ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
Daily Me

Daily Me

+ استاتوس و لوکیشن فعلی: حیاطِ خوابگاه. چهار زانوی روی نیمکت نشستم و از اونجایی که باتری لپ‌تاپم یک ساعت بیشتر شارژ نداره باید بجنبم. با اینکه یه سویشرت پوشیدم ولی هنوز یه ذره سردمه؛ اما از اونجایی که یه لیوان چایی داغ داره کنارم بخار میکنه و یه آلبومِ گرمابخش هم داره پلی میشه مشکلی نیست. و یه بچه گربه هم داره یکی دو متر اون‌ورتر از من با یه لیوانِ پلاستیکی بازی میکنه :)

روزِ اول حقیقتا افتضاح بود. بعد از اینکه پدرجان و مادرجان و یکی از برادرجان‌ها اومدن توی خوابگاه و وسایلمو جاگیری کردیم، تشک‌ رو روی تخت پهن کردیم، وسایلم رو توی کمدم چیدیم و تمام نصایحِ مادرجان رو برای بارِ چندم شنیدم، رفتیم توی یکی از پارک‌های شهر و ناهار خوردیم. بعد از اون دوباره من رو رسوندن جلوی خوابگاه و در نهایت خداحافظی کردیم.

درِ اتاق رو باز کردم. یه سری وسایل روی بعضی‌ از تخت‌ها بود، ولی همچنان بجز وسایل و تختِ من نشانی از حیات توی اتاق دیده نمی‌شد. نور خواب آورِ خورشیدِ بعد از ظهر از پرده‌ها عبور میکرد و یه ته‌رنگِ نارنجی به اتاق می‌داد. کولر روشن بود و صدای سوتِ ممتد و تیزی شنیده می‌شد. انگار که ارواحِ سرگردانِ ترم‌قبلی‌ها در عذاب باشن و این صدای ناله‌شون باشه. صدا رو دنبال کردم و مشخص شد که خبری از ارواحِ معذب نیست؛ درزِ پنجره یه شکاف خیلی کوچیک داشت که وقتی باد ازش رد میشد این صدا رو ایجاد می‌کرد. روی تختم نشستم؛ صرف نظر از اون صدای سوت، سکوتِ محض بود. یک دفعه متوجه شدم که چقدر خوابم میاد و چشمام داره از خواب می‌سوزه. لباسم رو عوض کردم و با وجودِ اون صدای سوتِ اعصاب‌خردکن، خوابیدم. خیلی کوتاه، قبل از اینکه خواب منو با خودش ببره، یه موجِ ضعیف از دلتنگیِ زودهنگام رو احساس کردم! کمی بعد با صدای محکمِ بهم خوردنِ در بیدار شدم. یه نفر با یه چمدون در دستش کمی اون‌ورتر وایساده بود. اولین هم‌اتاقی! چشمام رو مالیدم و صدام رو صاف کردم: «هِی، سلام!»

نزدیکای ساعت پنجِ عصر روی تختم نشسته بودم. «اولین هم‌اتاقی» که به صورتِ نیمه برهنه بود (و بعدا مشخص شد که عموما به پوشیدنِ بلوز توی اتاق اعتقادی نداره :/ )، داشت وسایلش رو توی کمد می‌چید. من نشسته بودم و فقط تماشا می‌کردم و به اون صدای زوزه‌ی باد که از درزِ پنجره بیرون می‌رفت گوش میکردم. به قم فکر کردم و دوباره احساس تنهاییِ خیلی شدیدی کردم. برای یک لحظه‌ی خیلی مسخره هوس کردم که بزنم زیرِ همه‌چی و با اولین اتوبوس برگردم شهرم! ولی مگه این خودِ من نبودم که میخواستم زندگی توی یه شهرِ دیگه رو تجربه کنم؟ برگردم به خونه و دوباره به اون همه چهره که پوسترشون رو به دیوارِ اتاقم چسبوندم بگم که هنوز هیچی نشده جا زدم؟
تصمیم گرفتم که از خوابگاه بزنم بیرون. آماده شدم و بیرونِ درِ ساختمون خوابگاه ایستادم. خب، حالا کجا برم؟ با خانواده برای نماز ظهر رفته بودیم مسجد جامع شهر. یه مسجدِ آجرنمای قدیمی و خیلی باصفا که چندتا باغچه و یه حوضِ آب هم وسطش داشت. از اینا که فقط دوست داشتی بشینی یه گوشه‌ش و فقط پیردمرد‌هایی رو که دارن با آبِ حوض وضو میگیرن و خانومایی رو که با چادرِ گل‌گلی این‌ور و اون‌ور میرن رو تماشا کنی. گوگل مپس مسیرش رو بهم نشون داد و گفت که تا اونجا حدودِ 15 دقیقه پیاده رویه. منم گوشی رو گرفتم دستم و راه افتادم. برای نماز مغرب به موقع رسیدم اونجا. بعد از نماز اومدم توی میدونِ اصلی و سنگفرش شده‌ی شهر چرخ زدم. جای خیلی قشنگی بود. کلی آدم و مغازه و دستفروش اونجا بودن که همه چی داشتن. اوایلِ شب که برگشتم خوابگاه چندتا هم‌اتاقی دیگه هم اومده بودن. انگار جدی جدی واقعا داشت همه چی شروع می‌شد.

***

بقیه‌ش رو دیگه به این تفصیل نمیگم تا حوصله‌تون سر نره. چند روزِ اولِ دانشگاه رو عملا بیکار بودیم. برای انتخاب واحدِ گروهِ فیزیک یه مشکلی پیش اومده بود و مسئولِ مربوطه‌ش هم مریض بود و در نتیجه یکی دو روزی کلاسای ما تشکیل نمی‌شد. از این فرصت برای رسیدگی به کارای اداری و چرخ زدن توی محوطه دانشگاه و اکتشاف استفاده کردم. از همون اول سعی کردم از جوِ غالب و حال به‌هم‌زنِ کلاس فاصله بگیرم. برای همینم موقعی که همه سرگرم شمردنِ تعداد دختر‌های کلاس و گرفتنِ شماره‌شون بودن من رفتم تا کتابخونه‌ی دانشگاه رو پیدا کنم. کتابخونه‌ی عمومیِ دانشکده بهشت بود! کلی رمان و داستان و شعر از توی قفسه‌ها داشتن بهم نگاه میکردن. نسخه‌های کامل و چند جلدیِ سه تفنگدار، دیوید کاپرفیلد و خوشه‌های‌های خشمِ اشتاین‌بک و کلی اثرِ کلاسیکِ دیگه و حتی جزء از کل که از بس در خریدنش تعلل کردم قیمتش به 70 هزارتومن رسید. 
توی قسمت انگلیسی یه کتابی چشمم رو گرفت. The Origin of Scientific Thoughts. از اونجایی که هنوز کارتِ دانشجویی نداشتم قانونا نمیتونستم کتاب بگیرم؛ اما یه خانومِ کتابدارِ مهربون - که موقعِ حرف زدن لبخند می‌زد - اونجا بود که قبول کرد در ازای گذاشتنِ کارتِ ملیم کتاب رو بهم بده.
بعد از تشکیلِ کلاس‌ها من خوشحال‌ترین چارلیِ روی زمین بودم. استاد‌های خیلی خوبی نصیبمون شده بود. اولش موقع دیدنِ چارتِ درسی من جا خوردم که چرا اصلا توی رشته‌ی فیزیک، «شیمی عمومی» داریم؛ ولی الان از داشتنِ همچین درسی خوشحالم، چون استاد «ر» تدریسش میکنه و موقعِ درس دادن جوری با آب و تاب و احساس از مفاهیمِ علمی صحبت میکنه که فقط باید خودکار رو بذاری زمین و تماشاش بکنی. و در کنارِ همه اینا، روالِ خوابگاه هم روی چرخه افتاده بود. همه بچه‌ها اومده بودن و دوستی‌ها کم کم داشت شکل می‌گرفت. با این که خیلی فرق‌های فرهنگی و اعتقادیِ زیادی باهم داریم، ولی خیلی خوب باهم کنار اومدیم.
استاتوس آپدیت: {الان بچه گربه‌هه اومده زیرِ نیمکتم!}
دو هفته‌ی اول، آخرِ هفته رو به بهانه‌ی بردنِ لباس و کتاب اومدم قم، ولی حقیقت این بود که دلم تنگ شده بود. اما الان دیگه هر دو هفته برمیگردم؛ که یعنی این اولین پنجشنبه و جمعه‌ای هست که من اینجام. چندان هم بد نمیگذره، همین چند دقیقه‌ی قبل با مادرجان تلفنی حرف زدم و قبلش هم با دوستان بیرون بودیم. توی همون میدونِ دوست داشتنیِ مذکور.

جالب‌جات:

1- شبِ روزِ اول، از مدیریت خوابگاه یه لامپ گرفتم تا توی آشپزخونه‌ی طبقه‌مون وصلش کنم. از اونجایی که دستم به سرپیچ نمی‌رسید و هنوز هم کسی توی خوابگاهمون نبود، درِ خوابگاهِ بغلی رو خواستم و از یه پسره کمک خواستم. قدِ اونم نمی‌رسید ولی منو بغل کرد تا لامپ رو وصل کنم. بعد که لامپ روشن شد دستم رو دراز کردم: «چارلی، فیزیک.» و اونم گفت که رشته‌ش برقه D:

2- روزِ اولی که داشتم توی دانشکده چرخ میزدم دوتا دختر از کنارم رد شدن و صدای پچ پچشون رو شنیدم که میگفتن: «چقدر کوچولوئه» :|

3- داشتم توی راهروی دانشکده میرفتم که یه آقایی که با چند نفرِ دیگه نشسته بود صدام زد و ازم پرسید که قیافت خیلی آشناست کجا دیدمت؟ گفتم که اون روز کنارِ اون پله‌ها بهش یه خودکار دادم. گفت «آها راستی! خیلی ممنونم ازت» بعد برگشت رو به دوستاش گفت: «بچه ها ازش تشکر کنید» و بعدش چهارتا مردِ گنده خیلی همزمان و مثلِ یه گروهِ کُر گفتن : «خیلی ممنونیم که بهش خودکار دادی» :))

4 - امروز درِ شیشه‌ایِ برقی رو ندیدم و با پیشونی رفتم توی شیشه :| یه تیکه از پیشونیم باد کرده :/

5- من اینجا دوتا رفیق دارم که هروقت خسته میشم یا ناامید میشم یا دلم میگیره میرم پیششون. دوتا شهیدِ گمنام که مزارشون کمی بالاتر از مسجدِ دانشگاهه. یکیشون هم‌سنِ خودمه و توی جزیره‌ی مجنون شهید شده. 

6- بجز موردِ بالا، وقتی دلم میگیره میرم توی همون میدونِ شلوغِ دوست داشتنی و روی نیمکت‌های سنگیش می‌شینم و کتاب میخونم.

7- وقتی بارونِ شدیدی میومد با یکی از دوستانِ هم‌اتاقی رفتیم بیرون. کلاهِ سوییشرت رو روی سرمون انداختیم و رفتیم زیر ناودون هایی که داشتن آبِ بارون رو میریختن روی زمین. من اغلب از این دیوونه‌بازی‌ها انجام نمیدم، ولی انصافا خیلی حال داد D: 

پ.ن: خیلی تشکر از دوستانی که توی این یه ماهی که نبودم پیام دادن و احوالمو پرسیدن :) ببخشید بابتِ این تاخیر! الان که دیگه مستقر شدم اجازه نمیدم اینقدر غیبتم طولانی بشه!
  • چارلی ‌‌‌
چند ساعتِ دیگه به مقصد دانشگاه عازمیم و من طبق معمول خوابم نمی‌بره. مادرجان به اندازه‌ی تمام آذوقه و تجهیزاتِ مرحوم تایتانیک برام وسیله گذاشته و دارم فکر می‌کنم که کجای اون خوابگاه کوچیک جاش بدم. برام زردچوبه گذاشته، درحالی که من اصلا نمیدونم باید کجا و چطوری ازش استفاده‌ کنم. تنها اطلاعاتی که ازش میدونم اینه که «غذا رو زرد می‌کنه!».

دانشگاه و دانشکده‌م رو چند روز پیش دیدم. جای خیلی قشنگی بود. از بزرگترین ترس‌های من این بود که دانشکده‌م نوساز باشه! اما خوشبختانه نبود، همونجوری بود که میخواستم. ساختمون آجرنمای قدیمی با راهرو‌های به هم پیچیده و نرده‌ها و میله‌های سبز رنگ. آثارِ گذرِ زمان رو به خوبی می‌شد توش دید. اطراف دانشکده پر بود از قاصدک‌هایی که با باد اینور و اونور می‌رفتن. از اون صحنه‌هایی که اگر آنه بود دست‌هاش رو جلوی سینه‌ش بهم گره ‌می‌زد و با اون حالتِ رویایی‌ش می‌گفت: «اوه متیو! این دوست‌ داشتنی‌ترین منظره‌ای نیست که تاحالا دیدی؟». توی فیلم‌ها و کارتون‌ها یه آرزو میکنن و قاصدک رو فوت میکنن و قاصدک همینطور سوار بر باد تا افق میره و میره. اما وقتی اون روز من یه قاصدک رو فوت کردم، یک متر اونورتر از پام دوباره افتاد روی زمین و همون لحظه‌ هم یه خانومی اومد و از روش رد شد :|

چمدونِ سرمه‌ای چند روز بود که توی اتاقم باز بود تا من هرچی رو که یادم اومد بذارم توش. اگر دستِ خودم بود یک سومِ چمدون رو اختصاص میدادم به هفت جلد کتابِ هری پاتر، یک سوم رو به کتاب‌های فیزیکِ غیردرسی، و یک سومِ آخر رو هم با چای کیسه‌ای پر می‌کردم. ولی مشکل اینجاست که مقوله‌ای هست به اسمِ لباس D:

شبِ عاشورا بعد از مراسمِ هیئت با دوست‌جان خداحافظی کردم. کلی دیالوگِ دراماتیک از قبل آماده کرده بودم که بهش بگم اما هیچکدوم یادم نیومد توی اون لحظه. فقط مثل همیشه سعی کردم تا لحظه‌ی آخر با مسخره‌بازی‌هام بخندونمش. نگرانش نبودم چون میدونستم که برخلافِ آینده‌ی مبهمِ من، حتما آینده‌ی خوبی در انتظارشه. قرار شد آخرِ هفته‌هایی که می‌خواست برگرده قم باهم هماهنگ کنیم. با بقیه‌ی دوستان هم قبلا طیِ یک دورهمیِ خداحافظی، وداع کرده بودیم. موقع خداحافظی با خودم فکر کردم که اینجا دقیقا همون جاییه که راه‌ها از هم جدا میشه. ممکن بود که دیگه بعضیاشون رو هیچوقت نبینم؛ همینقدر ساده!


پ.ن1: اما برخلافِ دانشگاه، خوابگاه به شدت ترسناک بود. یه خوابگاهِ هشت نفره‌ی خیلی کوچیک توی طبقه‌ی سوم. از اونجایی که من دیرتر از بقیه دارم میرم، منتظرم که ببینم کدوم تخت نصیبِ من شده. امیدوارم یکی از تختای بالا باشه!

پ.ن2: ورودِ خودم رو به جمع نفرین‌کنندگانِ «طراحانِ سامانه‌ی گلستان» تبریک میگم :|

پ.ن3: چندروز پیش توی حرم یه عکاس رو دیدم و با دلخوری به گنبد نگاه کردم و از حضرتِ معصومه(س) خواستم که یه کاری کنه منم بتونم از حرمش عکس بگیرم. امروز طی یک اقدام معجزه‌آمیز تونستم از انتظاماتِ حرم مجوزِ عکس‌برداری بگیرم و از مراسم روزِ عاشورا و دسته‌های عزاداری عکاسی کنم. معجزه‌آمیز بود چون توی صدورِ مجوز عکاسی خیلی حساسیت به خرج میدن و من حتی کارتِ شناسایی هم همراهم نداشته‌م! ولی چون مسئولِ صدورِ مجوز خیلی کلافه شده بود و دیگه حوصله نداشت همینطوری یه کارت بهم داد. اینم یکی از عکسا :)
  • چارلی ‌‌‌

اولین باری نبود که او را می‌دیدم، اما همچنان همان‌قدر زیبا، باشکوه و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. لباس خاکستریِ بلند و ساده‌ای بر تن داشت. با پاهای برهنه بر روی شن‌های نرم ساحل قدم برمی‌داشت و انتهای لباسش روی شن‌ها کشیده می‌شد. نور مهتابِ نیمه‌شب به موهای بلندِ سیاه و پوستِ سفیدِ رنگ‌پریده‌اش می‎‌تابید و زیباییِ خیره‌کننده‌اش را دو چندان می‌کرد.

سرانجام رو به دریای مواج ایستاد و ویولون را روی شانه‌ی چپش گذاشت. نیازی نبود تا کوکِ سیم‌های آن را تنظیم کند؛ چرا که همیشه همه چیز مطابقِ میل او بود. با دست راستش آرشه را بالا برد. به محضِ اینکه آرشه با زه تماس پیدا کرد امواجِ دریا از حرکت ایستادند، باد از وزیدن دست کشید و نورِ مهتاب کم‌سو شد. سپس با شروعِ موسیقی همگی خود را با هارمونیِ آن تطبیق دادند؛ اینطور به نظر می‌رسید که طبیعت از نُت‌هایی که او می‌نواخت اطاعت میکرد. همانطور که محسورِ موسیقی شده بودم احساس کردم که ضربانِ قلب من هم با فراز و فرودِ نت‌ها کم و زیاد می‌شود. موسیقی‌ای لطیف‌تر از یک پَر، اما آنقدر قدرتمند که می‌توانست یک کوه را متلاشی کند. آرام‌تر از یک زمزمه، اما آنقدر بلند و رسا که از اعماقِ دورترین اقیانوس‌ها هم شنیده می‌شد.

هنگامی که آخرین نت‌های موسیقی نواخته شد و همه چیز به حالتِ عادی‌ بازگشت، به خودم آمدم و با گام‌های آهسته به سوی او رفتم. موهای بلندِ سیاهش در باد می‌رقصید. در چند قدمی او متوقف شدم؛ انگار که مانعی نامرئی جلوی حرکتم را گرفته باشد. تلاش کردم تا گامی دیگر بردارم اما نتوانستم. آهسته زمزمه کردم: «من دوستت دارم». نگاهش را از امواج دریا گرفت و به چشمانِ من دوخت. لبخندِ محوی زد و با صدای دلنشینش گفت: «میدونم.». البته که می‌دانست! او همه چیز را می‌دانست. باد بخاطرِ او می‌وزید، امواجِ دریا با الگوهای او می‌خروشیدند و تک ‌تک اتم‌های سازنده‌ی من با قوانینِ او ارتعاش میکردند. سپس لبخندش ناپدید شد: «اما به دست آوردن من سخته. خیلی سخت‌. افراد زیادی تلاش کردن که به من برسن، اما خیلی‌هاشون هیچ‌وقت موفق نشدن.». تلاش کردم که چیزی بگویم، اما صدایی از گلویم خارج نشد. او ادامه داد: «اگر واقعا من رو میخوای، باید تمامِ زندگیت رو صرفِ من کنی. ممکنه دیگه وقتی برات باقی نمونه تا اون رو با عزیزانت تقسیم کنی. ممکنه دوستانت رو از دست بدی و باقی عمرت رو در انزوا و میان تپه‌هایی از کاغذ و معادلاتِ ریاضی بگذرونی. فکر می‌کنی که بتونی این کار رو بکنی؟». به صورتش نگاه کردم و برای بارِ هزارم از زیباییِ چهر‌ه‌اش شگفت‌زده شدم. کالبدِ یک دخترِ جوان را داشت، اما می‌دانستم که میلیاردها سال سن دارد؛ به قدمت خودِ زمان. از همان لحظه‌ای که دنیای کوچکِ ما با انفجاری بزرگ آغاز شد، او نیز متولد شد. برخی او را الهه‌ای می‌پنداشتند و عده‌ای او را جادو تصور می‌کردند؛ اما او هیچ‌کدام از آن‌ها نبود. نامِ یونانی‌اش فیسیس بود؛ به معنای طبیعت.

به چشمانِ سیاهِ عمیقش نگاه کردم. آیا می‌توانستم برای به دست آوردنش چنین بهایی را بپردازم؟




*  *  *

خیلی به متنِ بالا توجه نکنید، حاصل یه بی‎خوابیِ شبانه‌ست فقط :)) یا شاید هم حاصلِ تموم شدنِ فصل دومِ سریال Anne. چند روزه تحتِ تاثیرِ آنه زیادی حرفام دراماتیک شده :/

دوستان خیلی به من لطف داشتن و احوالم رو پرسیدن و اینکه نتیجه‌ی انتخاب رشته‌م چی بوده. باید بگم که من کاملا خوب و خوشحالم. اینکه پستی در این‌باره ننوشتم بخاطر این بود که نمی‌خواستم توی اون چندروز که خیلی از رفقای وبلاگی از نتیجه ناراحت بودن بیام اینجا برفِ شادی بزنم! هرچند نتیجه‌ای که گرفتم هم اصلا در حدِ برف شادی نبود، در حدِ یه لبخندِ ساده بود فقط :)

با توجه به اینکه درباره‌ی لیستِ انتخاب رشته‌م حرف زده بودم احتمالا حدس زدین که توی رشته‌ی دلخواهم - فیزیک - قبول شدم. توی یه دانشگاهِ خوب که شاید ایده‌آلم نبود، ولی این چیزی از خوب بودنش کم نمیکنه. چون من تک تک گزینه‌های لیستم رو با وسواسِ زیادی انتخاب کردم و چیدم. توی اون روزهای انتخابِ رشته، مخاطبین گوشی من پرشده بود از پیشوند‌های .Dr و .Mr که شامل اساتید فیزیکِ دانشگاه‌های مختلف، فارغ‌التحصیل‌ها و دانشجو‌های فیزیک می‌شد که برای پرس و جو شمارشون رو گیر آورده بودم.

خیلی خوشحالم که رسما از یه «دوست‌دارِ فیزیک» دارم تبدیل میشم به یه «دانشجوی فیزیک». اینکه دیگه مجبور نیستم از پشتِ شیشه به فیزیک نگاه کنم، میتونم برم جلو و خودِ فیزیک رو لمس کنم. اما همچنان می‌ترسم که نتونم لمس کردنِ فیزیک رو طاقت بیارم. می‌ترسم که نتونم ضعفم رو توی ریاضیات جبران کنم و مجبور بشم دوباره تا حدِ یه «دوست‌دار» عقب‌نشینی کنم. اما ریچارد فاینمنِ عزیز به من قول داده که میتونم با تلاشِ زیاد استعدادِ کمم رو جبران کنم؛ و من هم بهش اعتماد می‌کنم :) 

از فاینمن می‌پرسن که آیا هرکسی میتونه فاینمن بشه؟ جواب میده که:

« شما از من می‌پرسی که آیا یه آدم معمولی با سخت درس خوندن می‌تونه چیزهایی که من تصور می‌کنم رو تصور کنه؟ البته! من یه آدم معمولی بودم که سخت درس خوندم. هیچ آدم افسانه‌ای وجود نداره! داستان از این قراره که این جور آدما به این جور چیزا علاقمند میشن و همه چیزای مربوط به اون رو یاد می‌گیرن. اما اونا هم آدم هستن! تواناییِ خارق‌العاده‌ای برای درک مکانیک کوانتومی یا تصورِ امواج الکترومغناطیس به دست نمیاد مگه از راه تمرین و مطالعه و یادگیری و ریاضیات! پس، اگه شما یه آدم معمولی رو در نظر بگیرین که وقت بسیار زیادی رو وقف مطالعه و فکر کردن و ریاضیات و این جور چیزا می‌کنه، خب، اون موقع اون شخص یه دانشمند میشه! »


+ توی اولین پستی که بعد از کنکور نوشتم یادم رفت که یه چیزی رو تعریف کنم. توی جلسه‌ی کنکور نفر جلوییِ من یه پلاستیک با خودش آورده بود و گذاشته بودش روی زمین کنار صندلیش. چند دقیقه قبل از شروعِ آزمون بود و من هیچ امیدی نداشتم. چشمم افتاد به نوشته‌ی انگلیسیِ روی پلاستیکش: «Whatever happens is for the best». توی اون اوضاع و شرایط حس عجیبی بهم داد. نوشته‌ی روی اون پلاستیک میتونست «از خریدِ شما متشکریم!» باشه، یا تبلیغ کانونِ فرهنگیِ آموزش! یا اصلا تبلیغِ پشمکِ حاج‌عبدالله D: اما هیچ‌کدوم از اینا نبود، فقط همون عبارتِ انگلیسی بود :)


++ اسمِ دانشگاهم رو ترجیح میدم به طور علنی توی پست نگم؛ اما چیزِ محرمانه‌ای نیست، اگر خصوصی بپرسید جواب می‌دم :))

  • چارلی ‌‌‌

بعد از غوطه‌ور کردن اون عزیز در شیر و بعدش به فنا دادن گوشی نازنینم و حتی بعدترش که مچ‌بندِ صد تومنیم رو گم کردم امروز هم داشتم هارد اکسترنال گرامی رو مینداختم توی ظرف خورشت آقای برادر. لکن در واپسین لحظات آقای برادر طی یک اقدام هیروئیک بشقابش رو کنار کشید تا هارد من سالم بمونه و در عوض بادمجونا نقشِ بر فرش بشن. نامبرده پس از انجام این حرکت نگاهی حاکی از حسرت به بادمجون‌های روی فرش انداخت و گفت «دوتا بادمجون طلبم!» :|


پی‌نوشت: باهم گوش بدیم.


___________________________


چارلی‌نوشت‌ها:

قضیه چیه؟ چالشِ من به جای تو. به دعوت از جولیک :))

نوشتن بجای جولیک خیلی سخت بود. کلا این چالش بر اساسِ اینه که هرکس یه دوره‌ی تناوب داره. هرکس مجموعه‌ای از کلمات، عبارات، اصطلاحات و لحن‌های نوشتاری داره که اونا رو هی تکرار میکنه؛ و اگه بخوایم بجای کسی بنویسیم باید دوره‌ی تناوبِ اون شخص رو پیدا کنیم. نوشتن بجای جولیک سخت بود چون اگر بخوام کمی ریاضی‌وار توصیف کنم، ارقامِ دوره‌ی تناوبِ جولیک خیلی بیشتر از یکی دو رقم هست. من این چند روز کلی توی آرشیوِ جولیک سیر کردم تا متوجه بشم که رقم‌های اعشارِ جولیک از کجا به بعد تکرار میشه. و لازم به گفتن نیست که اصلا موفق نبودم :/ کلا هیچوقت از ارقامِ اعشاری خوشم نمیومد :/

مهلتِ چالش تا آخرِ امشب هست گویا، برای همینم من دیگه از کسی دعوت نمیکنم :) و تازه نوشته‌های من اونقدر ویژگیِ منحصر و خاص ندارن که تقلید ازشون جالب باشه. 

  • چارلی ‌‌‌