نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

نقطه‌ی آبی رنگ‌پریده

"دوباره به اون نقطه نگاه کنید. اون اینجاست، اون خونه‌ست، اون ماییم!"

عزیزترینم؛

زمان زیادی گذشته از آخرین باری که دست به کیبورد بردم و توی این وبلاگ برای تو نوشتم. می‌دونی که همیشه از نگاه کردن به گذشته و مسیری که من رو به تو رسونده، لذت می‌برم؛ حتی شاید بتونم بگم که یکی از تفریحات پنهانمه. خیلی اوقات، همه‌ی رویدادها و انتخاب‌هایی که ما رو به‌هم رسونده رو توی ذهنم تصور می‌کنم و به همه‌ی شاخه‌های موازی منشعب از سرنوشت فکر می‌کنم که توی اون‌ها من بدون تو می‌موندم؛ یک چیزی شبیه انتگرال مسیر فاینمن یا معادله‌ چپمن-کولموگروف. خودم رو توی شاخه‌های سرنوشتی که در اون‌ها بدون تو هستم تصور می‌کنم و تنهایی و غمی که توی اون زندگی می‌داشتم رو احساس می‌کنم؛ بعد، انگار که از یک کابوس سرد و غمگین بیدار شده باشم، به‌خاطر میارم که توی اون شاخه‌های غم‌زده از سرنوشت نیستم و تو رو توی روزهام دارم، و گرما و شادیِ بودنِ تو، وجودم رو سرشار می‌کنه. برعکس توماس ، که این فکر که آشنایی‌اش با ترزا حاصل شش اتفاق غیرمحتمل بود، آزارش می‌داد، من از دونه‌دونه‌ی این مسیرها و رویدادهای نامحتملی که پشت‌سر گذاشتیم، لذت می‌برم؛ چون شیرینیِ بودنِ تو رو توی دلم تازه می‌کنه و یادم میاره که چه‌قدر راحت ممکن بود هیچ‌وقت نداشته باشمت و باعث می‌شه که تا همیشه قدردان وجودت باشم. میون دلخوری‌های کوچیک و بی‌اهمیت و حتی بزرگ و بااهمیت، یادم میاره که چه‌قدر می‌خواستمت و می‌خوامت، و چه‌قدر دوستت داشتم و دوستت دارم.

نمی‌دونم کدوم یکی از انشعاب‌های سرنوشتم، سرچشمه‌ی داشتن تو بود. شاید هفت سال پیش بود که برای فرار از درس خوندن برای کنکور، توی اینترنت چرخیدم و وبلاگ هولدن رو پیدا کردم. شاید بعدش بود که توی کامنت‌های اون وبلاگ، خورشید از من پرسید که چرا وبلاگی ندارم و تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم. شاید «مزایای منزوی بودن» بود که میل به نوشتن رو درونم زنده کرد و به‌خاطرش چارلی شدم. شاید روزهای بعدش بود که اسم تو رو توی دنبال‌کننده‌های وبلاگم دیدم و تصمیم گرفتم – بدون هیچ دلیل خاصی به‌جز کنجکاوی - برای وبلاگ خالی‌ات، یک کامنت بذارم. شاید هیچ‌کدوم از این‌ها نبوده. شاید مثل خوردن یک بستنی قیفی توی یک روز آفتابی، یا seed number یک تابع رندوم توی یک موتور جست‌وجو، رویدادی بودی که شهودا با دنبال کردن سرنخش توی ذهنم به تو نمی‌رسم، اما مهم‌ترین و اثرگذارترین بوده. کمی گنده‌گوییه اگر که ادعا بکنم می‌تونم تمام انشعابات گذشته‌ی سرنوشتم رو دنبال و مرور بکنم، حتی اگر نتایجش رو بدونم.

وقتی که به همه‌ی این هفت سال فکر می‌کنم، انگار یک نوار فیلم 16 میلی‌متری توی ذهنم فریم‌به‌فریم حرکت می‌کنه. درست مثل مستند Jonas Mekas. شب‌هایی رو می‌بینم که موقع پیام‌نوشتن برای هم، به پیانوهای اینائودی گوش می‌دادیم. اولین باری که صورت قشنگت رو از نزدیک دیدم به‌خاطرم میاد. روی پیاده‌روی پل، آفتاب به صورت و موهات می‌تابید و من از نگاه کردن بهت سیر نمی‌شدم. یادم میاد که شمع تولدت رو روی یک کا‌پ‌کیک فوت کردی. یادم میاد که روی یک نیمکت توی حیاط نگارستان، هدیه‌ی تولدم رو بهم دادی و برای اولین بار بوسیدمت/بوسیدی‌ام. یادم میاد که توی باغ‌وحش ارم، شاشیدن یک فیل رو تماشا کردیم و بهم یک بسته عود دادی و بهت یک شیشه پر از پوست نارنگی دادم، و چای بلوبری خوردیم. یادم میاد که توی پارک شهر، گریه کردیم و بغلم کردی. یادم میاد که زندگی راهی برای کنار هم بودن‌مون باقی نذاشته بود و یک روز شلوغ توی خیابون انقلاب، برای آخرین بار بغلت کردم و باهم خداحافظی کردیم. یادم میاد که تماشات کردم تا وقتی که از پله‌های مجتمع محل کارت بالا رفتی و برای همیشه محو شدی. یادم میاد که چندمتر پایین‌تر، یک شاسی نقاشی کوچیک، با طرح گلدون آفتاب‌گردون ونگوگ خریدم. فکر می‌کردم اگه چیزی برات بگیرم، سرنوشت فرصتی بهم بدهکار می‌شه تا اون چیز رو به دستت برسونم. فکر کردم شاید یک روز نامحتمل، روی دیوار خونه‌مون آویزونش کنیم. یادم میاد که توی اتوبوس برگشت، اپیزود تهران از دیالوگ‌باکس رو شنیدم و گریه کردم.

یادم میاد که هزارسال بعد، جلوی شیرینی فرانسه، دوباره دیدمت. تلخ‌ بودی و تاریک‌تر، اما هنوز خودت بودی و می‌تونستم عشق همیشگی‌ات به نور رو، توی چشم‌های عمیقت ببینم. یادم میاد که ساندویچ نیمرو با پنیر پیتزا خوردیم. یادم میاد که سیگار کشیدیم و لیوان‌های بزرگ چای تلخ توی کافه‌ها رو سر کشیدیم. یادم میاد که توی سرمای زمستون، توی کافه رومی، با آب‌سیب داغ، گرم شدیم. یادم میاد که جلوی متروی شریعتی، برف‌بازی کردیم و شیرکاکائوی داغ خوردیم. یادم میاد که با تموم شدن آخرین دونه‌ی آرانچینی توی بشقاب، حسرت خوردیم. یادم میاد که کف مترو نشستیم و انار آبلمبو کردیم. یادم میاد که با چاپ‌استیک، نودل مرغ و دامپلینگ خوردیم و با آخرین پول‌های توی کارت‌مون، چای سبز با عطر یاسمین نوشیدیم. تندی گازهای اشک‌آور رو یادم میاد. یادم میاد که فهمیدم عاشق مدادشمعی‌ام. یادم میاد که بهم یک بسته مدادشمعی 12رنگ آریا هدیه دادی. یادم میاد که با دوست‌هامون، نقاشی می‌کشیدیم. یادم میاد که خونه‌ی دوست‌هامون، بوردگیم بازی می‌کردیم. یادم میاد که دوستم داشتی. یادم میاد که توی پارک جمشیدیه، آدم‌برفی درست کردیم. یادم میاد که از میدون حسن‌آباد، کاموا خریدیم. یادم میاد که قشنگ‌ترین شال‌گردن دنیا رو برام بافتی. یادم میاد که همگی، بهم یک کالیمبا با چوب ماهون هدیه دادین. یادم میاد که ماگم رو پر از توت‌فرنگی می‌کردم تا بیام پیشت. یادم میاد که روی مبل کنارم نشسته بودی و سعی می‌کردم با کالیمبام، نوت‌های City of Stars رو بزنم. یادم میاد که برات نرگس و لیسیانتوس و داوودی‌بابونه می‌گرفتم. یادم میاد که از خونه خوراکی میاوردی تا توی ایستگاه تربیت مدرس باهم بخوریم. یادم میاد که سخت بود، یادم میاد که دعوا می‌کردیم، یادم میاد که ادامه می‌دادیم. یادم میاد که می‌ترسیدم، یادم میاد که قوی‌ام می‌کردی. یادم میاد که می‌بخشیدی‌ام. یادم میاد که توی اگزیت، زندگی دوگانه‌ی ورونیک رو دیدیم و توی باغ ایرانی،  Poor Thingsرو. یادم میاد که نزدیک عید، از بازار گل محلاتی گلدون بابونه‌ی واقعی خریدیم و با دوست‌هامون عمونوروزِ پنهان بازی کردیم و یک جوراب پشمی کلفت هدیه گرفتم.

یادم میاد که همه‌ی TONهای پس‌اندازم رو فروختم. یادم میاد که برای اولین بار توی زندگی‌ام، از طلافروشی چیزی خریدم. یادم میاد که بالای تپه‌های اوین، یک نخ سیگارِ شادمانه کشیدم و به تمام تهرانِ زیر پام نگاه کردم، و بی‌تاب روز بعد بودم. یادم میاد که روز بعد، پیرهن سفید و شلوار کتون پوشیدم و دسته‌گل لیسیانتوس اکلیل‌دار گرفتم. یادم میاد که دلم می‌خواست توی چنین روزی، سه‌تا چیز رو که بیشتر از همه توی دنیا عاشق‌شون هستم، یک‌جا داشته باشم: تو، تو، و پاستا. یادم میاد که حتی زیباتر از هروقتی که به‌خاطر می‌آوردم بودی. یادم میاد که نشستیم پشت میز و دوتا راویولی سفارش دادیم. یادم میاد که باکس حلقه رو از توی کیف دوشی‌ام درآوردم و جلوت باز کردم. یادم میاد که ازت پرسیدم با من ازدواج می‌کنی؟ یادم میاد که حلقه‌ رو گذاشتم توی انگشت کشیده و قشنگت. حلقه‌ی گرون‌قیمتی نبود. سبک‌تر از یک گرم بود، ولی مواج بود و نگین بسیارکوچکش، برلیان بود. متواضعانه بود، ولی خاص و واقعی بود. مثل عشق من به تو.

یادم میاد که برای اولین‌بار، به خونه‌ی تو اومدم. یادم میاد که بالاخره اتاقت رو از نزدیک دیدم. یادم میاد که خانواده‌هامون زیر یک سقف نشسته بودن. یادم میاد که تو تنهاترین بودی. یادم میاد که بزرگترین غم همه‌ی زندگی‌ات سراغت اومد. یادم میاد که نتونستم همراه خوبی برای روزهای تاریکت باشم، و احتمالا حسرتش تا همیشه برام باقی بمونه. یادم میاد که غمگین بودی و تکه‌های پازل هزارتکه‌ات رو کنار هم می‌چیدی. یادم میاد که میوه‌یخی و فلافل می‌خوردیم و توپ‌های بسکتبال رو باعجله توی سبد می‌انداختیم تا ژتون جمع کنیم و بتونیم عروسک غازِ میگو‌-به‌-دوشی رو برنده بشیم که هیچ‌وقت امتیازهامون بهش نمی‌رسید. یادم میاد که پشت هزارتا ویترین ‌ایستادیم و حلقه‌ها رو تماشا کردیم. یادم میاد که اولین کت‌وشلوار عمرم رو خریدم. یادم میاد باهم دنبال پیونی سفید گشتیم. یادم میاد بالای سرمون کله‌قند می‌سابیدن. یادم میاد که توی دست‌های هم‌دیگه، حلقه گذاشتیم. یادم میاد که برای همیشه، برای هم‌دیگه شدیم.

عزیزترین دلم، راه دراز و ناممکنی رو باهم‌دیگه اومدیم. صبور بودیم و خوش‌شانس بودیم. همراه بودیم و بی‌تاب بودیم. می‌دونم که توی خیلی از این مسیر، کافی یا شجاع نبودم، کوتاهی کردم، یا تنبلی کردم. امیدوارم که بتونی من رو ببخشی. امیدوارم باور کنی که یاد می‌گیرم، و خوب‌تر می‌شم. امیدوارم که بدونی دوستت دارم و همیشه همراهت هستم، و قدر هرروزی که توی زندگی‌ام هستی رو می‌دونم. همه‌ی این روزهای کنار تو رو به یاد میارم، و منتظر همه‌ی روزهایی هستم که قراره بعدا به یاد بیارم. منتظر خونه‌مون، و منتظر زندگی با تو.

 

امیدوارم که حالت خوب باشه. این پنجمین روزیه که از تو بی‌خبرم، و هیچ‌راهی به تو ندارم. همه‌چیز قطعه و همه‌جا تاریکه. خیلی وقته که همه‌جای این خاک، شبه. اما «عزیزترینم، شبونه می‌رسیم.».

  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍

هر چند روز یک‌بار، از اول می‌‌افتم. فکر می‌کنم قوی‌تر شدم، فکر می‌کنم عزاداری‌هام تموم شده، عود روشن می‌کنم و با یک ماگ پر از چای وانیلی می‌شینم پای یک سریال حال‌خوب‌‌کن یا پای کورس مکانیک آماری، ولی بعد دوباره با صورت می‌‌افتم. با عجله تکه‌های شکسته‌‌ام رو جمع می‌کنم و می‌ریزم توی کوله‌ام تا زودتر بلند بشم، تا رقت‌انگیز و ضعیف به‌نظر نیام، می‌ایستم و تلوتلو می‌خورم و باز چند متر جلوتر می‌‌افتم. هر دفعه که می‌‌افتم، نمی‌تونم جلوی گریه‌هام رو بگیرم و هربار که گریه می‌کنم یاد آخرین باری می‌‌افتم که توی بغل تو گریه کردم، گاهی هم همون‌طوری باهات حرف می‌زنم، با کلماتی که ناواضح ادا می‌شن. گاهی هم تبدیل می‌شه به پنیک اتک و نمی‌تونم نفس بکشم، ولی زیاد طول نمی‌کشه.
روزهام رنگی ندارن‌. ادا در میارم، مثل دونالد کروهرست. وانمود می‌کنم که خوندن یک درس خیلی خوش می‌گذره یا یک سریال خیلی حالم رو بهتر می‌کنه، درحالی که هیچ‌چیزی توی روزهام‌ خو‌ش‌حالم نمی‌کنه، هیچ چشم‌اندازی خوش‌حالم نمی‌کنه، حتی بهترین نتیجه‌ی انتخاب رشته‌ی ارشد، حتی یه اینترن‌شیپ توی سرن، حتی یه نامه‌ی واقعی از هاگوارتز. 

همه‌جا و با همه‌چیز و پیش همه‌کس، یاد تو همراهمه و هرروز و هردقیقه، به اون روز آخر فکر می‌کنم. خیلی درد داره و نمی‌‌دونم باید چی‌کار کنم با این حجم ‌بی‌نهایت از دوست داشتنِ تو که توی قلبمه، با این همه خواستنِ تو و عطش برای حرف زدن با تو، و شنیدنت و دیدنت و لمس کردنت. نمی‌‌دونم با این همه جزئیات زیبایی که از تو توی ذهنم دارم باید چی‌کار کنم از این به بعد. فقط می‌دونم که دوباره بلند می‌شم و می‌دونم که بعد دوباره می‌افتم.

  • ۱۴ مرداد ۰۱ ، ۱۸:۰۹
  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍

I.

خواب، واکنش دفاعی منه؛ به غم، به ناامیدی، به سگ‌های سیاه، به از دست دادن کسی که دوستش دارم. بیشترِ زمستون امسال رو خوابیدم و هرقدر از بهار که دانشگاه و خوابگاه بهم اجازه می‌داد رو هم خوابیدم. با شروع تابستون اما سعی کردم که کم‌ بخوابم، نه اینکه دلم نخواد به بی‌حسیِ شیرین خواب پناه ببرم، فقط می‌خواستم کم‌تر رقت‌انگیز باشم و کارهای مفید بیشتری توی روزهام انجام بدم.

توی یک باشگاه ثبت‌نام کردم با این تصور که درد ماهیچه‌ها، باعث می‌شه درد توی قلبم رو کم‌تر احساس کنم؛ فراموش کرده بودم که قلب هم یک ماهیچه‌ست. اما به هرحال مرتب به تمرین‌ها ادامه می‌دم، چون شاید چندان تسکین‌دهنده نباشه، ولی خستگی و دردش بهم احساس مفید بودن می‌ده و دیدن اثرات زودهنگامِ محوش روی بدن هم خوشاینده. با دو نفر از هم‌ورودی‌های دانشگاهم، بیوفیزیک رو برای یکی از درس‌های معرفی به استاد برداشتیم و تصمیم گرفتیم که بیشتر از صرفا یک درس عجله‌ایِ سه‌واحدی برای فارغ‌التحصیلی ادامه‌اش بدیم. با استادِ درس، قرارهای هفتگی می‌ذاریم و بخش‌هایی که از مباحث بیوفیزیک خوندیم رو ارائه می‌دیم. بیشتر روزهای اول مشغول خوندن مقدمات فیزیولوژی و زیست‌شناسیِ مولکولی سلول بودم، و تلاش برای به‌خاطر سپردن تلفظ Oligodendroglia برای ارائه‌ام. مسیر مشخصی نداریم و هرکسی چیزهایی که براش جالبه رو دنبال می‌کنه و ازش صحبت می‌کنه. کمی بی‌نظم و پراکنده به‌نظر می‌رسه، ولی خوش می‌گذره و به‌قدر کافی مفیده. توی این روزها دارم درباره‌ی Spin glassها می‌خونم و قراره نهایتا بفهمم که چه‌طور به‌ طرز شگفت‌انگیزی تکامل داروینی رو با مدل‌های ریاضی Spin glass، مدل‌سازی می‌کنن؛ دوتا مفهومی که ظاهرا هیچ ارتباطی به هم ندارن. فعلا نه به‌قدر کافی از فیزیکش می‌دونم و نه از زیست‌شناسی‌اش. با پول پروژه‌های گرافیکی کوچیک و بزرگی که توی این چند هفته انجام دادم، یک هارد SSD گرفتم و باید زودتر برنامه‌نویسی رو هم شروع کنم.

توی تنهایی‌ام، جلوی گریه‌های گاه و بی‌گاهم رو نمی‌گیرم. هروقت که نیاز دارم گریه می‌کنم، آخر فیلم‌ها یا وسط آهنگ‌ها، یا موقع به یادآوردن صحنه‌ای. سعی می‌کنم اجتماعی‌تر باشم، با دوست‌های دبیرستانم قرار می‌ذارم و باهاشون می‌رم بیرون، اما موقع حرف زدن با آدم‌ها همیشه یک‌ لحظه‌ای وجود داره که جدا می‌شم و احساس تنهایی می‌کنم. اون لحظه، همون‌طور که دارم به حرف‌هاشون گوش می‌دم و توی چشم‌هاشون نگاه می‌کنم، انگشت‌های دست چپم آهسته می‌خزن تا برجستگیِ صدفِ توی جیبم رو از روی شلوار احساس کنن. توی همه‌ی روز این حس همراهمه، ولی شب‌ها از دل‌تنگی و گاهی حسودی به‌خودم می‌پیچم و چشم‌های خودم رو با چرخ زدن توی اسپاتیفای یا گشتن دنبال صفحات به‌دردبخور توی اینترنت خسته می‌کنم تا خوابم ببره، اگه قبلش با اشک خسته نشده باشن. دلم می‌خواد شب‌ها قبل از خوابیدن کتاب بخونم، ولی فعلا هنوز فرصت نکردم کتابی رو شروع کنم یا ادامه بدم. 

 

II.

موقع چرخیدن توی اسپاتیفای، بیشتر توی پلی‌لیست‌ها می‌گردم. کلمات و عبارت‌های نسبتا نامتعارفی رو جست‌وجو می‌کنم و بیشتر اوقات غافلگیر می‌شم که آدم‌هایی پلی‌لیست‌هایی با اون کلمات و اون اتمسفرها درست کردن. مثلا یک‌بار وقتی کیهان‌شناسی رو سرچ کرده بودم، یک پلی‌لیست پیدا کردم به اسم Oxford, heels, 60's & cosmology که گرچه بیشتر آهنگ‌هاش به سلیقه‌ام نمی‌خورد، ولی حال‌وهوایی که با اسم و تصویر و موسیقی‌هاش درست کرده بود رو خیلی دوست داشتم، چیزی شبیه فضای فیلم The Theory of Everything بود. یا خیلی وقت پیش یک پلی‌لیست پیدا کردم که تصویرش، عکسی از فاینمن بود و اسمش «موسیقی‌های کلاسیکِ بیش از حد دراماتیک، برای شنیدن هنگام انجام فیزیک نظری». یا گاهی پلی‌لیست‌هایی با اتمسفر قسمت خاصی از کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌ها پیدا می‌کنم؛ مثلا با اسم کافه‌ی معروفِ توی یکی از سریال‌ها که موسیقی‌هایی شبیه همون فضا داره. شاید احمقانه باشه، ولی بعضی از پلی‌لیست‌ها رو هم فقط به‌خاطر اسم و تصویرشون ذخیره می‌کنم، فقط به‌خاطر حس‌وحالی که دارن.

 

III.

تابستون قبلی که داشتم کورس نسبیت‌ عام ساسکیند رو از یوتیوب می‌دیدم، زیر ویدیوی یکی از جلسه‌ها، یک‌نفر توی کامنت‌ها نوشته بود که این ویدیو رو به عنوان تفریحِ موقع خوردن پیتزا دیده و خیلی از بیان ساسکیند لذت برده، با اینکه چیزی زیادی ازش متوجه نشده. این حرکت خیلی برام هیجان‌انگیز و زیبا بود، و تاحالا فکر نکرده بودم که می‌شه چنین کاری کرد و مثلا وقت‌های تنهایی غذا خوردن رو این‌طوری پر کرد، با دیدن ویدیوهایی از درس‌های مختلف. البته که لازمه‌اش هم مدرسی هست که به‌قدر ساسکیند بیان خوب و جذابی داشته باشه، جذاب‌تر از یه سریال نیم‌ساعته‌ی نت‌فلیکس که یک نفر می‌تونه موقع پیتزا خوردن تماشا کنه. صرف‌نظر از این ایده، دلم می‌خواد تا مهرماه کورس‌های بیشتری از فیزیک و برنامه‌نویسی ببینم و ازشون یادداشت‌های کامل و جمع‌وجوری بردارم. مدتیه که انگار عطشِ نوشتن درس‌ها رو دارم.

  • ۱۱ مرداد ۰۱ ، ۰۲:۴۶
  • چارلی ‌‌‍‍‍‍‍