گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو؟ :: Daily Me

Daily Me

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو؟

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۵۷ ق.ظ
دو هفته‌ی پیش فاجعه بود. میخواستم پست «بلوف» رو بازنشر کنم. بعدش تصمیم گرفتم که نه؛ یک پست بذارم و تمامِ صفحه رو پر کنم از غرغر. درباره‌ی اویلر میگن که «اویلر بی هیچ کوششی، و به همان سهولت که آدمی نفس می‌کشد و عقاب خود را در هوا نگه می‌دارد، محاسبه می‌کرد.» چارلی هم به همون سهولت در محاسبات اشتباه می‌کنه. توی امتحانِ فیزیک منفی‌ها رو لحاظ نمی‌کنه، توانِ 2 ها رو از قلم میندازه، و در نهایت برای اینکه فضاحت رو به حدّ اعلی برسونه، به ترتیب یه j ،i و k در محاسباتش ضرب میکنه تا جوابِ ضرب داخلی رو یک بردار بدست بیاره! میخواستم غر بزنم که امتحان به اون مضحکی رو خراب کردم.

تب و گلو دردم یک هفته طول کشیده بود و میخواستم غر بزنم که پس این آمپول‌ها و آنتی بیوتیک‌ها دارن توی بدنم چیکار میکنن؟ و تازه اولین باری هم بود که مریض شده بودم و مادرجانی کنارم نبود تا مراقبم باشه و به زور لیمو شیرین بهم بخورونه. تا اون موقع عملا یه ته‌تغاریِ لوس حساب می‌شدم. میخواستم غر بزنم و بگم که آخرِ هفته‌ها توی خوابگاه افتضاحه. دلت می‌گیره و بجز پناه بردن به کتاب کاری نمیتونی بکنی. دانشکده بسته‌ست و هیچ جای درست و حسابی برای درس خوندن توی خوابگاه نیست. حتی یک ساعت خواب ظهر هم بخاطر سر و صدای بقیه تبدیل به یه آرزو میشه. میخواستم غر بزنم که دلم یکی از اون خلوت‌های نیوتن‌وار میخواد. میخواستم غر بزنم که اتاقمون شب‌ها تبدیل میشه به کازینو! تا اینجا مشکلی نیست، اصلا اونقدر با اون ورق‌های کوفتی بازی کنید تا رنگشون بره! حداقل موقع بازیتون آهنگ نذارید. یه بدبختی اینور روی تخت داره حساب و کتاب میکنه! میخواستم غر بزنم که دلم برای خونه و شهرم تنگ شده. میخواستم غر بزنم که چرا من اینقدر خنگم که برای درست کردن آب‌نمک برای گلوی ملتهبم، پنج دقیقه‌ی تمام صبر میکنم تا آبِ لوله داغ بشه؛ درحالی که از شیمی دوم دبیرستان میدونستم که «وابستگی میزان انحلال‌پذیری نمک به دما ناچیزه!» 

میخواستم غر بزنم که چرا اینجا مثل شهر خودم یه حرم نداره که وقتی دلم میگیره برم بشینم روی سکوی حجره‌های دور تا دورِ صحنش و به گنبدِ طلاییش خیره بشم و با بانویِ زیر گنبد درد و دل کنم؟ میخواستم غر بزنم که خیلی وقته به رفقای شهیدم توی دانشگاه سر نزدم، با اینکه هر روز از بیست متریشون رد میشم. میخواستم غر بزنم که چرا اینقدر بین یک بچه مذهبیِ معتقد و یک دانشجوی فیزیکِ متریالیست‌طور نوسان میکنم؟ 

اما پنل وبلاگم رو باز نکردم و هیچ کدوم از این غرها رو ننوشتم. بجاش بعد از ظهرِ یک پنجشنبه‌ی خیلی بد، در حالی که تب داشتم کاپشنم رو پوشیدم و شال گردنِ گریفیندوریم رو دور گلوی ملتهبم پیچیدم. شال گردنِ من قرمز و زردِ راه راه نیست و یه شیردال هم روش گلدوزی نشده. زرشکی و مشکیِ راه راهه اما من دوست دارم صداش کنم شالِ گریفیندوری. بعد از زیرِ تختم کتاب «زنان کوچک» رو که از کتابخونه‌ی دانشگاه گرفته بودم برداشتم و از خوابگاه زدم بیرون! یه لیوان شیر کاکائوی داغ خریدم و نشستم توی میدون اصلی و سنگفرشِ شهر و کتاب رو شروع کردم. زنانِ کوچک همون چیزی بود که اون موقع نیاز داشتم. پنج‌تا خواهر (چیزی که من هیچوقت نداشتم!) و یه مادر که هوای همو همه جوره دارن و زندگیشونو از بین همه‌ی مشکلات عبور میدن. با وجود تمهیدات لازم ولی باز سردم شد. رفتم توی مسجدِ جامع شهر و تا موقع اذان کتاب خوندم. بعدش هم نمازو به جماعت خوندم و زیرِ بارون برگشتم به خوابگاه، درحالی که داشتم به یه آلبوم از آهنگای کلاسیکِ کریسمس گوش میکردم؛ چون چند فصل اول کتاب حال و هوای کریسمس داشت. یه حسن ختام، برای یه روزِ بد!

اصلا قصدِ این رو نداشتم که بگم از رشته‌م دلسرد شدم. هنوز همونقدر اشتیاق دارم! اما مثل عشقِ پرشوری که بعد از وصال تبدیل به یه جریانِ عمیق و آرام میشه، رابطه‌ی من و فیزیک هم داره از جوش و خروش میفته و در عوض ریشه میگیره. شاید دیگه با دیدنِ قابِ عکس نیوتن روی دیوار چشمام برق نزنه، ولی وقتی توی پرسه‌های بی‌هدفِ همیشگیم توی کتابخونه (به قصدِ شکارِ کتاب) چشمم به «اصولِ ریاضیِ فلسفه‌ی طبیعی» میفته قلبم تند تند میزنه. اگر فیزیک یک دین می‌بود، بدون شک «اصول» می‌شد کتابِ مقدسش. شاهکارِ نیوتن رو باز کردم و به شکل‌های هندسی پیچیده‌ش خیره شدم. یاد جملات کتاب‌هایی که درباره‌ی نیوتن خوندم افتادم. اینکه نیوتن میتونست بدون این هندسه‌ی پیچیده و با حسابانی که ابداع کرده بود (به قول خودش فلاکسیون!) مسائلش رو حل کنه، اما این کار رو نکرد. چون خطرناک ترین کار ممکنه اینه که «ایده‌های انقلابی رو با روش‌های انقلابی مطرح کنی!»

روزی که یه چمدون از توی کمد برداشتم تا برای دانشگاه وسایلم رو جمع کنم، وقتی چمدون رو باز کردم دیدم که یه کاغذ ته چمدونه. یه فال از حافظ بود.


من به فال کوچکترین اعتقادی ندارم. و اون روز هم با خودم گفتم که چی داره میگه این برگه؟ تردید و دلسردی کجا بود؟ من تازه میخوام توی رشته‌ی موردعلاقم درس بخونم! اما این برگه رو نگه داشتم چون به هر حال دلخوش کننده بود. و از کاری که کردم خوشحالم، چون میتونم توی همچین روزهای بدی به این نوشته‌های سبز رنگ نگاه کنم و لبخند بزنم! حالا اگر همزمان آهنگ A Million Dreams هم گوش کنم که چه بهتر :))

+ پست ناخوشایند شروع شد، اما امیدوارم موقع خوندن خط‌های آخر لبخند زده باشید، چون من داشتم لبخند میزدم :)
  • چارلی ‌‌‌

نظرات  (۴۳)

همیشه همینه. تا نرسی همه‌ی وجودت خواستنه و بعد که می‌رسی به خودت میای می‌بینی اونقدر درگیرِ مشکلاتی که شاید اونقدرا هم مشکل نباشند شدی که یادت رفته کجایی و برای رسیدن به جایی که هستی چقدر خیال‌پردازی کردی. اینجاست که خدا واست نشونه می‌فرسته :)
پاسخ:
دمِ خدا هم گرم :))
راستی چندبار توی سلف سیبِ سبز دادن بهمون، من درجا یاد شما افتادم :)

+ قدر اون گنبد رو بدونید :) من قدر ندونستم از این گنبد دور شدم :)
وقتی گفتی شال گردن گریفیندور می خواستم بپرسم از کجا خریدی:|
زنان کوچک یه حالت صورتی کمرنگی داره بعضی وقتا. تازه نویسندش مردان کوچکم نوشته اونم حس ملایمی داره:))

پاسخ:
البته یه سایتایی هستن که میفروشن، ولی چون عملا کالای لوکس حساب میشه پولِ خونِ پدر گرامیش رو ازتون میگیره :| 

من کتاب‌های صورتی ملایم رو دوست دارم :)) آثار جین آستین رو هم دوست دارم! نمیدونم برای یه پسر ویژگی خوبیه یا نه البته :/
میشه اسمشو گذاشت سختى هاى راه ! 
قطعا نباید توقع داشت اولاش سخت نباشه هدف هاى بزرگ استقامت هاى بزرگ میخواد 
پاسخ:
سختی‌های راه مونده حالا :)) اینا که چیزی نیست هنوز D:
ایشالا که استقامتشو داشته باشم :)
  • خورشید ‌‌‌
  • گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو؟ همینه دیگه. بکش. :))
    همیشه یک مفر امن داشته باش. یک جایی که بری قایم بشی تا توانت برگرده. یک جایی که یخ نکنی، مریض بشی. :|
    پاسخ:
    مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو؟ :)) چشم! می‌کشم :)

    من خودم به شدت دنبال یه مفرِ امنم! یه پناهگاه و پاتوق که فقط برای خودم و خودم باشه. اما هنوز پیداش نکردم. کمی دیر شده؛ باید زودتر از این پیداش میکردم :/ برای همینم گفتم دلم یه خلوت نیوتن‌وار میخواد :)
    خدا که خیلی خداست :))
    چقدر خوبه که یه چیزایی هست که دیدنشون دوستان رو یادِ من می‌اندازه :)) جای من بخورید اون سیب‌ها رو :| :))  به ما فقط سیبِ قرمز می‌دن :/ امشب که زرد دادن -_-

    + سعی می‌کنم بدونم. هر بار که می‌رم به این فکر می‌کنم که شاید زیارتِ آخرم باشه :)
    پاسخ:
    به ما هم سیب زرد دادن. درواقع اون سیب هم سیبِ زردی بود که هنوز کامل نرسیده بود و من سریع از توی ظرف قاپیدمش D: ولی در هر صورت همین که سبز بود، و ترش بود من راضی بودم :) و تازه آدم که توی بهشت نیازی به سیب سبز نداره :)

    + اگر هربار که میرید زیارت، دعا کنید که یه زیارت دیگه هم قسمتتون بشه، دیگه نیازی نیست نگران همچین چیزی باشین :) باید توی دعا کردن زرنگ باشین :))
    فالت با فال شب یلدای من یکیه:))

    http://nelii75.blog.ir/1397/10/01/زمستون-مبارک❄️

    هر وقت چشمم به فیزیک میفته یادت میفتم و هر دفعه میگم مردم عاشق چه چیزایی میشن:)) من که به خونش تشنه ام-__-
    پاسخ:
    :))
    یه دفعه نشستم و حساب کردم که اگه به فرض بیست میلیون نفر شب یلدا فال بگیرن، طبق «اصل لانه‌ی کبوتر» فالِ چند نفر مشابه هم میشه D: حیف که جوابش یادم نیست :)

    خیلی تشکر که یادم میکنید :) خیلی‌ها به خونش تشنه‌ن! مشعوقِ من خیلی بدخواه داره D:
    کلا معتقدم پسرایی که از نزدیک شدن به این کتابا نمیترسن باحالن:) منظورم اینه که آدم میتونه بشینه راحت باهاشون حرف بزنه. تقریبا همین الان جلد دوم زنان کوچکو دانلود کردم. اسمش هست همسران خوب.
    پاسخ:
    ئه من نمیدونستم جلد دوم هم داره :/
    اینطور که از اسمش پیداست این پنجتا خواهر ازدواج میکنن نه؟ :))
    آدما همیشه به سیبِ سبز نیاز دارن :) هر لحظه.

    + نه نگرانی نیست اصلاً. اینطوری هر بار با تمامِ وجودم از چیزی که دارم لذت می‌برم :)) و واقعاً هم همین شده تا الان.
    پاسخ:
    مکالمه‌مون اونقدر پیچیده شده که دیگه نمیتونم تشخیص بدم منظور استعاری داره جمله‌تون یا نه D:

    + پس اگه اینطوریه خیلی هم عالیه :) اون گوشه موشه‌ها یه دعای کوچیکی هم برای چارلی بکنید اگه میشه :)
  • Aimless Dandelion
  • از دوم آذر تا به حال پست نذاشتین خیلی وقت بود در انتهای صفحه بودین بالا نمی اومدین

    برای عادت کردن به تغییرات زمان حرف اولو میزنه. حتی دانشگاه رفتن که خودش پرت شدن تو یه دنیای جدیده حالا این موضوع برای شما با اومدن به یک شهر دیگه و در خوابگاه زندگی کردن تغییرات دوبرابر شده, افت تحصیلی قطعا اولین چیزیه که باعث میشه اضطراب این تغییرات زیاد شه.

    با جمله های بالا فقط میخواستم بگم درسته که میگین دلسرد نشدین ولی شرایط دلسردکننده به نظر میاد. وقتی یه خرده ارتباط در برقرار کردنتون با دیگران راحت تر باشین فکرکنم یه خرده بهتر بشه. 

    ولی خدایی دیگه اون توان دو و فراموش کردن منفی رو اوایل منم داشتم انگار برگشته باشم به زمانی که اولین بار منفی و توان دو رو یادگرفتم. بااین حال امتحانات پایان ترمم با معدل بالا به پایان رسید ولی من ازاونجایی که به رشته ام علاقه نداشتم انصراف دادم. پس شرط دلسرد نشدن همون علاقه است که دارین.(اینو گفتم چون خودتون دارین شرایط دلسرد شدنو برای خودتون فراهم میکنین نه شخص دیگه نه براساس علاقه براساس شرایط)

    ازهمه مهمتر ته تغاری بودن شما خیلی خوبی , داداش من بااینکه دانشگاهش تو شهر خودمونه اوایل برای امتحاناتش گریه میکرد. خودم امتحان داشتم ولی بیشتر استرس امتحان اون اذیتم میکرد.هنوزم که هنوزه فصل امتحاناتش برام عذابه

    موفق باشی که البته موفق میشید. شرایط عادی میشه
    پاسخ:
    شرمنده‌م من :))‌ نمیخواستم وبلاگم رو از غرغر‌ پر کنم D: و تازه زندگی من عملا یه زندگی دانشگاهی شده، برای همینم  مطمئن نیستم که حرف‌ها و اتفاقاتی که برای من جالبه برای همه همینطور باشه :) برای همینم صبر میکنم تا یه چیز خوب برای نوشتن پیدا کنم :)

    و اینکه این غرغرها برای چندوقت پیش بود :) الان یک دوست خیلی خوب، و یک جای نسبتا دنج برای درس خوندن پیدا کردم. دوباره دلگرم کننده شده اوضاع :)

    برای همین همیشه دوست داشتم یه خواهر داشته باشم :) ایشالا که داداشتون امتحانات رو خوب بدن :)

    خیلی ممنونم :)) امیدوارم :)
    راستش اومدم بازش کنم اما پشیمون شدم. خودتون خواهید فهمید مطمئنم :))

    + چشم :) و من خودم محتاج‌ترینم. شما هم دعا کنید واسه حوا :)
    پاسخ:
    ان‌شاء‌الله که بفهمم :))
    + من هم چشم :)
  • آسـوکـآ آآ
  • ما هم به پهنای صورت لبخند زدیم. :)
    شما نباید کم بیاریدا. من هربار دلم از رشته م میگیره میگم کاش من به جای چارلی بودم.
    تازه تصمیم گرفتم ارشد فیزیک هم شرکت کنم و پی آرزومو بگیرم. 
    قوی باش مرد 💪
    پاسخ:
    این کامنت رو جا انداختم! خیلی شرمنده‌ام :)) اینم بذارید کنار اشتباهات محاسباتی دیگه‌م :|

    خداروشکر که لبخند زدین :)
    قول میدم کم نیارم :)
    از تصمیمتون هم همه جانبه حمایت میکنم من :)) یه مدت دیگه توی درباره‌ی وبلاگتون می‌نویسید «اینجا یک فیزیکدان می‌نویسد!» :)
  • چوگویک ...
  • من اون اولشو هی میخوندم هى حرص میخوردم چرا ما شهر دانشگاهی تو نیستیم چرا حتی نزدیک نیستیم :/
    ولی باید برم یک تحقیق و بررسی کنم ببینم فامیلامون کیان :)) من فامیل مادرمو نمیشناسم میدونم خوبن ولی که حداقل کمک خواستی یکی باشه انقد اذیت نشی ‌:(
    چیزی هم که گفتی چرا انقدر در نوسانم بین فلان و بیسار درباره هر دو بیشتر بخون اندیشه 1 هم ببین کدوم استاد پایه بحثه 
    استاد اندیشه یک ما انقدر جذاب صحبت میکرد با همه سختگیری و رو مخ بودناش دوستش داشتم 
    بعدشم بیا میخوام یه دونه کوچولو بزنمت :)) میگه خواهر ندارم من و فاطمه هم بوقیم باشه آقا باشه :/ پات برسه نزدیک تهران میام ترورت میکنم :دی
    و اینکه خوبه که اون شور افتاده و دارید ریشه میدید عشقای هیجانی خوب نیستن عشقی که ریشه و اساس منطقی داره خیلی بهتره 
    موفق باشی ته طغاری لوس دوست داشتنی
    پاسخ:
    نه بابا نگران نباشین :)) اتفاقا بعضی اوقات بی‌کسی و غربت کیف میده D: اینکه میدونید فقط خودتونید و خودتون یه حس قهرمانانه میده به آدم! مثل قهرمان کناب‌ها :)
    استاد اندیشه ما خیلی آدم خوب و باحالیه، ولی خب فرصت بحث نیست توی کلاس :)) ولی در عوض یه دوست جدید پیدا کردم که قول داده تا آخر دوره لیسانس به قول خودش «درستم کنه!» D:

    دقیقا موقع نوشتن اون قسمت میدونستم همچین چیزی میگن D: برای همینم اون قسمت رو با نیش باز نوشتم :)) و درست میگین :-" حواسم نبود که دوتا خواهر بیولوژیست دارم :)) ببخشید منو :)

    خیلی تشکر :)) 
    چه خوب که پنلتو باز نکردی و غر نزدی و غر نزدی تا آخرش این پست خوشگلو بنویسی:))
    پاسخ:
    فکر میکردم میخواین بگین « چه خوب که پنلتو باز نکردی و غر نزدی و غر نزدی تا آخرش تمام غرغرها رو یجا توی این پست بنویسین :/ » D:
  • سید طاها
  • سلام پسر!
    خوبی؟
    اگه از رشته‌ت دلسرد شدی، رهایی از شاوشنگ رو دوباره ببین و فکر کن که طرف بیست سال تونل کَند، به امید این‌که شااااید بتونه فرار کنه. بعد به اندازه‌ی نمی‌دونم چندتا طول زمین فوتبال تو لوله‌ی فاضلاب سینه‌خیز رفت تا شااااید بتونه از یه جایی زنده بیاد بیرون. ولی همه‌ی اینا به نمای های‌انگلی که توی رودخونه وایساده بود زیر بارون و دستاشو باز کرده بود میرزید! ولی خودش از قبل مطمئن بود که می‌رسه؟ نه! احتمالش زیاد بود؟ نه! با این حال، دلسرد شد؟ نه!
    می‌دونی؟ من هم اون زمونی که یه هم‌چین‌ حس‌هایی نسبت به رشته‌م پیدا کرده بودم، در کنار گفت‌وگوهای خوبی که با بزرگ‌ترهام توی رشته‌م داشتم، دیدن این فیلم و فکر کردن به این نکته خیلی برام مؤثر بود.

    حالا از اینا بگذریم، پنج‌تا خواهر چیزیه که اکثر آدما هیچ‌وقت نداشتند. :)
    پاسخ:
    سلام :)
    همون «سلام پسر!» اول کامنت به تنهایی کافی بود؛ اینقدر که با انرژی بیان شد :))
    اول از همه خیلی تشکر بابت یاد آوری اون فیلم :) فکر میکنم دوباره باید بشینم ببینمش.
    ولی کلا من ابدا از رشته‌م دلسرد نشدم. بیشتر از خودم دلسرد شدم! فکر میکنم به اندازه‌ی کافی خوب نیستم برای این رشته. مثل عاشقی که که فکر میکنه لیاقت معشوق رو نداره :))

    :)) بسیار خب، جمله‌م کژتابی داشت D: ولی خب من یه‌ دونه‌ش رو هم نداشتم :/
  • ستوده ••
  • اول پست بلوف رو خوندم و از کامنت ها متوجه شدم بایه همدرد روبه رو ام 
    منم بعد از قبول شدنم روند نزولی شدیدی داشتم :| اه اه 
    منم تو امتحان حسابان دیروز پنج ضرب در پنج رو نوشتم ۱۰ :| و قراره شده دوباره برگردم ابتدایی رو یه مروری داشته باشم :))))

    به نظرم ادم باید با ادم هایی تو خوابگاه هم اتاقی بشه که مثل خودشن ولی خب مسئله اینجاست ادم باید همسزیستی مسالمت امیزو یاد بگیره ( این در صورتیه که طرف مقابلم از این شعور برخوردار باشه که نیستن اکثرا:| )

    اگه بین جفتشون در نوسانید هردوش باشید یک دانشجوی فیزیک مذهبی معتقده متریالیست طور :) 

    توذهنم بود دوسال دیگه که میرم تهران ( با این روند درس خوندن قشنگم -_- ) برای همخ بلاگرهایی که پاترهدن شالگردن گروهشونو ببافم و بفرستم واسشون اما خب فعلا بافننی بلد نیستم و این کار یکم بیشتر از این حرفا طول میکشه:)) 
    اینجا همه چیز درهم برهم و مسخرس امیدوارم اونجا اوضاع زودتر بهتر شه :))
    و در اخر : پوزش مطلبم ولی میشه بپرسم دانشجوی کدوم شهرید؟
    هی میخوام بپرسم هی میگم از خودت حجالت بکش ستوده مگه فضولی :))) ولی ویگه کنجکاوی غلبه کرد :))

    پاسخ:
    بیاید باهم ابتدایی رو مرور کنیم :))

    از ترم بعد خوابگاه درست میشه اگه خدا بخواد :)) با چندتا از بچه‌ها احتمالا یه اتاق برداریم. 

    آخه موضوع اینه که نمیشه :/ به طور فلسفی بخوام بیان کنم « اجتماع نقیضین محال است» :)) باید بالاخره یکیش رو انتخاب کنم!

    در هر صورت اگر عملی کردین این کارتون رو لطفا منو توی اول لیست بنویسین :) یه شال گریفیندوری میخوام من :)) 

    خجالت چرا؟ :)) من که همون اول کار گفته بود هرکسی میخواست بدونه بیاد خصوصی ازم بپرسه :) 
  • چوگویک ...
  • تو که قهرمان هستی :) ولی خب من نگرانت میشم
    احسنت به دوست جدیدت و احسنت به خودت بابت این دوست یابیای خوبت
    که با نیش باز نوشتی بله؟؟؟ وقتی تعطیلات بین دو ترم مجبور شدی هر روووووز 50 صفحه بنویسی من دو تا خواهر بیولوژیست دارم یادت میمونه :/ هر روزم چک میکنم مشقتو :دی
    خیلی خواهش 😊
    پاسخ:
    گفتم که نگران نباشین :)) من خوبم. خیلی خوب :)

    حالا عجالتا شما این 36 تا دونه رو داشته باشین تا به تعطیلات بین دو ترم برسیم :)) :

    http://bayanbox.ir/view/6891174612099585056/IMG-20181230-134836-min.jpg
  • ستوده ••
  • جدی گفته بودین ؟ 
    من اصلا ندیده بودم :))

    پس من یه برنامه ریزی میکنم که از جمع و ضرب شروع کنیم تا  به توان و اینا برسیم :)))) 
    پاسخ:
    بلی :) حالا دیر نشده که، الان دیگه میدونید :))

    به توان رسیدین خبرم کنید ادامه‌ش رو باهم پیش بریم D:
  • زری الیزابت
  • به این فکر کنید که من سر امتحان امروز یادم رفته بود عدد مرکب چیه و دو بعلاوهٔ سه رو هم نوشتم شیش! 
    یقیناً اینجوری امیدوارتر می‌شید. 


    پاسخ:
    به همین کیبورد قسم، منم نمیدونستم اعداد مرکب چیه :| سرچ کردم D: بیشتر با لفظ اعداد غیر اول دیده بودم من :-"

    و حالا که بحث رو کم کنیه بذارید بگم اینا که چیزی نیست D: من مساحتِ یه چند ضلعی رو منفی بدست آوردم؛ توی جبر و احتمال اثبات کردم که هر عدد حقیقی با هر عدد حقیقیِ دیگه برابره؛ و بُرد تابعی رو بدست آوردم که اصلا برد نداره :| خلاصه که حریف می‌طلبم :)) کسی نبود؟ :))
    فک کن توی آزمون گزینه۲ سوالای فیزیکشو هرچی مثبت بود منفی زدم، هرچی منفی بود مثبت زدم :||| تمام غلطم مثبت منفی بود :||| امکان نداره تو امتحانی من مثبت منفی رو اشتباه نکنم -_- توی امتحان ترم فیزیک دیروز هم یه‌جا بار q منفی میشد، ولی من منفیشو نذاشتم :| بعد فک کن اول سوال اون بالاش نوشتم که 0>q بعد منفیشو نذاشتم :| یا یه سوال رو که بعد کلی کلنجار سر مثبت منفیش تونستم جوابو بنویسم :| 

    خوب نیست ادم غر نزنه‌ها! بیا بگو اینجا خب. بذار یکم خالی شی. :))

    بعدم اینکه بیخود میکنی شما دلسرد بشی از رشته‌ت -_- ما قراره همکار بشیم باهم! 

    با خوندن پست راجع به خوابگاه و شهر دیگه‌ای که قراره برم به فکر افتادم و میگم نکنه نتونم تحمل کنم؟ مخصوصا که قراره از شهر بزرگی مثل تهران پاشم برم اونجا..
    پاسخ:
    عیبی نداره :)) شما بجای من کلی غر زدین در عوض :)) {نیشخندِ چپلوک نداریم؟}

    حالا خوبه توی پست تاکید کردم که دلسرد نشدم :-" هرکی میرسه میگه چرا دلسرد شدی :|

    نه بابا اینقدرام بد نیست :)) میدونید که توی غر زدن کمی اغراق هست همیشه! و تازه من فکر میکنم دخترا راحت‌تر باهمدیگه کنار میان :)
  • زری الیزابت
  • من فکر کردم اعداد مرکب اعداد دورقمی می‌شن:|
    بعد ورداشتم اثبات از خودم درآوردم در حالی که جواب سوال یه کلمه بود فقط:|

    پارسال منم یه بار مساحتو منفی به دست آوردم. معلم فیزیک ما عادت داره برگه رو جلوی خودمون صحیح کنه. موقع تصحیح برگه قشنگ می‌خواستم آب شم برم تو زمین.
    پاسخ:
    برادرم تعریف میکرد که توی شریف یکی از اساتید بود که هروقت کسی جوابِ نامعقول بدست میاورد (مثل همین مساحتِ منفی، یا مثلا انرژیِ بینهایت!) کل برگه رو خط میزد صفر میداد D: معتقد بود دانشجویی که خودش نفهمه همچین جوابی درست نیست ارزش نمره گرفتن نداره :))
  • .: مهتاب :.
  • خیلی خوب حست رو نوشته بودی آقای چارلی:))

    اون قسمت نمک رو عرض کنم که منم دقیقا تو زندگی روزمره از مطالب علمی‌ای که می‌دونستم استفاده می‌کردم. مثلا یادمه از اون‌جا که همیشه خدا کیفم سنگین و پر بود یه روز داشتم با یادآوری مطالب اهرم‌ها و بازوی مقاوم و محرک و تاثیر طولشون رو نیرویی که باید وارد کنی، به یه راه‌حل می‌رسیدم واسه راحت‌تر حمل کردنش و بعد از این محاسباتم(!) به این نتیجه رسیدم که یوریکا! بند کیف رو باید کوتا‌تر کنم تا راحت‌تر شه حملش:))

    یه بارم در حالی که چایی داغ جلوم بود و می‌خواستم زودتر خنک شه (و نمی‌خواستم فوت کنم چون شنیده بودم کار خوبی نیست) شروع کردم به فکر کردن که الان چیکار می‌تونم بکنم زودتر خنک شه؟ بعد شروع کردم فشار هوا رو از سطح لیوان کم کردن (با تکون دادن متناوب دستم بالای لیوان) تا مولکول‌ها راحت‌تر بتونن تبخیر شن و زودتر خنک شه و بعد از یکی دو دقیقه تلاش برای «کم‌ کردن فشار هوای روی لیوان» و‌ در حالی که احساس کشف یه قانون جدید رو داشتم، دقت که کردم دیدم دارم لیوان رو باد می‌زنم در واقع :)))

    گریفیندور:) منم همیشه از بقیه گروه‌ها بیش‌تر دوستش داشتم:)

    اتاق دیسکویی رو درک می‌کنم.‌ مواظب باش تو اون فضا دلسرد نشی. اغلب اون آدما دقیقا همونایین که فرداروز به همه چیز از صدر تا ذیل معترض‌اند بدون این که خودشون کوچیک‌ترین قدمی بردارن برای تغییر اوضاع.

    ترکیب مومن بودن با عالم علوم تجربی بودن، شگفت‌انگیزترین ترکیب موجود در عالمه در حال حاضر به نظر من:)
    خواهش می‌کنم هر طور شده دو‌تاشو کنار هم داشته باش! این باعث ورودت به وادی‌های جدیدی از روش علمی و درک موضوع علم می‌شه:)

    خیلی از بزرگان حوزوی ما هوش و‌ درک و فراستشون رو مدیون توسل‌ها و دعاهاشون هستن. خاطرات جالبی از بعضی‌هاشون نقل شده. تو حوزه البته این مرسومه، ولی تو دانشگاه، چند نفر برای پیدا کردن قابلیت درک عمیق‌تر، متوسل می‌شن، دعا می‌کنن و علم رو موهبتی می‌دونن از طرف خدا که لازمه برای استفاده ازش دعا کرد؟
    این همون روش علمی متفاوتیه که ازش حرف می‌زنم. امتحانش کن:)

    کتاب کوچولوی شهید شهریاری از مجموعه «شهید علم» هم پیشنهاد می‌شه:)

    بهترین‌ها رو برات می‌خوام از خدا:))
    پاسخ:
    خیلی خوب خوندین :))

    استفاده‌های این مدلی از علم خیلی کیف میدن D: حتی اگر همینقدر خرده‌ریزه باشن و چندان مهم نباشن :) کلا بنظرم دیدن نمودهای بیرونیِ علم هیجان‌انگیزه. مثلا دیروز داشتم به فواره‌های حوض توی حرم نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم چند نفر الان توی صحن هستن که میدونن مسیر حرکت آبی که از فواره داره بیرون میاد یه سهمیه؟ :)) 

    ** هرچند من یه چارلیِ درونِ ایرادگیرِ اعصاب خردکن دارم، که همون لحظه بهم یادآوری کرد که مسیرش یه سهمیِ کامل نیست، چون مقاومت هوا وجود داره :| 

    خیلی خوشحالم که به خنک کردن چایی اینقدر تحلیلی نگاه کردین :) اما همچنان بنظرم سریعترین راه برای خنک کردنِ چایی همون نعلبکیه :-" افزایش سطح تماسِ چایی و هوا D:

    حالا صرف نظر از اینکه شخصیت‌های کتاب عضو چه گروهی بودن، ولی اتاق عمومی گروه گریفیندور رو با هیچی عوض نمیکنم من :)) حتی اتاقِ شخصِ دامبلدور D:

    چشم :) هرچند اونا هم بچه‌های خوبین. صرفا با فرهنگ‌های متفاوتی از هم تربیت شدیم :)

    من تمامِ تلاشم رو میکنم که هردوش رو داشته باشم :) ولی خب بعضی اوقات این احساس بهم دست میده که این دوتا در مواقعی باهم متناقضن :/ آخه اصلا یکیشون برپایه‌ی اعتقاده، و یکی دیگه برپایه‌ی شک و تردید :/

    من یه تقویمِ شهدای علم داشتم که توش خاطرات کوچیک کوچیک از چهارتا شهیدِ هسته‌ای، از جمله شهید شهریاری بود. و اون تقویم رو یادم نمیاد چندبار از سر تا تهش رو خوندم :) الان هم حتما میرم کتابی که پیشنهاد کردین رو می‌بینم :) ضمن اینکه پیکسلِ شهید شهریاری رو هم به کوله‌پشتیم زدم :))

    خیلی ممنونم :)) آرامشِ خاصی لابه‌لای کلماتتون بود. ایشالا که توی زندگیتون هم همینقدر آرامش باشه :)
  • چوگویک ...
  • واااای =)))))
    خدا نکشتت جدی رفت نوشت :))))
    لعنتی خوش خط  :))
    خیلی خندیدم خدا خیرت بده :)
    پاسخ:
    خدا رو خیلی شکر :)) تمامِ هدفم از نوشتنِ این دوازده خط همین بود که بخندین :))

    اگر تونستین برای اون یکی خواهر بیولوژیستم هم اینو بفرستین :) خودش که معلوم نیست کجاست :|
    من که تو خونه به غورباقه معروفم اصن D: 
    والا ما که نیشخند چپلوک نداریم، میخوای شما برا خودت برش دار :دی :)))

    آی نو، ولی کلی گفتم که هروقت خواستی دلسرد شی به این فکر کن که میخوایم همکارشیم D: 

    تابستون که دوستم رفت کانادا، وقتی شنیدم که اتاقشو تک نفره گرفته پیش خودم گفتم عه، چرا؟ خوب بود که ادم با چارنفر دیه اونم خارجی توی اتاق باشه! بعد الان میبینم که نه. گاهی لازمه آدم تو اتاقش تنها باشه و اصن چه معنی داره شب تو اتاق که میخوای بخوابی یه نفر دیگه هم باشه :| یا حتی وقتی آدم تنهاست تمرکزش خیلی بیشتره! امیدوارم تو خوابگاه اتاق تکی هم باشه '_' 
    پاسخ:
    مطمئنید که وزغ نیست؟ D: {نیشخندِ چپلوک}
    دیگه به نامم ثبت شد :)

    حتما این کار رو میکنم :)) چه عامل انگیزشی‌ای از این بهتر؟ :)

    تو خوابگاه تنها اتاق تک‌نفره‌ی موجود، سرویس‌های بهداشتیه :| D: شما هرجا برید، حداقل یک نفر حضور داره :))
    منم دیدم عکس نوشته‌ت برای چوگویک رو :دی :)) چقده خطت خوبه ^__^ 
    پاسخ:
    نه بابا تازه عجله داشتم بد شد یکم :))
  • زری الیزابت
  • من خودم می‌دونستم غلطه اما در اون زمان ذهن برای جواب دیگه‌ای یاری نمی‌کرد D: 
    الان باید خدا رو شاکر باشم که از اون سوال بیست و پنج صدم به خاطر فرمول گرفتم ‌‌D: 
    پاسخ:
    کاملا درک میکنم این موقعیت رو :))
    تو دانشگاه اصلا چیزی به اسم نمره‌ی فرمول وجود نداره D:
  • Aimless Dandelion
  • غرغراتون ناراحت کننده نبود عادی بود مثل تموم دانشجو ها من این حرفارو زدم که بگم شرایط سخت میشه ولی علاقه باعث تحمل این شرایط میشه..

    خداروشکر که یه دوست خوب پیدا شده و امیدوارم لحظات خوبی رو باهم بگذرونین..

    خدارو شکر که شرایط دلگرم کننده شده. از این غرغرا داشتین بازم اینجا بیارین باعث میشه بیشتر یاد اتفاقات دانشگاه بیفتیم

    نه بابا این فقط یه جنبه از خواهر بودنه باید جنبه های بدشم در نظر گرفت.

    انشالله امتحانات به بهترین شکل ممکن میگذره و موفق میشی


    پاسخ:
    درست میگین :) ایشالا که علاقه‌م بتونه از پسِ همش بر بیاد.

    من از غر زدن خوشم نمیاد، ولی احتمالا باز هم مجبور میشم بیام غرغر کنم :) از این بابت خیالتون راحت باشه D:

    من که فکر نمیکنم جنبه‌ی بدی هم داشته باشه :))

    ممنونم :) ان‌شاءالله :)
  • آنیا بلایت
  • سلام ^-^ خسته نباشید میگم :)) امیدوارم نتیجه‌ی بقیه‌ی امتحاناتت خوب بشه :) منم دقیقا این مشکل اشتباه کردن توی محاسبات رو از وقتی که یادمه داشتم -___- واقعا وحشتناکه و گاهی آدم رو خیلی نا‌امید میکنه... من خودم که تا حالا نتونستم رفعش کنم و حتی اگه یه مدت سر و کله‌ش پیدا نشه دوباره برمیگرده :| هم اتاقی بد کابوسه واقعا :| امیدوارم ترم بعدی هم اتاقی‌های بهتری داشته باشی. من سال اول دبیرستان بودم رفتم دو تا لباس گریفیندوری بافتم :)) یکی قرمز و زرد بود و یکی زرشکی و خردلی  :)) اینقدر دوسشون دارم ^-^ به علاوه کلا ناخودآگاه وقتی لباس زمستونی میخرم خردلی و زرشکی رو باهم جور میکنم و نود درصد کمد زمستونیم گریفیندوریه :)) وای من خیلی کلاسیک خوندن، خصوصا آستین خوندن وسط سختیای زندگی رو دوست دارم. وقتی ذهن آدم خیلی درگیره و جسمش هم کلی خسته‌س، با فضای داستان‌های آروم و هیجان‌های کوچولوش حال و هوای آدم رو عوض میکنه و خستگیش رو از بین میبره :)) 
    پاسخ:
    سلام :) منم خسته نباشید میگم :))
    ولی بعضی وقتا که سر و کله‌ش پیدا نمیشه، من دلم براش تنگ میشه D: به اشتباه کردن عادت کردم :))
    هم اتاقی‌هام بد نیستن :) بچه‌های خوبی هم هستن اتفاقا. فقط خب ... یکم باهم فرق داریم! همین :)
    پیدا کردنِ رنگ‌های گریفیندوری برای لباسای دخترونه خیلی راحت تره :/ تازه همین شالگردن قرمز - مشکی راه راهی که من میپوشم هم مسخرم میکنن :)) ولی زندایی جان قول داده که یه شالگردن قرمز و زرد گریفیندوری برام ببافه! هرچند قبلش باید بیماریش خوب بشه :)

    دقیقا :) کلاسیک‌های ملایم وسط گیر و دار زندگی خیلی میچسبن. مخصوصا اگه آروم آروم و ذره و ذره خونده بشن :)
  • آنیا بلایت
  • به شخصه دو دور و نصفی غرور و تعصب خوندم -_- در حالی که بعضیا به شدت متنفرن ازش :|||| 
    پاسخ:
    وای بر آستین ندوستان :|
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    *** *** ****** ****** ***** ***
    ***** ***** ** **** ****** ***** ***** ** **** ***** * ** ** ** *******
    پاسخ:
    تشکر که کل داستان رو اسپویل فرمودین :| :))
  • مرتضا دِ
  • داره بابا
    بگرد پیدا کن

    امامزاده که همه جا هست :)
    پاسخ:
    یه امامزاده که دقیقا جلوی خوابگاهمونه :)) ولی خب قبول کنید جای حرم رو نمیگیره :/
    نخیرم غورباقه‌ست! [بد نگاه میکند] 
    مبارکت باشه D: 

    عمرا اگه انگیزه‌ای بهتر از این پیدا کنی D; 

    بعععله :|||| [با کف دست به پیشانی می‌کوبد]
    پاسخ:
    :))
    تشکر D:

    حتی نوبل در برابر این انگیزه پوچ می‌نمایانه :))
  • .: مهتاب :.
  • لایک واسه اون تقویمه و پیکسله:))

    آقای دکتر شاهین فرهنگ اومده بود دانشگاهمون (روانشناسه و تنها روانشناسیه که تا این نقطه از زندگیم قبولش دارم) می‌گفت من با این محققای حوزه هسته‌ای جلسه داشتم. بحثش رو آدمای موفق و طرز نگاهشون به دنیا بود. می‌گفت تو یه جلسه‌ای با مسئولین کشور، بحث سر غنی‌سازی بیست درصد بوده و مسئولین اصرار داشتن که باید هر طور شده اتفاق بیفته. می‌گفت ماها (همکارای شهید شهریاری) هی می‌گفتیم نمی‌شه و اصلا امکان نداره و ما نمی‌تونیم و ... و ایشون تنها کسی بود که سکوت کرده بود. بعد می‌گفت آخرش برگشت گفت می‌تونیم و این کار رو انجام می‌دیم و خب، انجام هم شد.

    حالا البته اینا رو که آدم تعریف می‌کنه فوری یه عده می‌گن خب الان کره شمالی و پاکستان و هندم بمب اتم و دانش ساختش رو دارن و خب که چی اصلا و...
    منتها واقعا توجه نمی‌شه به این که این کجا و آن کجا و میان ماه من تا ماه گردون تفاوت زیاده آقا! خیلی زیاد:))

    موفق باشید لطفا:)
    پاسخ:
    تشکر :)

    یاد یه جمله از شهید طهرانی‌مقدم افتادم: «فقط انسان‌های ضعیف به اندازه‌ی امکاناتشون کار میکنن» :))

    من دقیقا متوجه میشم که چی میگین :)) فقط یکم جا انداختنش توی جامعه سخته :/

    چشم :)
    بعله پس چی پوچه در برابرش D; 
    پاسخ:
    پوچ‌ها! پوچ :))
    راستش هنوز شروعش نکردم ویکی پدیا برام اسپویلش کرد
    پاسخ:
    عذرِ بدتر از گناه :))
    یه چیز بگم تا دلتون بسوزه ما پنج خواهریم.یعنی من+خواهرام


    پاسخ:
    ما که بخیل نیستیم D:
    خدا همتون رو حفظ کنه :))
    :))) 
    مرسی :) خوب شد نگفتی خدا زیادتون کنه چون خیلی کم پیش اومده مثل کامنت بالاییم از اینکه این همه ایم ناراحت نباشم.
    پاسخ:
    ناراحت چرا؟ من پنج‌تا خواهر میداشتم دیگه چیزی از زندگی نمیخواستم :))
    دیشب پستتون رو خوندم اما نمیدونستم چی بگم.
    نه واقعا غر نزدی و نزدی همرو باهم زدینا...:)
    فاصله بین پست هارو نزدیک کنین لطفا فیزیکدان...
    فیزیک‌دان ها باید مردمی باشن،چرا کلاس میزارین دیر به دیر آپ میکنین؟
    خیلی سختِ خوابگاه، فاصله زیادِ محل زندگی و تحصیل 
    هرچند، چی میگن شما آدمِ این‌راهین و موفق میشین...
    امیدوارم خیلی خیلی بیشتر به فیزیکِ عزیزِ که‌من‌نیز به خونش تشنه ام علاقه مند بشین...
    امیدوارم‌ زود سلامتیتون برگرده:)
    و 
    با آرزوی موفقیت در ترمِ یک و با آرزوی شروع ِ ترم دو جذاب و نمیدونم دل نشین و دل انگیز:)

    پاسخ:
    نیازی نبود چیزی بگین :) همین که خوندینش ممنونم ازتون :)
    قصدِ پست همین بود اتفاقا! که به طور غیر مستقیم غرهام رو بزنم D:

    من؟؟ :)) اگر یه چیز باشه که من بلد نباشمش اون کلاس گذاشتنه :| من همونیم که تا قطره‌ی آخرِ آبمیوه رو با نی هورت می‌کشه تا صدا بده :))
    راستش فاصله‌ی زیاد بین پست‌ها بیشتر از همه بخاطر اینه که جای مناسبی ندارم برای نوشتن :) توی خوابگاه وقتی همه میان سرک میکشن تو صفحه‌ی لپتاپ که نمیشه پست نوشت D: از طرفی هم من عملا بیشترِ روزهام توی دانشگاه میگذره برای همینم بیشترِ اتفاقایی که برام میفته همه از یه نوع هستن، اگر تند تند ازشون بنویسم تکراری می‌شن :) 
    البته این که میگین زودتر پست بذارم لطف شما رو میرسونه :)
    و خیلی تشکر بابتِ این همه آرزوی خوب :)) ان‌شاءالله شما هم خیلی زود به چیزی که میخواین برسین :)
  • مــاهان (ف.چ)
  • سلام. از فونت وبلاگت خوشم میاد و بالاخره پست پایینی رو خوندم. متوجه شدم که به فیزیک علاقه داری. 
    خواستم یه هدیه بهت داده باشم حتی اگر یه فایل کتاب نه‌چندان‌ارزشمند باشه و خب شاید خودتم دیده باشی‌ش قبلا. این نوشته‌های یه «ریاضیدان»ه که احتمال زیاد اسمشم شنیدی، سدریک ویلانی، که تو شاخه «ریاضی-فیزیک» فعالیت می‌کنه. این کتاب رو در جریان کار کردن روی اثبات ریاضیاتی نظریات بولتزمن، -دانشمند مورد علاقه من- نوشته که البته منجر به کشف چیزای دیگه شده.



    http://s8.picofile.com/file/8347499526/C%C3%A9dric_Villani_Malcolm_DeBevoise_Birth_of_a_Theorem_A_Mathematical_Adventure_Farrar_Straus_and_Giroux_2015_.epub.html



    یه چیزی توی مرور وبلاگت به چشمم اومد. حالا بعدها شاید حوصله کردم و اگر پیش‌زمینه‌ها رخ دادن گفتم.

    شبت بخیر.


    پاسخ:
    سلام :)
    ممنونم :) فونتِ وبلاگ‌ شما هم که همینه :)

    خیلی خیلی ممنونم بابتِ هدیه‌تون :)) این که من تاحالا این کتاب رو دیده‌م یا نه، و یا اصلا تاحالا اسمِ ویلانی به گوشم خورده یا نه، اصلا مهم نیست. این که احتمال دادین از این کتاب خوشم میاد و بهم پیشنهادش دادین کلی ارزشمنده :)
    بنظرم ویلانی از اون ریاضیدان‌هاییه که سوای از فعالیتِ علمیش، چهره‌ی محبوبی هم هست توی جامعه :) با اون سنجاقِ سینه‌ی عنکبوتی که همیشه میزنه به سینه‌ش D: اولین بار توی پرونده‌ای که مجله‌ی دانستنیها ویژه‌ی خانوم میرزاخانی کار کرده بود با ویلانی آشنا شدم. اونجا نظرِ ویلانی راجع به میرزاخانی رو نوشته بود.
    من چندوقت پیش شروع کرده بودم به خوندن کتابِ انگلیسیش، بعد فهمیدم که اینقدر عاشقشم که اصلا دوست ندارم حتی کوچیک‌ترین جزئیاتش رو بخاطر دانشِ محدودِ زبانیم از دست بدم! برای همینم خیلی دنبال ترجمه‌ی کتابش بودم. انتشارات موسسه IPM با تیراژ خیلی خیلی کم ( 1000 نسخه!) کتابش رو منتشر کرده که من هرکاری کردم جایی رو پیدا نکردم که کتابش رو داشته باشه یا بفروشه. برای همینم با وجودِ عذابِ وجدانم پی‌دی‌افِ فارسیش رو دانلود کردم :/
    بنظر حتی یک فیلمِ اکشنِ پر زد و خورد هم به اندازه‌ی مراحل اثبات (یا کشفِ) یه موضوع علمی هیجان انگیز نیست. اون لحظه‌ی طلایی و فوق‌العاده‌ای که آخرین تکه‌ی پازل پیدا میشه، اون حس خلسه مانند، اون لذتِ بینهایت رو کی میتونه با چیزی عوض کنه؟ :)

    با این جمله‌تون ما رو خمار گذاشتین ها :/ نمیشه همین الان بگیدش؟ :))

    شبِ شما هم خوش باشه :)
  • פـریـر بانو
  • با خوندن ته پست لبخند زدیم. :)
    من خیلی زیاد می‌فهمم این پست رو. هم‌بخش خوابگاه و غربت و دلتنگی رو، و هم بخش عشق و بالا و پایین‌هاش رو...
    می‌دونی چارلی؟ 
    یک رابطهٔ عاشقانه دقیقا با ریشه‌دووندن موندگار می‌شه.
    وقتی از جو و شوق اولیه خارج شی و برسی به یک دوست‌داشتن آروم و همیشگی، می‌شه گفت این یک رابطهٔ معناداره که موندگاریش می‌تونه تا ابد ادامه داشته باشه. می‌فهمی جنسش رو دیگه؟ یک‌جور پیوند عمیق و نازنین...
    من تجربه‌اش کردم. خوشحالم که تو هم بهش رسیدی‌...

    :: بذار در مورد سرماخوردگی نصیحتت کنم.
    سعی کن قبل از اینکه سرما بخوری جلوش رو بگیری! پیشگیری راستی‌راستی بهتر از درمانه!
    قبل از اینکه آدم سرما بخوره یک‌سری علائم میاد سراغش. مثل جمع شدن آب(اشک) تو چشمش، یه سنگینی و درد نامحسوس تو گلو، خواب‌آلودگی و کرختی، دمای پایین بدن به این شکل که هی حس می‌کنی سردته. هوشیار باش و تا این این علائم رو داشتی برو سراغ آب‌نمک و شربت چای و عسل و آب لیموی طبیعی. چای دارچین بخور. آب زیاد بخور. و حتی یک‌دونه قرص سرماخوردگی! این‌ها باعث می‌شه سرماخوردگیت نیومده بره. من امتحان کردم و جواب داد. آب‌نمک رو حتی اگه هر روز غرغره کنی عالی می‌شه. گلوت از ویرووس در امانه. این از این. و اتفاقا کار درستی می‌کنی صبر می‌کنی آب گرم شه. نه به‌خاطر حل شدن و این‌ها! چون آبی که باهاش آب‌نمک درست می‌کنی باید ولرم باشه. سرد بودن آب برای گلو مضره‌.
    نکتهٔ مهم اینه که سعی کن بدنت گرم بمونه. چای دارچین و چای و عسل و نوشیدنی‌های گرم باعث می‌شه سرما نفوذ نکنه بهت که سرما بخوری.
    دیگه همین‌ها! :))
    مواظب خودت باش مخصوصا تو ایام فرجه‌ها و امتحانات.

    از پس بقیهٔ چیزهایی که می‌خواستی غر بزنی و نزدی هم برمیای مطمئنن! ؛) و البته نوشتن غرها هم خودش تسکین می‌ده آدم رو. بخش‌های قابل بیانش رو بنویس و نریز تو خودت. :دی

    موفق و موید باشی فیزیکدان جوان! :)
    پاسخ:
    خدا رو خیلی شکر :))
    کاملا می‌فهمم :) هرچند فکر کنم کمی زمان میبره تا رابطه‌م عمیق‌تر بشه، چون هنوزم بعضی وقتا یه شور و شوقِ خیلی آنی و قوی رو حس میکنم :))

    خیلی تشکر بابتِ توصیه‌ها :)) خیلی شبیه حرفاییه که هربار مادرجان از پشتِ تلفن بهم میگه :) همون حرفایی که من هربار در جوابش میگم «چشم، چشم...»  ولی بهشون عمل نمیکنم D: حقیقت اینه که من اصلا حوصله‌ی این تمهیدات رو ندارم D: وقتی از دانشگاه میام تنها چیزی که حوصلشو دارم دم کردن چاییه! و باز کردن صفحات کتاب البته :)) هرچند حتما اینا رو بخاطر می‌سپارم :) هرچی نداشته باشم، حافظه‌ی خوبی دارم :)

    + یکی دو روز پیش دمای اونجا (شهرِ دانشگاهیم) به 14 درجه زیر صفر رسیده :)) دیگه کارم تمومه D:

    بازم خیلی تشکر از این کامنتِ پر از مهربانی و لطف :) شما موفق‌ترتر باشین :))
  • פـریـر بانو
  • باورم نمی‌شه یه همچین کامنت درازی نوشتم! :| :))
    ببخشید طولانی شد! -__-
    پاسخ:
    نه بابا این چه حرفیه :))
    از کامنت‌های طویل استقبال میشه اینجا :) تازه اینکه اصلا طویل حساب نمیشد :-"
    بهتون اطمینان میدم بیش از سه چارم درصدای کنکور تو کشور به خاطر همین غلطای محاسباتی لعنتی به صاحباشون نمیرسه و بیش از نصف نمره های امتحانای سرتاسر جهان از اول دبستان تا دوره پی اچ دی محاسبات ریاضی(-_-) رو همین ندیدن های علامت های کوچیک از بین برده و بیش از بیست و پنج درصد قوانین ریاضی فیزیکی به خاطر همین غلط های مسخره ست که به اثبات نمیرسه:/
    خیلی ناامید نباشید از خودتون:دی

    و بله ما لبخند:) ما نگاه:)
    پاسخ:
    اوه، انگار شما هم دلتون خیلی پره از این خطاهای محاسباتی :))
    ولی بعضی اوقات هم کیف میده! وقتی که جواب رو اشتباه به دست میارین و به یه صفحه پر از محاسبات نگاه میکنین و میگردین که کجا رو اشتباه کردین. اون لحظه‌ای که اشتباه رو پیدا میکنید حس یه اکتشاف بزرگ رو داره اصلا :))
    چشم :))

    خداروشکر بابت لبخند و نگاه :)
  • احمدرضا ‌‌
  • قَالَ لَا تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَأَرَى
    ایه 46 سوره طه

    این آیه مال زمانی هست که موسی و هارون گفتند ما می ترسیم بریم پیش فرعون. خود خدا ، شخصا اینجا بر میگرده میگه نترسین که من خودم باهاتونم. می شنوم و می بینم.

    در کل توصیه میکنم آیات مربوط به صحبت مستقیم موسی با خدا رو بخونید. سرشار از امید و مهربونیه. خدا آنچنان با محبت و لطف با موسی صحبت میکنه که وجود آدم پر از امید و ذوق میشه :)
    پاسخ:
    خیلی آیه‌ی آرامش بخشیه :) و من خیلی ممنونم که بهم یادآوریش کردین :)

    با شرمندگی باید اعلام کنم که مدت خیلی زیادیه از قرآن دور موندم :/ باید یه برنامه‌ی منظم برای خوندنش بریزم :)

    بازم ممنونم :)
    چه خوبِ که پاسخ کامنت شمارو بخونیم:)
    خسته نباشی:)
    موفق باشین:)
    پاسخ:
    و چه خوبتر که کامنتِ شما رو بخونیم :))
    تشکر! شما هم همینطور :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی