ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
بها :: Daily Me

Daily Me

بها

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۲۷ ق.ظ

اولین باری نبود که او را می‌دیدم، اما همچنان همان‌قدر زیبا، باشکوه و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. لباس خاکستریِ بلند و ساده‌ای بر تن داشت. با پاهای برهنه بر روی شن‌های نرم ساحل قدم برمی‌داشت و انتهای لباسش روی شن‌ها کشیده می‌شد. نور مهتابِ نیمه‌شب به موهای بلندِ سیاه و پوستِ سفیدِ رنگ‌پریده‌اش می‎‌تابید و زیباییِ خیره‌کننده‌اش را دو چندان می‌کرد.

سرانجام رو به دریای مواج ایستاد و ویولون را روی شانه‌ی چپش گذاشت. نیازی نبود تا کوکِ سیم‌های آن را تنظیم کند؛ چرا که همیشه همه چیز مطابقِ میل او بود. با دست راستش آرشه را بالا برد. به محضِ اینکه آرشه با زه تماس پیدا کرد امواجِ دریا از حرکت ایستادند، باد از وزیدن دست کشید و نورِ مهتاب کم‌سو شد. سپس با شروعِ موسیقی همگی خود را با هارمونیِ آن تطبیق دادند؛ اینطور به نظر می‌رسید که طبیعت از نُت‌هایی که او می‌نواخت اطاعت میکرد. همانطور که محسورِ موسیقی شده بودم احساس کردم که ضربانِ قلب من هم با فراز و فرودِ نت‌ها کم و زیاد می‌شود. موسیقی‌ای لطیف‌تر از یک پَر، اما آنقدر قدرتمند که می‌توانست یک کوه را متلاشی کند. آرام‌تر از یک زمزمه، اما آنقدر بلند و رسا که از اعماقِ دورترین اقیانوس‌ها هم شنیده می‌شد.

هنگامی که آخرین نت‌های موسیقی نواخته شد و همه چیز به حالتِ عادی‌ بازگشت، به خودم آمدم و با گام‌های آهسته به سوی او رفتم. موهای بلندِ سیاهش در باد می‌رقصید. در چند قدمی او متوقف شدم؛ انگار که مانعی نامرئی جلوی حرکتم را گرفته باشد. تلاش کردم تا گامی دیگر بردارم اما نتوانستم. آهسته زمزمه کردم: «من دوستت دارم». نگاهش را از امواج دریا گرفت و به چشمانِ من دوخت. لبخندِ محوی زد و با صدای دلنشینش گفت: «میدونم.». البته که می‌دانست! او همه چیز را می‌دانست. باد بخاطرِ او می‌وزید، امواجِ دریا با الگوهای او می‌خروشیدند و تک ‌تک اتم‌های سازنده‌ی من با قوانینِ او ارتعاش میکردند. سپس لبخندش ناپدید شد: «اما به دست آوردن من سخته. خیلی سخت‌. افراد زیادی تلاش کردن که به من برسن، اما خیلی‌هاشون هیچ‌وقت موفق نشدن.». تلاش کردم که چیزی بگویم، اما صدایی از گلویم خارج نشد. او ادامه داد: «اگر واقعا من رو میخوای، باید تمامِ زندگیت رو صرفِ من کنی. ممکنه دیگه وقتی برات باقی نمونه تا اون رو با عزیزانت تقسیم کنی. ممکنه دوستانت رو از دست بدی و باقی عمرت رو در انزوا و میان تپه‌هایی از کاغذ و معادلاتِ ریاضی بگذرونی. فکر می‌کنی که بتونی این کار رو بکنی؟». به صورتش نگاه کردم و برای بارِ هزارم از زیباییِ چهر‌ه‌اش شگفت‌زده شدم. کالبدِ یک دخترِ جوان را داشت، اما می‌دانستم که میلیاردها سال سن دارد؛ به قدمت خودِ زمان. از همان لحظه‌ای که دنیای کوچکِ ما با انفجاری بزرگ آغاز شد، او نیز متولد شد. برخی او را الهه‌ای می‌پنداشتند و عده‌ای او را جادو تصور می‌کردند؛ اما او هیچ‌کدام از آن‌ها نبود. نامِ یونانی‌اش فیسیس بود؛ به معنای طبیعت.

به چشمانِ سیاهِ عمیقش نگاه کردم. آیا می‌توانستم برای به دست آوردنش چنین بهایی را بپردازم؟




*  *  *

خیلی به متنِ بالا توجه نکنید، حاصل یه بی‎خوابیِ شبانه‌ست فقط :)) یا شاید هم حاصلِ تموم شدنِ فصل دومِ سریال Anne. چند روزه تحتِ تاثیرِ آنه زیادی حرفام دراماتیک شده :/

دوستان خیلی به من لطف داشتن و احوالم رو پرسیدن و اینکه نتیجه‌ی انتخاب رشته‌م چی بوده. باید بگم که من کاملا خوب و خوشحالم. اینکه پستی در این‌باره ننوشتم بخاطر این بود که نمی‌خواستم توی اون چندروز که خیلی از رفقای وبلاگی از نتیجه ناراحت بودن بیام اینجا برفِ شادی بزنم! هرچند نتیجه‌ای که گرفتم هم اصلا در حدِ برف شادی نبود، در حدِ یه لبخندِ ساده بود فقط :)

با توجه به اینکه درباره‌ی لیستِ انتخاب رشته‌م حرف زده بودم احتمالا حدس زدین که توی رشته‌ی دلخواهم - فیزیک - قبول شدم. توی یه دانشگاهِ خوب که شاید ایده‌آلم نبود، ولی این چیزی از خوب بودنش کم نمیکنه. چون من تک تک گزینه‌های لیستم رو با وسواسِ زیادی انتخاب کردم و چیدم. توی اون روزهای انتخابِ رشته، مخاطبین گوشی من پرشده بود از پیشوند‌های .Dr و .Mr که شامل اساتید فیزیکِ دانشگاه‌های مختلف، فارغ‌التحصیل‌ها و دانشجو‌های فیزیک می‌شد که برای پرس و جو شمارشون رو گیر آورده بودم.

خیلی خوشحالم که رسما از یه «دوست‌دارِ فیزیک» دارم تبدیل میشم به یه «دانشجوی فیزیک». اینکه دیگه مجبور نیستم از پشتِ شیشه به فیزیک نگاه کنم، میتونم برم جلو و خودِ فیزیک رو لمس کنم. اما همچنان می‌ترسم که نتونم لمس کردنِ فیزیک رو طاقت بیارم. می‌ترسم که نتونم ضعفم رو توی ریاضیات جبران کنم و مجبور بشم دوباره تا حدِ یه «دوست‌دار» عقب‌نشینی کنم. اما ریچارد فاینمنِ عزیز به من قول داده که میتونم با تلاشِ زیاد استعدادِ کمم رو جبران کنم؛ و من هم بهش اعتماد می‌کنم :) 

از فاینمن می‌پرسن که آیا هرکسی میتونه فاینمن بشه؟ جواب میده که:

« شما از من می‌پرسی که آیا یه آدم معمولی با سخت درس خوندن می‌تونه چیزهایی که من تصور می‌کنم رو تصور کنه؟ البته! من یه آدم معمولی بودم که سخت درس خوندم. هیچ آدم افسانه‌ای وجود نداره! داستان از این قراره که این جور آدما به این جور چیزا علاقمند میشن و همه چیزای مربوط به اون رو یاد می‌گیرن. اما اونا هم آدم هستن! تواناییِ خارق‌العاده‌ای برای درک مکانیک کوانتومی یا تصورِ امواج الکترومغناطیس به دست نمیاد مگه از راه تمرین و مطالعه و یادگیری و ریاضیات! پس، اگه شما یه آدم معمولی رو در نظر بگیرین که وقت بسیار زیادی رو وقف مطالعه و فکر کردن و ریاضیات و این جور چیزا می‌کنه، خب، اون موقع اون شخص یه دانشمند میشه! »


+ توی اولین پستی که بعد از کنکور نوشتم یادم رفت که یه چیزی رو تعریف کنم. توی جلسه‌ی کنکور نفر جلوییِ من یه پلاستیک با خودش آورده بود و گذاشته بودش روی زمین کنار صندلیش. چند دقیقه قبل از شروعِ آزمون بود و من هیچ امیدی نداشتم. چشمم افتاد به نوشته‌ی انگلیسیِ روی پلاستیکش: «Whatever happens is for the best». توی اون اوضاع و شرایط حس عجیبی بهم داد. نوشته‌ی روی اون پلاستیک میتونست «از خریدِ شما متشکریم!» باشه، یا تبلیغ کانونِ فرهنگیِ آموزش! یا اصلا تبلیغِ پشمکِ حاج‌عبدالله D: اما هیچ‌کدوم از اینا نبود، فقط همون عبارتِ انگلیسی بود :)


++ اسمِ دانشگاهم رو ترجیح میدم به طور علنی توی پست نگم؛ اما چیزِ محرمانه‌ای نیست، اگر خصوصی بپرسید جواب می‌دم :))

  • چارلی ‌‌‌

نظرات  (۴۱)

بچه از دست رفت :))
اگه انقد یه فیلم روت اثر داره یقین بدون جو دانشگاه خیلی روت اثر داره امیدوارم جوش رقابت دوستانه باشه :دی
خط آخرت عالی بود :))
+ این وقت روز باس برم دنبال یه لقمه علم حلال :( آیا انصافه؟ :(
پاسخ:
ای بابا، بسوزه پدرِ عشق :))

من اصولا از نظرِ احساسی بیشتر تحتِ تاثیر قرار میگیرم D: وگرنه عقاید و افکارم خیلی سخت تغییر میکنن :)) ولی خب منم امیدوارم :)

و راستش من هرچقدر گشتم نفهمیدم کدوم خط رو میگین :-" آخه چندتا حالتِ مختلف وجود داره :))

+ یه جمله‌ای بود که میگفت: «من امروز کاری رو انجام میدم که بقیه نمیکنن، تا فردا چیزی رو به دست بیارم که بقیه نمیارن» :)
  • پشمآلِ پشمآلو
  • اولش که شروع کردم خوندن ته دلم میگف جمش کن بــــ بـــــ چه ناز و عشوه ایم میاد .. میای بیا نمیای نیا:دی
    بعد دیدم راجب فیزیکه باز اولش من درونم داش بت میگف الا میری دانشگاه چارتا استاد ک دارن کارشونو از سر باز میکنن میزنن تو ذوقت و عشقت به فیزیک همه اینا فوت میشه
    بعد یهو اون یکی من درونم اومد کله این یکی من درونمو کوبید تو دیوار ترکوند گف خودت دلت برا این همه عشق تنگ نشده بود؟
    چارلی من و تو اصن انقدم اختلاف سنیمون نیس ولی ادم از یجایی که یادش نمیا دقیقا کجاس یهو انگیزش میره همه چی براش عادی میشه .. تو این عشق و علاقتو محکم تو قلبت نگه دار واقعا و همینجوری ادامه بده و بزرگترین مخ فیزیک شو که به اون فاینمن اینا بگی زکی
    واقعا واقعا واقعا وقتی پستتو خوندم ته قلبم برات خوشحال شد♥
    پاسخ:
    ای بابا یکم احساسات به خرج بدین خب :))

    من نمیدونم قبلا به چی علاقه داشتین، ولی باید بگم که هرموقع که میام وبلاگِ شما از اون همه شور و شوقِ زندگی هیجان‌زده میشم :)) و اگر منظورتون خودتون بوده باید بگم که ابدا همه‌چی برای شما عادی نشده :) اینکه هر روز از بین اون همه روزمرگی و اتفاقاتِ عادی سه تا نکته‌ی مثبت پیدا کنین اصلا کارِ هرکسی نیست :) 
    و خیلی خیلی ممنونم ازتون :)) منم واقعنِ واقعا از خوندن این کامنتِ پر از لطفتون خوشحال شدم :) ایشالا که هیچوقت نکاتِ مثبت کم نیارین :))
    من یه زمانی مهندسی رو نیمه رها کردم که به وصال عشق قدیمی م یعنی فیزیک برسم:) ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه در اون سالهای دوری از عشق قدیمی، من کمی تغییر کرده بودم و به جاش سر از یکی از رشته های علوم انسانی درآوردم!
    ولی هنوزم اسم فیزیک میاد کلی حسای ذوق ناک شیرین گوگولی مگولی میاد تو دلم:)
    و البته وقتی کسانی رو می بینم که به دور از جو جامعه با توجه به علایق و استعدادهای خودشون انتخاب رشته می کنن نیز کلی ذوق ناک میشم:)

    امیدوارم روزهای پر از تلاش و موفقیتی در انتظارتون باشه.

    راستی دکتر یاسمن فرزان رو میشناسین؟ وبلاگش رو حتما بخونید. مطالب مفیدی برای روش درس خوندن دانشجوهای فیزیک داره.
    پاسخ:
    خیلی ممنونم ازتون :)) رشته‌ی دانشگاهیِ فیزیک تنها راهِ وصال به اون عشقِ قدیمی نیست :) همینکه با شگفتی به موج‌های دایره‌ای شکلِ توی برکه نگاه کنید هم یعنی فیزیک! اصلِ فیزیک همون حس‌های دوق‌ناکِ شیرینِ گوگولی مگولی‌ای هست که با شنیدنِ اسمش میاد توی دلتون :) ایشالا که شما هم خیلی موفق باشین توی مسیرتون :)

    ئه، نه راستش من نمیشناختم! ممکنه آدرسِ وبلاگشون رو به من بدین؟ :))
    تبریک میگم : )
    پاسخ:
    خیلی ممنونم :))
    چقدر عالی ! تبریک می‌گم بهت چارلی عزیز!


    پاسخ:
    خیلی تشکر :))
  • صـــا لــحـــه
  • چقدر این دختره زشته! هیچ جاش به طبیعت نمیره :))
    ولی عجب قلمی داری چارلی! واقعا فکر کردم اینا رو از یه جایی کپی کردی! 
    پاسخ:
    بنظرِ منم کمی ترسناکه D: ولی خب نزدیک‌ترین تصویری بود که تونستم پیدا کنم :))

    ممنونم :)) اینا حاصلِ خوندنِ انبوهی از کتابای فانتزیه، وگرنه چشمه‌ی جوشانی ندارم از خودم :)
    همیشه قرار نیست ایده‌آلمون همونی باشه که به دست میاد. یه وقتایی چیزی که به دست میاد قراره بشه ایده‌آلمون. خیلی تبریک می‌گم :) واردِ مسیری شدید که حوا عاشقشه :))
    پاسخ:
    این جمله‌تون رو یادم میمونه :)
    خیلی ممنونم :)) ایشالا که توی همین مسیری که حوا عاشقشه بتونم ادامه بدم :)

    + و اینکه آخرم اون عکسِ دفتر فیزیکِ رنگی‌رنگیتون رو ندادینا :| آخرشم آرزو به دل میرم دانشگاه D:
    خیلى خیلى خیلى خیلى بهتون تبریک میگم امیدوارم بترکونید توى دانشگاه :) 
    [ کسى رو میشناختم که همه ى معلما این موضوع رو که اون ادم باهوش نیست رو تایید میکردن همه . اون ادم فقط با درس خوندن با شبانه روز کار کردن تونست به جایى برسه که از دانشگاه استنفورد براش دعوت نامه بفرستند ] همه چیز به خود ما بستگى داره انچه میبینیم در دستان ماست :) 
    اولین نفرى بودین که همچین توصیفى براى فیزیک کرد فکر کنم  

    پاسخ:
    من هم خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم :) ایشالا که شما هم بزنید توی گوشِ کنکور :))
    و تشکر از این جمله‌ی امیدبخش :)

    اول از همه خداروشکر، آخه نگران بودم کسی نفهمه که اون دختر تجسمی از فیزیک بوده D: و اینکه اتفاقا من خودمم بهش فکر کرده بودم! که چرا کسی فیزیک و کلا علوم رو به عنوان معشوق درباره‌ش نمینویسه؟ :-"
    تبریک :))))) موفق‌ترین باشید الهی :)
    من یه حسی بهم میگه اصفهان قبول شدید دی: نمیدونم چرا :)

    اما خب همین که به چیزی که میخواستید، رسیدید فوق‌العاده‌س :) 

    ولی اتفاقا به نظرم باید برف شادی میزدید :) من از قبولی یکی دوتا از بیانی‌ها که همون روز خبرشو دادن تو وبشون اینقدر ذوق زده شده بودم که اصلا فراموشم شده بود که خودم باید یه بار دیگه با کنکور سر و کله بزنم :)))


    پاسخ:
    خیلی خیلی ممنونم :))
    راستش من خودم هم تا موقع دیدنِ نتایج همین حس رو داشتم! ولی خب اصفهان نشد :) و تازه! اصفهان هم ایده‌آل حساب میشه :-"

    ایشالا که سالِ دیگه همین موقع من میام عینِ همین عبارت رو مینویسم :) برای قبولی در اون رشته‌ی دلبر جان :))

    این لطف و خوبی بودنِ شما رو میرسونه که با موفقیتِ دوستاتون اینقدر خوشحال می‌شین :)) اگر میدونستم بخاطرِ شما هم که شده همون روز میگفتم :)
    تبریک میگم امیدوارم روز به روز بیشتر تو فیزیک حل بشید
    +متن زیبایی بود :)
    پاسخ:
    خیلی ممنونم :)) آرزوی قشنگیه، ولی اون متنِ اولِ پست هم درباره‌ی همین بود راستش. که حل شدن در فیزیک یه بهایی داره و من مطمئن نیستم که میتونم بهاش رو پرداخت کنم یا نه :)

    + قشنگ خوندین :))
    خب با توجه به ابتدای پست و انتهای پست
    تبریک و  اینکه بپا یهو هفته اول عاشق نشیا
    که کل درس و ریاضی و فیزیک و فاینمن به فناست!
    پاسخ:
    D: 
    من خودم هم اصلا حال و حوصله‌ی عشق و عاشقی و اینا رو ندارم :/ تازه وقتش رو هم ندارم! تمامِ زمانم رو نیاز دارم من :))
    جزو خالص ترین عشق هایی بود که تا حالا دیدم!در حدی که اشک تو چشمام حلقه زد! به همون اندازه ای که من نسبت به رشته ای که دانشجوی اون خواهم بود عاشقم! ولی به معشوق دومم نرسیدم(دانشگاه محبوب ) و این تاحدی داستان رو تراژدی کرده برام
    برای موندن کنار این معشوق بجنگین حتی اگه ازون معشوق بی وفاها بود!! 
    موفق باشید
    پاسخ:
    جدی؟ :) فکر نمی‌کردم متنم اینقدر تاثیرگذار باشه :))
    اون معشوقِ اول خیلی مهم‌تره از معشوقِ دوم :) این اسمش تراژدی نیست، فقط تغییر مسیره :)
    خیلی ممنونم :)) و ایشالا شما هم موفق باشین خیلی :)
    داستان قشنگی بود ولی من حس کردم توی داستان با فیزیک گفت و گو کردی :دی
    + اولش که پست نذاشتی نگران شدم که نکنه خدایی نکرده چیزی که میخواستی نشده ولی بعد از کامنتا متوجه شدم و خوشحال شدم واست :)
    انشالله کلی تجربه های خوب و قشنگ داشته باشی و روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشی :)
    پاسخ:
    خب چون واقعا داشتم با فیزیک حرف میزدم D: گفتم که اسمش فیسیس هست، واژه‌ی امروزی فیزیک از کلمه‌ی یونانی فیسیس گرفته شده :-" البته احتمالا من هم کمی بد نوشته بودم برای همینم مشخص نبود که اون بانویِ گرامی درواقع فیزیکه :))

    + تشکر که نگرانم بودین :) لطف دارین شما :)) منم خوشحالم که توی این پست‌های اخیر حالتون خوب بوده :)
    و اینکه خیلی ممنونم :) ایشالا شما هم توی اون رشته‌ی قشنگتون خیلی موفق باشین :)
    تبریک میگم:))
    پاسخ:
    خیلی ممنونم :)) ایشالا عروسیِ خودتون D:
    خیلی خوبه که به فیزیک علاقه دارید و رفتید دنبال علاقه تون ان شاءالله ک موفق باشید توش و تبریک میگم .
    داداش منم فیزیک هسته ای میخونه که الان همه ی گرایشا رو یکی کردن شده فیزیک . ولی داداشم راضی نیست چون میگه کار نیست ولی اگه همینطوری بخونید میتونید استاددانشگاه و حتی کارهای دیگه ک مربوط به فیزیک هست برید دنبالش چون علاقه تون زیاده حتما موفق میشید
    پاسخ:
    خیلی ازتون ممنونم :)) 
    ایشالا که داداشتون هم یه کارِ خوب مرتبط پیدا کنن و موفق باشن :)
  • هولدن کالفیلد
  • تبریک میگم دوست عزیزم :)
    :| :| :|
    پاسخ:
    خیلی تشکر :))
    میدونم که نوشتنِ این جمله و اون اموجیِ لبخندِ آخرش چقدر برات سخت بوده D: ممنون که بخاطرِ من تحملش کردی :)))
    چقدر تصوراتتون شبیه تصورات من بود! (((:
    و چقدر دلم میخواد اسمتون رو به عنوان یه دانشمند برجسته ی فیزیک ببینم ^_^
    پاسخ:
    عه شما هم از فیزیک تصور داشتین یعنی؟ :)

    خیلی ممنونم :) ایشالا که شما هم توی موفقیت‌ها و بهترین خبرها مستور بشین :))
    امیدوارم تمام روزهای دانشگاه معرکه باشه. 
    مبارک :)
    پاسخ:
    خیلی ممنونم :))
    منم امیدوارم که بالاخره یه روزی خودتون پست‌هایی که می‌نویسین رو دوست داشته باشین D:
    هر چی سعی کردم حسودی نکنم نشد :))) کوفتتان شه خلاصه :)
    *دست راستتونو مجازی‌وار بزنین رو سرم. بلکه سرنوشتم همینقدر درخشان شه‌.
    موفقیتای بزرگ‌تر ان‌شاءالله.
    پاسخ:
    حسودی چرا خب :)) شما قطعا رتبه‌تون خیلی بهتر از رتبه‌ی داغانِ من میشه و سالِ دیگه هم همین موقع یه پست میذارید و میگید که داغان‌شناسیِ شریف قبول شدین D:

    ولی جدی درخشان و اینا کجا بود، هنوز که چیزی نشده خواهرم :)) ایشالا شما هم توی کنکور خیلی موفق باشین! انتقامِ چارلی رو ازش بگیرین :))
  • احمدرضا ‌‌
  • مبارکه آقا. اگه شیرینی ندی به مافیا بعد کنکور دستور میدم کل رشته‌های فیزیک دانشگاه‌های سراسر کهکشان راه شیری رو ببندن؛ به جاش قزمیت‌شناسی پیشرفته بذارن :)
    خدا از اون پلاستیک‌های انگیزشی رو به ما هم بده. 
    پاسخ:
    شیرینی هم میدیم چشم D: نیازی به این همه خشونت نیست خب، با مذاکره حلش میکنیم :))

    + بکوش که انگیزش در نگاهِ تو باشه و نه در پلاستیکی که به آن می‌نگری :)))
  • احمدرضا ‌‌
  • + توصیه منم کتاب استاد عشق (سرگذشت پروفسور حسابی از زبون پسرش)، اونجاهاش که درباره انتخاب رشته فیزیک برای تحصیل و ملاقات با انیشتین و برگشت به ایران هست رو بخونی.
    البته کتاب طولانی ای نیست. حدود 200 صفحه هست. میشه دو روزه خوندش. واقعا شیرینه
    پاسخ:
    خیلی تشکر قصد داشتم بخونمش اتفاقا :))
    هرچند درباره‌ی پروفسور حسابی خیلی چیزا هم اغراق شده البته. در اینکه ایشون انسانِ بزرگ و پرتلاش و معلمِ خوبی بودن که شکی نیست، ولی واقعا به عنوانِ یه فیزیکدان چندان مطرح نبودن. حتی اون نظریه‌ی «بینهایت بودنِ ذرات» هم که به ایشون نسبت میدن دقیقا مشخص نیست چیه و اگر اینقدر مهم بوده پس چرا توی فیزیک گم و گور شده اصلا و هیچ حرفی ازش نیست؟ :-"
    دقیقاااا آخرین جمله پستت :))
    گفتی محرمانه خنده ام گرفت :)) 
    پاسخ:
    الان یک ساعته دارم فکر میکنم که کجاش خنده‌داره آیا D: ولی خب مهم نیست، همینکه خندیدین خودش عالیه :))
    البته!
    بفرمایید:
    http://yasaman-farzan.blogfa.com/
    پاسخ:
    خیلی ممنونم :))
    الان یادم اومد که یه زمانی وبلاگِ «مینجق»شون رو دنبال میکردم، ولی به اسم نمی‌شناختمشون :)
    اتفاقاً توی ذهنم هست هر روز و هر لحظه. قول دادم سرِ قولم می‌مونم. درگیرِ بستنِ چمدانیم و ندانیم کجاییم :| :))
    پاسخ:
    کاملا درکتون میکنم :)) منم وضعیتِ کاملا مشابهی دارم :/ 
    ایشالا که بهترین اتفاقا براتون رقم بخوره :))
    برف شادی میفشاند و از صحنه بیرون میرود 

    :)

    تبریک گفتم قبلا 
    پاسخ:
    به عنوانِ یه پسر هیچوقت خاطره‌ی خوبی از برف شادی نداشتم :)) مخصوصا با اون شوخی های خرکیِ دوستان :/

    خیلی ممنونم دوباره :))
    تبریک میگم ،مبااارکه:)))
    متن هم فضاسازی عالی داشت،میگم اون لباسی که معشوقتون پوشیده چقدررنگش مثل گاج فیزیکه:)))
    واینکه،من میدونم کجاقبول شدین!:دی خیلی حال کردم که میدونم:))البته اصلا نگران نباشید،ماتوقم آشنایی نداریم:/:)
    پاسخ:
    خیلی تشکر :))
    اصلا حواسم به اون نبود من :)) ضمنِ اینکه من فیزیکِ خیلی ‌سبز داشتم D: ولی کلا لباسِ خاکستری رو دوست دارم من، یه حس وقار و سادگیِ خاصی داره :)

    آشنا می‌داشتین هم نگران نمیشدم :) چیزی نشده که حالا D:
    اگه نمیدونستین بدونین که منم عاشق فیزیکم از نوع کوانتومش (((:
    پاسخ:
    سخت‌ترین و عجیب‌ترین مبحثِ فیزیک :))
    که داغان‌شناسیِ شریف قبول شم هااا؟! باش...باااااشه. دایماً یکسان مباشد حال دوران وُلِک...
    در مورد خط دوم. ان‌شاءالله...
    *فونتِ وبتون شیش و هشت می‌زنه یا چشمایِ من؟! خودتون یه نگا بندازید ببنید جریان چیه.
    پاسخ:
    آها داغان‌شناسیِ شریف دوست ندارین یعنی؟ بگین خب! داغان‌شناسیِ بهشتی میخواین مثلا؟ :)))

    * احتمالا چشمایِ شما شیش و هشت میزنه D: چون من چک کردم مشکلی نداشت :) خیلی تشکر که گفتین البته :))
  • احمدرضا ‌‌
  • باشه مذاکره می‌کنیم :) فعلا 5 میلیون دلار آفریقا رو بذار تو یه چمدون مشکلی، تحویل نگهبان ضلع شرقی شتابدهنده سرن بده تا ببینم چی میشه :]
    دقت کن کیفش مشکی باشه. یه بار یه نفر تو کیف خاکستری گذاشت؛ فردا صبحش پرتش کردیم تو شتاب دهنده به شیرموز تبدیلش کردیم :))

    + اره احتمال اغراق در فعالیت های پروفسور حسابی ممکنه ولی حداقل اقدامات جالب توجهی که توی ایران انجام داده؛ قابل استناد هستن (چون اگه کس دیگه ای انجامش داده بود میگفت آقا من بودم این داره دروغ میگه)
    اتفاقا کارهای خیلی جالبی رو توی ایران برای اولین بار انجام داده بود که برای من یکی الهام بخش بود حداقل
    پاسخ:
    دهه! فکر کردی با بچه طرفی؟ اول جنس‌ها! یک گرم کمتر از توافقمون باشه پول بی پول!

    + این که صد در صد :) من فقط از نظر جایگاه علمی گفتم، وگرنه ایشون در زمینه‌ی دانشگاه‌ها هم کارای خیلی مهمی انجام دادن :))
    همچنین :)
    پاسخ:
    :))
    من با واستادنم تقریبا شانسمو برای رشته‌ی دلبرم صفر کردم چون فکر نمیکنم سال دیگه کسی بذاره بزنمش... در حال حاضر فقط سعی میکنم برای یه رتبه‌ی خیلی بهتر بخونم و فعلا به رشته و دانشگاه فکر نکنم :)

    پاسخ:
    تصمیم خیلی خوبی گرفتین :))
    ولی کلا شما که خودتون کنکور دادین و میدونین که یه سال چقدر زیاده و چقدر چیزا ممکنه عوض بشن توی یه سال :) از دلبر ناامید نشید خلاصه :) 
    منم همچنان براتون دعا می‌کنم :)
    تبریک میگم . امیدوارم موفق باشی :)
    پاسخ:
    خیلی ممنونم :)) شما هم همینطور :)
    با اون توصیفاتی که کردی گفتم الان تصویرو ببینم یه حوری با شوق میپره از لپم ماچ می گیره:| این کیه دیگه؟ ترسیدم رِ این کجاش رمانتیکه؟ از صدتا مدوسا بدتره:\ با اون کلاغش بیشتر شبیه ورژن مونث هادسه
    عشق کورت کرده! برو خودتو به یه چشم پزشک معرفی کن0_0
    اونایی که امسال کنکور دادن راحت شدن کنکور من یه سال خیلی بدی میفته البته اگه تا اون موقع زنده باشم و از گرسنگی راهزن نشده باشم:)
    پاسخ:
    بابا من اصلا به قیافش نگاه نکردم :/ دنبالِ تصویرِ یک بانویِ موجهِ ویولون به دست در کنار ساحل و یه شبِ مهتابی بودم که این بهترین چیزی بود که پیدا کردم D: این دفعه رو شما ببخشین حالا :))

    کی میفته؟ چرا سالِ خیلی بد خب؟ :)
    ۱۴۰۰:|
    پاسخ:
    اتفاقا ساله جالبیه که :)) احتمالا بهتون میگن ورودی‌های دو صفر D:
  • פـریـر بانو
  • چه خوب بلدی توصیف کنی! آفرین. :)
    قشنگ بود. انتظار نداشتم تهش برسم به فیسیس! :))

    :: حسی که در مورد دوست‌دار بودن داری رو درک می‌کنم. البته یه فرق کوچولویی هم هست این وسط. من می‌ترسیدم برم ادبیات و چیزهایی ببینم که ناامیدم کنه. که خداروشکر اینطور نشد و مشتاق‌تر شدم. استادهایی که با تمام وجود درس می‌دن نعمتن و باعث می‌شن هی هرروز بگذره و تو شور و عشقت نسبت به رشتهٔ موردعلاقت بیشتر شه. ایشالا که می‌ری دانشگاه و این حس‌های بی‌نظیر رو تجربه می‌کنی. :)

    در مورد حرف‌های فاینمن واقعا درسته. آدم‌ها کمی به‌خاطر نبوغشون به جایی می‌رسن. اکثرشون برای رسیدن به جایگاهشون تلاش کردن؛ سخت تلاش کردن. به قول اون آدم‌های معمولی‌ای بودن که فقط سخت درس خوندن. واقعا درسته این حرف...

    :: موفق باشی چارلی عزیز. ایشالا که موفقیت‌هات دنباله‌دار و همیشگی باشه. ؛)
    پاسخ:
    من که به نظرِ خودم خوب نیست متنم، ولی وقتی حریر ازش تعریف میکنه خیلی امیدوار میشم :)

    :: این یکی از ترس‌های منم هست همچنان! ولی اینجا مطرحش نکردم. امیدوارم منم مثلِ شما ترسم به واقعیت نپیونده :)

    ولی گاهی اوقات حسودیم میشه به کسایی که نبوغ دارن :/

    :: خیلی ممنونم :)) شماهم همینطور :) و تشکر از این کامنتِ حال خوب کن :)
  • פـریـر بانو
  • ادبیات توصیفی و فضاسازی و اینا خوب بود. فقط دیالوگ‌ها یکم کلیشه‌ای‌طور بود که عیب نداره. کم کم درست می‌شه. :))
    من خودم هم کلی جای انتقاد دارم. تعریف من هم مثل یه مخاطب عادیه. ؛)

    :: ایشالا که اینطور نمی‌شه. یه چیز مهمی که من فهمیدم اینه که برای خاموش نشدن سوی چراغ انگیزه‌ات به هم‌کلاسی‌هات نگاه نکن. خیلی‌هاشون صرفا دانشگاه رو وقت‌گذرونی می‌دونن. نگاهت فقط به استادها باشه. باهاشون حرف بزن و بحث کن و سوال بپرس. بذار بفهمن علاقه داری و سخت تلاش می‌کنی. و وقتی این اتفاق بیفته هوات رو دارن و کمکت می‌کنن برای موفقیت. ؛)

    کیه که حسودیش نشه؟ :))
    ما باید خودمون رو بکشیم اونا راه صدساله رو یه شبه می‌رن! :))

    :: مچکرم. :)
    خواهش می‌کنم. تشکر نمی‌خواد که. ؛)
    پاسخ:
    یکم نه، خیلی کلیشه‌ای بود D:
    من که بد نوشتم جای دفاع نداره :) ولی کلا معتقدم که کلیشه‌ای بودن لزوما چیزِ بدی نیست، خیلی از کلیشه‌ها رو من همچنان دوست دارم :)) حتی توی عکاسی هم خیلی از تصاویر هستن که کلیشه‌ی خالصن! مثلا یه گیاه که از دلِ سنگ روییده. یا یه پیرمردِ فقیر که روی زمین نشسته. ولی همچنان تاثیرگذارن :-"
    و اینکه هرکسی که وبلاگِ شما رو خونده‌ باشه متوجه میشه که به هیچ‌وجه شما یه مخاطبِ عادی نیستین :) یه مخاطبِ عادی که نمیتونه همچین متن‌هایی رو بنویسه :)

    :: چه نکته‌ی خوبی :) خصوصا توی فیزیک که خیلیا صرفا چون مهندسی نیاوردن بهش روی آوردن! فقط می‌ترسم که اونجوری به خودشیرینی متهم بشم یه وقت :/
  • פـریـر بانو
  • آره چارلی. کلیشه چیز بدی نیست. منتهی به نظر من تو می‌تونی یه موضوع کلیشه‌ای رو در قالبی بیان کنی که مخاطبت نگه اینو که می‌دونم. یا مثلا چه دیالوگ تکراری‌ای! مثلا اونجایی که داره می‌گه خیلی‌ها تلاش کردن به من برسن و اینا... این می‌تونست از زبون خودش بیان نشه و آبکی به نظر نیاد. می‌شد اون بگه اما رسیدن به من سخته. و تو بعدش بگی: آری می‌دانستم؛ می‌دانستم که به دست آوردن او سخت است، می‌دانستم که افراد زیادی تاکنون برای به او رسیدن کوشیدند اما... 
    اینجوری خلاصه. ببخشید اینجوری وارد متنت شدم. خواستم منظورم رو بهتر برسونم بهت. ؛)
    یه موضوع دیگه در مورد کلیشه بیان اون حرف به شکل تازه‌ است. مثلا من می‌تونم بگم «فقر ریشهٔ هزاران مشکل است» و یا می‌تونم یه خانواده‌ای رو برات بسازم که به‌خاطر فقر با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‌کنن. می‌تونم تو کل داستان بهت جمله رو نگم اما کاری کنم که خودت بفهمی. 
    البته این‌ها نظر شخصیه منه. می‌تونی موافق نباشی باهاش. :))
    و اینقدر نگو بد. چون قلم تو قلم خوبیه و می‌تونه خیلی پیشرفت کنه. :)

    لطف داری‌. ممنون. ؛)

    :: ادبیات هم همینجوریه. نصف بچه‌ها چون رشته‌های دیگه قبول نشدن اومدن اینجا. البته الحمدالله بچه‌های کلاس ما علاقه‌مندن ولی باوجود علاقه‌مند بودنشون باز درجا می‌زنن. کلاس می‌پیچونن و گوش نمی‌دن و نمی‌خونن و...
    من یه جاهایی جدا دلسرد شدم ازشون! :/
    آره اینم هست. تو اگر زیاد گرم بگیری انگ خودشیرینی بهت می‌زنن. این البته نشون‌دهندهٔ احمق بودن اون آدم‌هاست. این حرف‌ها و خاله‌زنک بازی‌ها باعث می‌شه خیلی از دانشجوهای مستعد عقب‌نشینی کنن تا بچه‌ها چیزی بهشون نگن. این اشتباه رو نکن. اگر بحثی داشتی سوالی داشتی حتما به استاد بگو. نیاز بود در اتاقش رو بزن. دانشجوها به این کارها کار ندارن. ولی مثلا نیا به استاد نگو حضورغیاب نکردین یا یادآوری نکن امروز امتحان داشتیم و اینا... این‌کارها رو بکنی ممکنه یه لشکر باهات لج کنه! :/
    پاسخ:
    کاملا درست گفتین و جای حرفی باقی نموند :)) با همش موافقم منم :) ایشالا که بیشتر دست به قلم ببرم و بتونم این موارد رو‌اصلاح کنم. خیلی تشکر که توضیح دادین :))

    فقط چیزی که فکر می‌کردم رو گفتم :)

    :: نه اون حضورغیاب و امتحان رو که من اصلا کاری ندارم باهاش D: ولی بجاش همیشه در حد مرگ سوال می‌پرسم از استاد :)) ممنونم از توصیه‌ها. یادم میمونه حتما :)
    متن را با لبخند گل و گشادی بر لب و غیره و غیره خواندم.(از همان جمله‌های کلیشه‌اش که ازشان متنفر است و هر جا دستش برسد به سخره می گیردشانD:)
    ولی حقیقتا برام جذاب بود که وقتی درباره علایقمون حرف می زنیم،چقدر همه چیز میتونه قشنگ تر باشه.چقدر راحت همه چیز بهشون ربط پیدا می کنه.و همین باعث می شد لبخند بزنم.یاد متنی افتادم که تقریبا یه ماه پیش نوشتم و هنوز وقت نکردم ویرایشش کنم.ولی ارادت من به قلم(خودکار آبی،مداد،اتود،B6،مداد رنگی و...)رو به طور غیر مستقیم نشون میده.البته دراماتیک نیست.یعنی خودم فکر نمی کنم اصلا باشه.شاید چون خودم نیستم.بیشتر...سورئال؟نمی دونم.واسه کسی هم نخوندم که نظر بده.به هر حال...
    خوشحالم که دارید به چیزی که دوست دارید می رسید:))امیدوارم همیشه موفق باشید.
    پاسخ:
    :))
    اگر اون متنو ویرایش کردین منم خیلی کنکجکاوم برای خوندنش :) قلم Anne به قشنگی معروفه :))

    خیلی ممنونم :) شما هم خیلی موفق باشبن :))
    ان شاءالله که تو این مسیر به بهترین نتایج برسید و کلی لذت ببرید و اصلِ حالتون همیشه شاد باشه.
    موفق تر باشید :)
    پاسخ:
    خیلی ممنونم ازتون :))
    امیدوارم شما هم خیلی موفق باشید توی زندگی :)
    مطمئنی لباسش خاکستریه؟سورمه ایه از نظرِ چشای من!
    دیگه اینکه خانوم به این خوشگلی رو به فیزیک نسبت دادی؟!واقعا که!:|
    پاسخ:
    ویولون و‌دریاش مهم بود که اونا درستن :)))
    عه اولین نفری هستی که گفتی این بانوی گرامی خوشگله‌ D: دوستان دیگه میگن زشته :/
    شما لطف دارید که:)))
    پس یعنی اگه آماده شد واستون بفرستم که بخونید؟
    پاسخ:
    بلی بلی خوشحال میشم خیلی :)) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی