Daily Me

+ فاجعه ینی اینکه از بیرون بیاید تو اتاقتون ببینید مادر گرامی روتختی قدیمیتون رو برداشته یه رو تختی گل منگلی و چین چینی که خودش تازه دوخته رو براتون گذاشته :| تختم مثل تخت تازه عروس و دومادا شده :| آخه انصافا گل منگلی؟ واسه پسر 18 ساله؟ :/

+ یکی از لذت بخش ترین کارها اینه که وقتی یکی در کمال بیشعوری تو خیابون آشغال میریزه رو زمین - درحالی که با سطل فقط 2 متر فاصله داره :| - بری جلوی خودش آشغالو برداری بندازی تو سطل! ینی اصلا لذتش با لذت پاکسازی کامل تالاب انزلی برابری میکنه حتی!

چند وقته تصمیم گرفتم وقتی تو خیابونی جایی راه میرم اگه رو زمین زباله افتاده بود برش دارم و تا نزدیک ترین سطل زباله حملش کنم. اولش حس خوبی نداشتم حس خودنمایی و اینا بهم دست میداد، ولی بعدش فکر کردم حتی اگه خودنمایی هم باشه در هر صورت خروجی کار چیز خوبیه، حالا با هر نیتی که میخواد باشه. از معدود جاهاییه که نیت اصلا مهم نیست و نتیجه کار مهمه فقط.

* البته زباله های خشکی که بشه برشون داشت! که مسلما شامل پوست موز له شده و دستمال دماغی نمیشه :|

  • چارلی ‎‌‌‌

** صحنه‌ای از فیلم The Perks of Being a Wallflower (توضیح بیشتر در پایین!)


وقتی بارون میاد همه جا پر میشه از نوشته های احساسی و عکسای پنجره هایی که قطرات بارون روشون نشسته. همه درباره دلتنگی و معشوق گمشدشون مینویسن. ولی من فکر میکنم زیبایی باد بیشتره حتی! ولی کسی چیزی درباره باد نمینویسه.

امشب اونطوری که باد شدید توی صورتم میخورد و موهامو بهم میریخت و از آستینای تیشرتم میرفت داخل، یاد اون سکانس فیلم The Perks of Being a Wallflower افتادم (تصویر بالا) و برای یه لحظه دستامو از هم باز کردم تا باد منو کامل در بر بگیره. تو اون حالت برای چند ثانیه هم که شده بود حس کردم که هرکاری بخوام میتونم بکنم و هیچی نمیتونه جلومو بگیره! 

وقتی که کنار یه فواره، باد قطرات ریز آب رو توی صورتم میپاشه، یا وقتی توی خیابون پرچم های سه رنگ کشورم، که بیشتر روز‌ ها افتاده و بی حرکتن به اهتزاز در میان و کلمه «الله» وسط پرچم رو به کل دنیا نشون میدن و حتی وقتی درخت ها تکون های شدیدی میخورن، ولی ریشه های عمیق و مستحکم‌شون نگهشون میداره، اینا لحظاتی هستن که بارون برای خلق اونا زیادی لطیفه. خلق این لحظه های پرشکوه فقط از پس باد بر میاد.


پ.ن1: عنوان پست، اسم فیلمیه از عباس کیا رستمی. 

پ.ن2: ایشون که تو عکس بالا دیدین چارلی واقعیه! اسمی که من بعد از دیدن فیلم بالا و خوندن کتابش که به همین اسمه (ترجمه شده بنام «مزایای منزوی بودن» - نشر میلکان) تصمیم گرفتم روی خودم بذارم. دیالوگی که توی عکس دیدین یکی از دیالوگای معروف این کتابه. وقتی که چارلی -به تقلید از سم- موقع ورود به تونل میره پشت ماشین و دستاشو از هم باز میکنه و در وصف اون لحظه میگه :«و در اون لحظه، قسم میخورم که ما بینهایت بودیم»

اگر فیلم wonder رو دیدین و دوست داشتین، باید بدونید که نویسنده کتاب The Perks of Being a Wallflower که از قضا خودش کارگردان فیلمش هم هست، فیلم wonder رو کارگردانی کرده.


پ.ن3: تشکر از همه کسانی که توی پست قبلی بهم دلداری دادن! الان خودم حالم از چارلی پست قبلی بهم میخوره :|

  • چارلی ‎‌‌‌

اینکه پوستر بزرگ مریم میرزاخانی و شهدای هسته‌ای و کنفرانس سولوی 1927 - با حضور 15 تا برنده نوبل - رو به دیوار اتاقم بزنم و زندگی و کارای علمی همشون رو از بر باشم و هر هفته ارتفاع کوه مجلات علمیم چند سانتی متر بیشتر شه اما نتونم از پس یه آزمون 4 ساعته دبیرستانی بر بیام نشون میده که تمام این مدت داشتم خودمو مسخره میکردم! نشون میده که چارلی یه پسر جوگیر و فانتزی اندیشه که فقط ادعای الکی داره! فقط بلوف میزنه! براش جالبه که نتیجه فلان تحقیق مجله نیچر رو بخونه، ولی توی ریاضیات پایه مدرسه مونده! علم رو فقط از دور دوست داره، هیچوقت عرضشو نداره که حتی بهش نزدیک هم بشه! کل زندگیش فقط رویا و خیاله!

  • چارلی ‎‌‌‌


** سالن عمومی گریفیندور در یک شب مهتابی! مثل همیشه دنج و گرم و راحت :)


با اینکه همیشه مدرسه رو دوست داشتم، اما هیچ وقت خونه دوم من نبود. خونه دوم من همیشه هاگوارتز بوده. پیش هری و رون و هرمیون. بخش زیادی از بچگی من توی راهروهای پیچ در پیچ و دخمه های اسرار آمیز هاگوارتز گذشت. توی پلکان های مارپیچ برج های قلعه. کنار تابلوهای نقاشی توی راهروها که حرکت میکردن و حرف میزدن. توی سرسرای بزرگ با درش که از جنس چوب بلوط بود، روی مبل های قرمز رنگ کنار شومینه داخل سالن عمومی گریفیندور. توی کرت های سبزیجات بیرون از قلعه، کلبه هاگرید، زمین کوییدیچ، جنگل ممنوعه و دریاچه کنار قلعه با ماهی مرکب غول پیکرش.

از تک تک جزئیات دنیای جادوییش لذت میبردم. از تفریحاتش مثل بازی کوییدیچ، شطرنج جادویی، کارت بازی انفجاری تا خوراکی هایی مثل نوشیدنی کره‌ای، شکلات قورباغه ای، آب کدو حلوایی و حتی دانه های برتی بارت با طعم همه چیز که بعضیاش مزه سیرابی، خاک، آب دماغ و حتی چیزای بدتری میداد! همراه هری توی کلاس های جادوگری شرکت میکردم، تا دیروقت برای نوشتن تکالیف اساتید بیدار میموندم و مثل خود هری از دیدن کوچه دیاگون و مهمونخونه پاتیل درز دار ذوق زده میشدم.

هری پاتر برای من چیزی بیشتر از صرفا یه مجموعه کتاب بود، برای من یه زندگی موازی با دنیای خودم بود. زندگی ای که با تموم شدن کتاب هفتم تموم نشد و هنوز کنارمه. کافیه که یکی از صفحات یکی از کتاباشو همینطوری باز کنم و دوباره توی اون دنیای جادویی، پیش سه تا دوست قدیمیم باشم!


پ.ن: این پست بخاطر اینه که امروز توی کتابخونم چشمم به کتابای هری افتاد و یه دفعه احساس دلتنگی عمیقی کردم.

پ.ن2: تو تابستون حتما باید یه دور مجموعشو از اول بخونم!

پ.ن3: اگر کتاباشو نخوندین یا فیلماشو ندیدین احتمالا هیچی از حرفای من متوجه نشدین و الان پوکر فیس تشریف دارین D:

  • چارلی ‎‌‌‌

And then you stop, you sit and you take it all in. by PascalCampion

   ** .And then you stop, you sit and you take it all in اثری از Pascal Campion 

فاصله گرفتن از دوستای قدیمی خیلی آهسته و بی سر و صدا اتفاق میفته. چهار سال پیش، روز آخر امتحانا وقتی که دیگه مسیر هامون از هم جدا میشد با خودمون فکر میکردیم که خب! چیزی نشده که! هنوز تو یه شهریم، محله هامون به هم نزدیکه. میتونیم به هم زنگ بزنیم، میتونیم بیرون قرار بذاریم. ولی این چیزی نبود که در عمل اتفاق افتاد. به تدریج از هم دور شدیم. خونشون نزدیک خونه مادر بزرگم بود. هربار که میخواستم برم ببینمش یه چیزی مانعم میشد. یه چیزی میگفت بذار دفعه بعد. نمیدونستم که بعد از این همه مدت چی باید بگم. یا میترسیدم که عوض شده باشه، یا من عوض شده باشم. 

عید امسال، یه بعد از ظهر که داشتم میرفتم خونه مادربزرگم بالاخره حس دلتنگیم غلبه کرد و جرئت کردم برم دم خونشون. شاید تاثیر آهنگی بود که توی گوشم بود. در زدم، کسی جواب نداد. دوباره در زدم، بازم هیچی! قبلا توی خونشون رفته بودم. خیلی شلوغ و پر هیاهو بود. عاشق همین شلوغی خوشون بودم! بار آخر برای اطمینان، با مشت کوبیدم به در. بازم سکوت! با خودم گفتم حتما رفتن سفر. قبلنا تابستون یا عید که میشد، کل تعطیلات رو میرفتن مشهد پیش اقوامشون.

امشب بازم سر راه خونه مادربزرگم دوباره یادم افتاد که برم دم خونشون. وارد کوچه بن بست شدم، از دور در خونشون رو می‌دیدم. مثل همیشه نبود. نزدیک تر شدم فهمیدم در خونشون گچی شده. لکه های سفید گچ رنگ سبز در رو پوشونده بود. ترسیدم! با اینکه دیگه میدونستم کار از کار گذشته ولی در خونه رو زدم. یه آقایی با لباس گچی و خاکی درو باز کرد. از کنارش یه نگاهی تو خونه انداختم، داشتن بنایی میکردن. پرسیدم منزل آقای فلان؟ گفت که از اینجا رفتن. هیچ شماره و نشونی هم ازشون نداشت. تشکر کردم و رفتم. به سر بن بست که رسیدم دوباره برگشتم به دری که قبلا سبز بود نگاه کردم. تمام خاطراتم باهاش رو تو ذهنم مرور کردم.
ظهرایی که با دوچرخه میرفتم دم در خونشون تا باهم بریم کلاس زبان. وقتایی که توی کلاس زبان با عجله جواب تمرینا رو از روی کتاب من مینوشت. برگشتن از کلاس زبان که میرفتیم یه چیزی میخوردیم. خاطراتمون توی سرویس مدرسه و  خود مدرسه. وقتی برای انجام دادن پروژه های حرفه و فن میرفتیم خونه همدیگه. مسابقه هایی که باهم شرکت کردیم. موشک آبی ، نجات تخم مرغ. فیلمای جدیدی که توی فلش باهم رد و بدل میکردیم. روزهایی که از دخترعموش برام میگفت که دوستش داره!! و روز آخری که با دوتا لیوان پلاستیکی پر از آب مثل این فیلمای وسترن(که پشت به پشت هم سه قدم میرن بعد برمیگردن شلیک میکنن) باهم دوئل کردیم.

خودش که نمی‌بینه ولی من همینجا ازش تشکر میکنم! برای همه اون خاطرات خوب. و مطمئنم که یه جایی توی همین شهره بنابراین قول میدم که پیداش کنم! به محض اینکه از شر این کنکور خلاص بشم!

پ.ن: حس میکنم پستم یکم دخترونه شد :-"

پ.ن2: کلا این دو روز خیلی بد بودن. واسه همینم زدم زیر قرارم و آهنگ گوش کردم :/

پ.ن3: دیروز دوباره به اون پیرمرده سلام کردم! اینبار دامنه تکون دادن سرش بیشتر شده بود D: فک کنم اینطوری ادامه بدم تا آخر تابستون شام دعوتم کنه خونشون حتی :)))

  • چارلی ‎‌‌‌
چندتا توصیه! 

1- هیچوقت تو چراغ مطالعه پلاستیکی ای که اولش لامپ LED هشت وات داشته، لامپ پر مصرف 100 وات نذارید.

2- اگرم گذاشتین، وقتی دیدین داره از چراغ مطالعتون بخار بلند میشه دنبال منبع بخار نگردین اول چراغو خاموش کنید :|

3- سریع هول نشید که لامپو باز کنید. این لامپی که میخواید با دست بگیریدش همون لامپیه که با دماش پلاستیکو ذوب کرده!

درست حدس زدین ! چراغ مطالعم ذوب شد D: خیر سرمم میخوام برم فیزیک !


******

من اصلا اهل شعر نیستم. ولی چند وقت پیش یه شعر دیدم که خیلی تو ذهنم مونده و هروقتم میخونمش حس خیلی خوبی بهم میده. یه شعره از امیلی دیکنسون (شاعر آمریکایی 1886 - 1830)


«امید»، چیزی است پردار 
که بر سر روح می‌نشیند 
و نغمه‌ای بی‌کلام می‌خواند 
و هیچگاه – از خواندن باز نمی‌ماند 

در باد، دلنشین‌تر شنیده می‌شود 
توفانی تلخ بباید 
که با خود ببرد پرنده کوچکی را
که این همه را گرم می‌دارد 

همیشه شنیده‌ام صدایش را
در سردترین سرزمین‌ها
و دوردست‌ترین دریاها
اما حتا در حادترین لحظه‌ها،
از من  نخواسته خرده نانی.


Hope is the thing with feathers  
That perches in the soul,  
And sings the tune without the words,  
And never stops at all,  
   
And sweetest in the gale is heard;          
And sore must be the storm  
That could abash the little bird  
That kept so many warm.  
   
I’ve heard it in the chillest land,  
And on the strangest sea;         
Yet, never, in extremity,  
It asked a crumb of me.

  • چارلی ‎‌‌‌

** Simple things اثری از Pascal Campion 

1- بعد از کلی مدت دوری از میادین چندوقته بیشتر فرصت میکنم ( و شایدم حالشو دارم) که برم مسجد. حضور تو یه فعالیت مذهبی دست جمعی به طور عجیبی میتونه حالو خوب کنه؛ بیشتر از یه بستنی حتی! البته بستگی به میزان اعتقاداتتون داره ولی خب اگه حتی یکم اعتقادات مذهبی دارید، توصیه میشه (فارغ از بحث ثوابش و اینا). 
خلاصه امشب رفتم تو صف نماز بشینم با آقای کناری چشم تو چشم شدم. منم کلا عادت دارم به طور غریزی موقع چشم تو چشم شدن با یکی درجا هول میکنم و سلام میکنم. لبخند زد و جواب سلام داد. پسر کوچیکش اونطرفش بود پرسید:« این ( که میشم من!) کی بود؟» باباشم  گفت «دوستم بود» (من داشتم دیوارو نگاه میکردم انگار که نمیشنوم). بعد آقا هه ادامه داد: « یادت باشه هرکی میاد توی مسجد دوستمونه». خیلی از جوابش حال کردم کلا! مثل دیالوگ فیلما و کتابا بود.
 بعد به این فکر کردم که که کلا داشتن بچه کوچیک چقدر جالب میتونه باشه. ذهن بچه مثل یه بوم نقاشی خالیه که میتونی روش هرچی میخوای بکشی، هر اعتقادی، هر تفکر و احساسی. و البته از این نظر میتونه ترسناکم باشه. چون پاک کردن رنگ از روی بوم خیلی آسون تره تا زدن کنترل+زد توی ذهن بچه.

2- یه پاساژی نزدیک خونمونه که یه پیرمردی با سبیل مشتی(!) نگهبانشه و اون پایین ورودی پاساژ بساط داره ( آدامس و آبنبات و سیگار و اینجور چیزا). از وقتی من بچه بودم ایشون همیشه با یه لباس ثابت میشست رو صندلیش پایین پاساژ و اخم کنان مردم و خیابون و اینا رو نگاه میکرد. امروز برای اولین بار - توی این همه سال - دیدم داره میخنده! یه چندتا از دوستاش گویا دورش جمع شده بودن و داشتن حرف میزدن. 
حالا که خندشو دیده بودم، چند دقیقه بعد که دوباره از جلوش رد شدم بالاخره جرئت کردم و -بعد از این همه سال- بهش سلام کردم، و اونم در کمال تعجب یه سری تکون داد. ( اول فکر کرد با یکی دیگم نگاهش از من رد شد، بعد دوباره سلام کردم اینبار منو دید) تا یه کوچه بعدش داشتم لبخند میزدم!

3- تصمیم گرفتم تا یه مدتی آهنگ گوش نکنم(یا حد اقل کم گوش کنم). بنظر میاد چندوقته - صرف نظر از نوع آهنگ- نه تنها آهنگ حالمو بهتر نمیکنه که اثر معکوسم میذاره :/ شاید از اولم حالمو خوب نمیکرد؟ شاید فکر میکردم حالمو خوب میکنه؟ به هر حال میخوام موقتا برگردم به زمانی که کلا تو خط موسیقی نبودم، ببینم چطوره. هرچند میدونم تا ابد نمیتونم دور بمونم ازش. بهش وابسته شدم!


پ.ن: انصافا اسم پست جون میده واسه عنوان یه کتاب! یا فیلم حتی :))
  • چارلی ‎‌‌‌