیلی معروف تر از کسانی هست که خیلی بیشتر از اون شایسته ی تقدیر هستن ، مثلا احتمالا ۵ درصد بچه ها مدرسه ی ما ، می دونن که پل دیراک یا یوجین ویگنر چه کسانی هستن . ( دو تا از بهترین فیزیکدان های تاریخ [ یه نکته ی خیلی جالب :  ویگنر برادر زن دیراک هست ] ) 

     

    . خلاصه که به ۱۰۰۱ دلیل ، ببخشید برای درخواست مسخره ی قبلی و نظراتی که بدون آگاهی کامل نوشته بودم . 

    رو اعصاب خودم هم راه رفتم . 

     

    رویا ی نظریه های جذاب فیزیک رو ببینی ....

    شب به خیر . 🌺

     

     

     

     

     

    پاسخ:
    سلام دوباره :)
    حالا شما خودتون رو عصبانی نکنید، عیبی نداره :))

    البته بابت اعتقاد نداشتنش به اتم‌ها یا قبول داشتن اتر نمیشه بهش خرده گرفت، یعنی خب تصور رایجی بوده در زمان خودش و تا زمانی که چندتا آزمایش مهم این‌ها رو تایید کردن شواهد تجربی قاطعی علیهش نبوده. ولی در کل مشخصا چندان آدم علم نبوده آقای تسلا :) علم با این‌قدر تعصب و پافشاری روی ساختارها جلو نمی‎ره قطعا.

    خیلی ازتون ممنونم که برام نوشتین این‌ها رو و توضیح دادین :) اینکه رفتین دنبالش گشتین و پی‌گیری کردین واقعا ارزشمنده.

    شب شما هم به‌خیر باشه :)

    یه نکته : 

    صفحه کلید من واژه های نا آشنا رو جایگزین واژه اای آشنا می کنه ، برای همین همه ی تسلا ها اصلا نوشته شدن . 

    اون  پارا،راف یکی مونده به آخر هم نمی دونن هست . 

    | با عرض پوزش |  

    پاسخ:
    بله متوجه شدم، عذرخواهی نیازی نداره واقعا :)

    خیره ان‌شاءالله.🌹

    پاسخ:
    با دعای شما 🌸
    ممنونم :)
  • Sŧεℓℓą =]
  • من الان کاملا قابلیت اشک ریختن با تمام کلمات این آهنگ رو دارم ...

    مخصوصا اون جاش که می گه ، نمی تونم بگم کجاش ... کلش خیلی قشنگه ...

    پاسخ:
    خوش‌حالم که به نظرتون قشنگ بوده :)
    من هم وقتی پیداش کردم چنین احساسی داشتم دقیقا، شاید برای همینه که بعدش دیگه بهش گوش نکردم.

    سلام و درود . ( مادرم عاشق این طور سلام دادن هست ) 

     

    موافقم ، همیشه تعصب روی نظریات خاص ،(  مثل سیستم زمین مرکزی و حمایت کلیسای کاتولیک از اون ) سبب درجا زدن علم شده . پافشاری روی چیزی ؛ در علم چیز مخربی هست . 

    《 واقعا هم به نظر نمی رسه اهل عشق ورزیدن حقیقی به علم بوده باشه 》 

    هر چند ، نوشته های توی بعضی از منابع دقیقا خلاف این جمله رو اثبات می کنه . جدا نمی دونم چه تحولی توی مغز تسلا ایجاد شده که همچین حرفی زده ، در کل توی محاسبه اش چیز های عجیبی گفت ، خیلی مبهم و عجیب و به عبارتی در مورد تسلا نا آشنا بود . 

    خواهش می کنم ، این هم که شما به حرف های من اهمیت دادین بسیار ارزشمند هست . چون معمولا خیلی افراد به حرف های من گوش نمی دن ، در نهایت هم فقط می گن : آره ، آره . یا  : آها ، راست می گی ، اِه ؛ اون ها چه کار دارند می کنند ؟ 

    خیلی حس معرکه ای داره برای من که کسی به جز خانواده ام به حرف هام اهمیت بده . 

    | فقط نمی دونم چرا انقدر اهل تعریف از همه بودن آقای انیشتین ؟ |

    باز هم ممنون ، روز خوش . 

    پی نوشت : امیدوارم سر و کله شارلوت تا الان ها پیدا شده باشه ، یا لااقل نشونه هایی ازشون مشاهده شده باشه 

    پاسخ:
    سلام دوباره :) خدا حفظ کنه مادرتون رو :)

    می‌فهمم واقعا :) ولی راستش به‌نظرم این‌که دست کم خانواده‌تون به حرف‌تون اهمیت می‌‌دن خیلی ارزشمنده :) خیلی‌ها هستن که این پشتیبانی رو هم ندارن.

    به‌نظرم این تعریف کردن از دیگران به آدم کمک می‌کنه که متواضع بمونه :) و خب البته در بازگشت نتیجه‌ی خود تواضع هم هست دوباره.
    روز شما هم به‌خیر باشه.

    پی‌نوشت: آه من هم واقعا امیدوارم :)

    باز هم سلام ( شما لطف دارید )

    ای بابا .... بله ، متوجه ام ، ولی آخه تا کی باید منتظر بمونم تا عکس دانشمند ها مثل قاب عکس های هاگوارتز

    زنده و متحرک بشند ، تا بتونم باهاشون صحبت کنم ؛ با این که می دونم هرگز قرار نیست  همچین اتفاقی بیفته .... ؟

    ( اگه حتی ۰/۵  % اتفاقاتی که توی دنیای جادوگر ها می افته ، توی دنیای واقعی هم بیفته چی می شه واقعا . )  

     

    بله ، موافقم . 

    روز خوش ...

     

    [ امیدوار بمونید ]  

    پاسخ:
    به‌نظرم همین‌طوری هم می‌تونید باهاشون حرف بزنید، تازه شاید دل‌گرم‌کننده‌تر باشن :)) قاب‌ها و عکس‌ها توی دنیای هری پاتر همیشه هم خیلی خوش‌صحبت نبودن، گاهی گنداخلاق و خل‌وچل و روی اعصاب هم بودن. شاید ناامیدتون کنن :))

    روز شما هم خوش :)
    [و شما هم.]
  • یک عدد ستاره
  • سلام امیدوارم حالت خوب باشه
    راستش من اغلب خاموش دنبال میکردم اینجا رو
    نوشته هات و عکس هات به نظرم واقعا قشنگ و دلنشین هستن
    راستش دیدم وبلاگ و وبلاگ نویسی داره رو به افول و انقراض میره تصمیم گرفتم یه کانال تلگرامی بزنم و پست ها و نوشته های خوب وبلاگ هایی که دنبال میکنم رو بذارم با ذکر اسم وبلاگ و نویسنده و لینک اون پست تا بیشتر دیده بشن و خونده بشن
    این پستی رو هم که الان روش کامنت میذارم گذاشتم 
    گفتم بیام ازت اجازه بگیرم ببینم مشکلی با این کار نداری احیانا؟ که اگه راضی نیستی برش دارم پست رو یا از پست های شما نذارم اونجا 
    اگه از این کار هم خوشت اومد که خوشحال میشم به بقیه هم بگی تا دنبالش کنن 
    اینم آیدیشه 
    @Blog_Reader

    پاسخ:
    سلام :) 
    ممنونم، امیدوارم شما هم خوب باشین.
    ببخشید که این‌قدر دیر دارم جواب‌تون رو می‌دم، و معلومه که مشکلی ندارم :) ممنون هم هستم بابت انتشار پستم :)
    حتما سعی می‌کنم به بقیه معرفیش کنم :)

    چقده خوب و روان و با ستعاره های تخصصی می نویسی.

    پاسخ:
    سلام. خیلی ممنونم، لطف دارین :)

    سلام ... 

    خیلی وقت می شه که خبری ازتون نیست ؟ 

    پاسخ:
    سلام :) 
    آره، مدتی بود که دور بودم از اینجا، امیدوارم دوباره بنویسم ولی :)

    Read Coronavirus and Covid-19 News

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی