Daily Me

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

درِ گچیِ خونه یک دوست قدیمی

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ق.ظ

And then you stop, you sit and you take it all in. by PascalCampion

   ** .And then you stop, you sit and you take it all in اثری از Pascal Campion 

فاصله گرفتن از دوستای قدیمی خیلی آهسته و بی سر و صدا اتفاق میفته. چهار سال پیش، روز آخر امتحانا وقتی که دیگه مسیر هامون از هم جدا میشد با خودمون فکر میکردیم که خب! چیزی نشده که! هنوز تو یه شهریم، محله هامون به هم نزدیکه. میتونیم به هم زنگ بزنیم، میتونیم بیرون قرار بذاریم. ولی این چیزی نبود که در عمل اتفاق افتاد. به تدریج از هم دور شدیم. خونشون نزدیک خونه مادر بزرگم بود. هربار که میخواستم برم ببینمش یه چیزی مانعم میشد. یه چیزی میگفت بذار دفعه بعد. نمیدونستم که بعد از این همه مدت چی باید بگم. یا میترسیدم که عوض شده باشه، یا من عوض شده باشم. 

عید امسال، یه بعد از ظهر که داشتم میرفتم خونه مادربزرگم بالاخره حس دلتنگیم غلبه کرد و جرئت کردم برم دم خونشون. شاید تاثیر آهنگی بود که توی گوشم بود. در زدم، کسی جواب نداد. دوباره در زدم، بازم هیچی! قبلا توی خونشون رفته بودم. خیلی شلوغ و پر هیاهو بود. عاشق همین شلوغی خوشون بودم! بار آخر برای اطمینان، با مشت کوبیدم به در. بازم سکوت! با خودم گفتم حتما رفتن سفر. قبلنا تابستون یا عید که میشد، کل تعطیلات رو میرفتن مشهد پیش اقوامشون.

امشب بازم سر راه خونه مادربزرگم دوباره یادم افتاد که برم دم خونشون. وارد کوچه بن بست شدم، از دور در خونشون رو می‌دیدم. مثل همیشه نبود. نزدیک تر شدم فهمیدم در خونشون گچی شده. لکه های سفید گچ رنگ سبز در رو پوشونده بود. ترسیدم! با اینکه دیگه میدونستم کار از کار گذشته ولی در خونه رو زدم. یه آقایی با لباس گچی و خاکی درو باز کرد. از کنارش یه نگاهی تو خونه انداختم، داشتن بنایی میکردن. پرسیدم منزل آقای فلان؟ گفت که از اینجا رفتن. هیچ شماره و نشونی هم ازشون نداشت. تشکر کردم و رفتم. به سر بن بست که رسیدم دوباره برگشتم به دری که قبلا سبز بود نگاه کردم. تمام خاطراتم باهاش رو تو ذهنم مرور کردم.
ظهرایی که با دوچرخه میرفتم دم در خونشون تا باهم بریم کلاس زبان. وقتایی که توی کلاس زبان با عجله جواب تمرینا رو از روی کتاب من مینوشت. برگشتن از کلاس زبان که میرفتیم یه چیزی میخوردیم. خاطراتمون توی سرویس مدرسه و  خود مدرسه. وقتی برای انجام دادن پروژه های حرفه و فن میرفتیم خونه همدیگه. مسابقه هایی که باهم شرکت کردیم. موشک آبی ، نجات تخم مرغ. فیلمای جدیدی که توی فلش باهم رد و بدل میکردیم. روزهایی که از دخترعموش برام میگفت که دوستش داره!! و روز آخری که با دوتا لیوان پلاستیکی پر از آب مثل این فیلمای وسترن(که پشت به پشت هم سه قدم میرن بعد برمیگردن شلیک میکنن) باهم دوئل کردیم.

خودش که نمی‌بینه ولی من همینجا ازش تشکر میکنم! برای همه اون خاطرات خوب. و مطمئنم که یه جایی توی همین شهره بنابراین قول میدم که پیداش کنم! به محض اینکه از شر این کنکور خلاص بشم!

پ.ن: حس میکنم پستم یکم دخترونه شد :-"

پ.ن2: کلا این دو روز خیلی بد بودن. واسه همینم زدم زیر قرارم و آهنگ گوش کردم :/

پ.ن3: دیروز دوباره به اون پیرمرده سلام کردم! اینبار دامنه تکون دادن سرش بیشتر شده بود D: فک کنم اینطوری ادامه بدم تا آخر تابستون شام دعوتم کنه خونشون حتی :)))

  • چارلی ‎‌‌‌

نظرات  (۵)

انشالله پیداش میکنی منظورت از دخترونه احساسیه دیگه؟؟؟؟؟
پاسخ:
تشکر :)
آره تقریبا D: کلا همچین نوشته ها و ابراز دلتنگی هایی خیلی بین پسرا مرسوم نیست.
  • صـــا لــحـــه
  • دخترونه نوشتن مگه بده؟ من که خیلی هم ذات پنداری کردم
    پاسخ:
    نه من نگفتم بده :) 
    تشکر! 
    اول متن‌ت رو که می‌خوندم همه‌ش به همه‌ی روابط تموم شده‌م فکر می‌کردم و متن‌ت رو به‌شون ربط می‌دادم تا آخرش که رسیدم دیدم گفتی دخترونه شد :)))) ولی دل‌تنگی دخترونه پسرونه نداره دیگه :)) حس می‌کنم اون چیزی که مانع می‌شده که نری سراغش‌ یه جورایی شبیه به احساس ترس از این بوده که ممکنِ دیگه اون‌طوری که قبلا برات ارزش قائل بوده حالا نباشه :)) من آخرین باری که این‌طوری بی سروصدا از دوستم جدا شدم فکر می‌کنم برمی‌گرده به اواخر دبستان که از اون فرد خبری نداشتم تا تابستون سوم دبیرستان که یه موسسه‌ای دیدمش ولی فقط نگاه‌مون عین دوتا غریبه به هم خورد :)) حقیقت این بود که من از روبه‌رو شدن باهاش ترس داشم و همون موقع احساس کردم دوستی‌مون با این نگاهِ تموم شد :))
    پاسخ:
    چه خوب که آخرین تجربت مال دبستانه! من کلا توی نگه داشتن دوستام افتضاحم!‌ همیشه دوستشون داشتم ولی هیچوقت اون آدمی نبودم که زنگ بزنم، احوال بپرسم و خلاصه پا پیش بذارم برای تحکیم روابط. از بی عرضگی خودمه :|
    آره این نگاه های غریب وار خیلی بدن!  
    نه من‌م زیادی آدم‌های اطراف‌م رو از دست دادم و توی نودونه درصدشون هم از خودم مطمئن بودم که کم نذاشتم و از بی‌لیاقتی خودشون بوده ولی خب اون‌طوری بی‌سروصداش برمی‌گرده به دبستان :)) یعنی این‌طوری که هیچ مشکلی با هم نداشتیم ولی خب راه‌مون جدا شد :)) 
    درغیر این صورت که مثلا همین امسال،آدم‌هایی که ارزش ندارن رو خیلی خوب شناختم و گذاشتم‌شون کنار[فکر کنم توی سالِ کنکور خودشون رو بیشتر نشون می‌دن] D: 
    پاسخ:
    خداروشکر آدمای بی ارزش اطراف من خیلی کمن D:
    منم پریروز تو خیابون یکی از دوستای قدیمم رو دیدم. اصرار کرد که با هم بریم مسیرو. بعد انقدر دیگه باهاش حرفی نداشتم دلم میخواست در ماشینو باز کنم بپرم کف آسفالت :|
    پاسخ:
    :)))
    ولی من متخصص به زور حرف در آوردنم D:

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی